دلم گرفته
دلم خيلي گرفته
از ديوانه شدن، از ديوانه بودن، از ديوانه موندن
هرچند كه ديوانگي هم حال و هواي خودش رو داره
اما خسته شدم
از آدمايي كه بهم گفتن "تو ديوانهاي" - از آدمايي كه گفتن " خودشون ديوانهان" و "تو عالي هستي" و بعد يه مدت اونا هم بهم گفتن " تو ديوانهاي"
خيليا بهم گفتن؛ پس احتمالاً هستم - خيلي ها هم بهم نگفتن؛ پس احتمالاً نيستم
اما بودن يا نبودن!! مساله اين است!! كه اصلاً در غمگيني و دلگيري و دلتنگي من اثري نداره
آليس از باباش پرسيد؟
من دارم ديوونه ميشم؟ -- باباش هم دستي رو پيشوني آليش مضطرب گذاشت و گفت: "متاسفانه بله
تو ديوونه شدي، عقل از سرت پريده"
"اما يه رازي رو بايد بهت بگم
بهترين آدمها همه همينطوري هستن"
...
و آليس به كلاهدوز كه پرسيد "من ديوونهام" گفت:
"متاسفانه بله
تو ديوونهاي، عقل از سرت پريده"
"اما يه رازي رو بايد بهت بگم
بهترين آدمها همه همينطوري هستن"
نميدونم هنوزم ميشه آليس رو تو سرزمين عجايب پيدا كرد تا ازش پرسيد كه ديوانهام يا نه؟!
من ديوانهام؟
آره؟؟

***پست اصلي در تاريخ:
هفتم نوامبر - 144مین سالگرد تولد ماری کوری - کاشف رادیم و یکی از تاثیرگذارترین زنان تاریخه.
گوگل هم به بهانه این روز تغییر لوگو داد:

ماریا اسکلودوسکا کوری(ماری کوری) در ۷ نوامبر سال ۱۸۶۷ در ورشو پایتخت لهستان متولد شد. در سال ۱۸۹۳ لیسانس خود را در رشته فیزیک دریافت کرد و تنها یک سال بعد در رشته ریاضیات نیز موفق به اخذ لیسانس گردید.
مادام کوری در ۴ جولای ۱۹۳۴ یعنی ۲۵ سال بعد از مرگ شوهرش و در سن ۶۲ سالگی به دلیل ابتلا به سرطان خون درگذشت. سرطان خون یا لوسمی از عوارض بیش از حد در معرض پرتو قرار گرفتن های این شیرزن بود.
یادش گرامی

سبز و دانشمند باشید
نکند خاطره ی خنده ی من
خاطرت زخم کند
تو ز چشمان دور
من به قلبت نزدیک
نکند همهمه ی خاطرهها
دل تو ریش کند
و دگر شعر نگویم، ننویسم از دل
نکند آنچه زمانی مرهمش میخواندی
بخراشد حالا، شیشه ی قلب تو را
من دو دستم بسته، نکند عطر بغل های مرا، باد دزدیده به سویت آرد
من دو پایم ساکن، نکند حرکت من، لرزه بر چینی احساس تو اندازد - نههههه
من نفس حبس کنم، نکند بازدمم، یادت آرد که هنوز، شاعری هست
افسوس
نمیدونم چی بگم
فقط میدونم این روزا شدید
به مفهوم «خیلی دور، خیلی نزدیک» ایمان پیدا کرده ام.
لحظه های شادی که خیلی دورن و ثانیه های غمباری که خیلی نزدیکن و شاید یه لحظه بعد، جای این دو عوض میشه

خدایا لحظه های شادمون رو نزدیک، خیلی نزدیک، و غم و غصه هامون رو دور، خیلی دور کن.
آمین

این شعر، مثل خیلی از شعرهای من و محمد رحیمی صادق - محصول مشترکه!
ایده های باحال محمد - که 99.9٪ همراه با داغون کردن شکل شعرهاشه - و بعد دستکاری ها و اضافه شدن حس من - میشه یه شعری که مال من و مال اونه!
اینم یکی از اوناش که خیلی دوسش دارم
که خیلی دوسش داره!
لطفا ز برش جدا نسازید مرا
یا دم به دم آزرده نسازید مرا
مهری است میان دل من تا دل او
آواره و بیچاره نسازید مرا
این عشق مرا رنگ دگر داده، خدا را
سبز است دلم سیه نسازید مرا
لطفاً
دلمرده و دلسرد نسازید مرا
سبز و دلگرم باشید
با تشکر ویژه از دوست عزیزم - آقا مهدی (پیام) - که حسابی پشتیبانی میکنن از نوشتن بنده!

سلام
اینم آخرین ثمره قل خوردن های چند روز پیش چشمه احساس و طبع ما!
بیت اول یه اس ام اس معروفه که سال قبل برام اومده بود و یکسال ذهن منو درگیر کرده بود، تا اینکه دیروز پریروز بود نوشتم:
”انگار پای ثانیهها لنگ میشود
وقتی دلی برای دلی تنگ میشود“
ساعت به سرعت یک لاکپشت پیر
آرام میخرامد و آهنگ میشود
برخیز و ره بگیر از این دورة غریب
جایی که فاصله، فرسنگ میشود
وقتی دلم برای دلت تنگ میشود
حتی دل زمانه هم از سنگ میشود
دست از دل سیاه ابر هم کشیدهام
وقتی دلت گرفته ببین، ننگ میشود
گر تن دهم به فاصلهها، ماهی دلم

نمیدانم عجب رازی است
که در عمق نگاه توست
نمیدانم کدامین شعر
که پنهان بر لبان توست
بخوان شعر و بگو رازت
که شعر آغاز ناز توست

- بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.
- اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.
- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.
به یاد پرویز شاپور
سبز و پرخنده باشید

قهوه چشمانش
خواب من میدزدید
و مرا آواره
گرد خود میگرداند
من به شبگردی میان جنگل گیسویش
و به نوشیدن شهد
از لبان و رویش
مبتلا میگشتم
خاطرم نیست که در دشت شقایقهای سرخ گونه اش
جای پاهای من افتاد و بماند
یا که بوده است ز پیش
اما
من که هر بار گذر میکردم
چاله لپهایش
پای من میپیچاند...
سبز و لپ گلی باشید!

... من به طعم تلخ قهوه
سالیانی است که عادت دارم
و عجیب است
همه شبهایی
که پیاله خالیست
اما
طعم تلخ زندگی درکامم
جریان می یابد
...
من عسل میخواهم
شاد و شیرین باشید

تنها تو را در قاب عکسم، حفظ کردم
با چنگ و دندان این یکی را، حفظ کردم
از قاب در که رد شدی، رفتی، همیشه
آزرده، اما بغض خود را حفظ کردم
تغییر راهم با نگاه تو رقم خورد
من آن نگاه آخرت را، حفظ کردم
در انتهای نامه ها، "... امید دیدار"
و انتهای نامه ات را، حفظ کردم
شاد و باهم باشید.
یه نیمچه دوست جون بامزه پیدا کردم! جیک و پوک! یه همچین چیزیه اسم وبلاگش!!
ما را ترقیب نمود تا پستی جدید بیافزاییم به این دنیای کم پستمان!
خداییش هم دل دنیای مان شدید هوای یک پست جدید کرده بود!

شاد و سبز و پُر پُست باشید!
بابا تکنولوژی
بابا حرفه ای
با گوگل هستما!
از استادم خواستم 2 تا عکس برام ایمیل کنه، فرستاد، دو تا عکس با پسوند TIF
حجم کلشون برابر 5.5 مگابایت بود.
تو گوگل زدم رو Download All که دو تا رو در قالب یه فایل زیپ دانلود کنم، شاید هم کمی حجمشون کمتر بشه زودتر دانلود شه!!!
خیلی خیلی خیلی زودتر دانلود شد! یه فایل شصت و خورده ای کیلوبایتی!!!
باز کردم و هر دو تا عکس با حجم های واقعیشون از حالت زیپ در اومد!
یعنی یه چیزی در حدود 80 برابر کم کرده حجمشون رو!
خیلی خوبه ها!
یادمه خیلی قبلنا یه فایل 4 مگابایتی دانلود کردم که ادعا میکرد کل آفیس 2007 توشه
با یه برنامه به اسمه کا گ ب آرشیور ساخته شده بود
یه نیم ساعتی گزاشتم داشت باز میکرد حدود 130 مگ در آورد!!! از کجاش نمیدونم!!!
این کامپوتر هم علم خوبیه ها!!
سبز و با علم باشید
بلاخره امتحاناتم تموم شد.
و فقط مونده سمينار و پايان نامه
ميخوام اينو استخراج كنم:

رنيم
از غبارهاي مس سرچشمه
كار سختيه و تو ايران هنوز عملياتي نشده.
اما خوب تو 6 7 تا از كشورهاي دنيا دانشش هست
دعام كنيد
شاد و سبز باشيد
امروز ایمیل جالبی برام از طرف یکی از دوستام اومده بود که به تازگی به کمپین مبارزه علیه کودک آزاری پیوسته (البته ایمیلش در این رابطه نبود)
برام خیلی جالب و زیبابود - عیناً اینجا میزارم تا شما هم استفاده کنید.
خوشحال میشم نظراتتونرو بدونم - موافق و مخالف - فقط لطفا لطفا بدون تعصب

لطفا بي تعصب
کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند
اول بودن حس خوبیه

اولین نفری که به یه جا میرسه
اولین نفری که یه کاری میکنه
و و و
و آخرین نفر هم بودن گاهی حس نازی میشه
آخرین نفری که جایی رو ترک میکنه
آخرین نفری که کسی رو میبینه
آخرین نفری که آخرین دونه گیلاس یه درخت رو میخوره!
...
دیروز دو بار آخرین نفر بودم!
آخرین گیلاس سرخ یه درخت سبز
و آخرین زردآلوی زرد رو
از مسیری شلوغ شلوغ
حس عجیبیه! با کمی درون مایه شکمویی! که البته خیلی به من میاد.
شاد و گیلاسی باشید
آری، دو سه تا سیب دگر مانده، بگیر
گفتی دل من، این دل وامانده، بگیر
چی زل زدهای؟ بیا- بگرد - چیزی نیست!
فعلاً که همین سه تاست، شرمنده، بگیر

محمد رحیمی صادق
با دو تا از دوستان رفته بودم بیرون - ولگردی که از ما گذشته - بیشتر هوای دیدار بود - و هوای گردش در شهر و دیدن هجوم آدمها.
خیلی وقته تو سیل حرکت مردم غرق نشدم و ...
تمام کافههای شهر - به مرخصی عیدانه رفته اند و تنها یکی - پس از گردش بسیار و جستجوی در به در باز دیده شد.
قهوه تلخ. سفارش من بود تلخی دیگر برای رام و لیوانی بلند از شِیکی مخصوص برای جاوید.
تلخِ تلخ.
کاش میشد سفرکرد واقعا با تلخی قهوه. که به راستی هم میتوان - حال که خواب را ربوده ز سر - و مرا غرق در فکر و خیال و وهم - کاش سفرش لااقل شیرین بود.
عجیب مردمانی که از تلخی روزمرگی و تلخی روزگار و تلخی تلخ زندگی، به تلخی قهوه پناه میبرند تا در خیالات تلخ و تلخ افکار غرغه شوند!
عجیب است حکایت مردمان
کاش لااقل سفرش شیرین بود...
سبز باشید و شیرین


