...
میرسد اینک بهار...

یا حق
امروز سالگرد تولد دنیای منه!!!
به افتخار دنیای من
همه
هورااااااااااا

یا حق
یعد مدتها اومدم
دوست عزیزم "سعید پور زنگی آبادی" دفتر شعری به نام " من کاه نیستم ُ ساقه گندمم" منتشر کرده
و من شعر زیر رو بدون اجازه اون
و با کمی دخل و تصرف اینجا میذارم
... کیش یعنی چه!؟
من به مات ابدی محکومم
تا تو رخ رو کنی و
قلعه دل فتح شود
من دگر دست به بازی نبرم
من به ناچیزی شاه و رخ و سرباز دلم
معترفم
اسب احساس مطیع من نیست!
عاقبت این بازی
به کجا میبردم؟!

یا حق

n وقته که آپ نکردم
به دو علت
اینکه یکی دو بار سعی کردم اما نشد و منم که حال ور رفتن با بلاگفا رو نداشتم و بی خیال شدم
و اینکه کلی مشغول ترجمه و انجام پروژه لیسانسم هستم
دارم یه کتاب مرتبط با پروژم رو ترجمه میکنم
90 درصد پیش رفته هم ترجمه و هم تایپ و صفحه بندی
یکی از دوستا در nicico با نشر جهاد دانشگاهی برا چاپش هماهنگی کرده
تا آخر تابستون متن رو می فرستم برا ویرایش نهایی و انشااله تا آخر این ترم میاد تو بازار
جالبترین نکته اینه که از نویسنده کتاب "پروفسور فتحی حبشی" مجوز ترجمه و انتشار کتاب رو گرفتم
اسم کتاب رو یادم رفت بگم
سینتیک فرآیند های متالورژیکی
شاد و پیروز باشید

اس ام اس هم گرون شد
و دولت هم فقط تبلیغات کرد
اینم یکی دیگه از کارای شدیداً کارشناسی شده ی دولت نهم
اگه از یک ریالش فاکتور بگیریم هر اس ام اس فارسی 9 تومن البته با 70 حرف (اگه یه روزی اون برنامه که خودشون ساختن برا 160 حرف کردن اس ام اس اومد و کار کرد و ملت همه هم نصب کردند و جواب داد )
البته یادمه خیلی وقت پیش نوکیا یه برنامه تحقیقاتی ساخته بود که اتفاقا جاوا هم بود و زیپ اس ام اس نام داشت
شاید اینم یه ملی سازی یا یه همچین چیزی باشه!
بگذریم
احتمالا با این سیستم فینگلیش رو mci یا tci تعطیله
البته اگه نخواین مایه داری حال کنید و برا هر اس ام اس 22 تومن بدید!
من که فعلا با 16 تومن ایرانسل حال میکنم(البته اگه تو طرح بریم کمترم میشه)
یا حق
بلاخره رفتیم نمایشگاه کتاب
خیلی با حال بود
2 روز صبح تا عصر گشتیم و خرید کردیم اما هنوز هم نتونستیم کامل نمایشگاه رو ببینیم!
کلی کتاب گرفتم
درسی و غیر درسی
چند تا انتشاراتی خیلی قوی و زیبا ظاهر شده بودن
نشر سوره مهر نشر آزاده مجتمع فنی تهران و انتشارات کاروان
از همه قدیمی ها و معروف ها تقریبا بازدید کردم
ماهی،چشمه،کارنامه،نص،ثالث
اما جای دهخدا امسال خالی بود
هر چند تبلبغات 50% تخفیف خرید با بن الکترونیک الکی بود اما همون 10 تا 20 درصد تخفیفی هم که ناشرا میدادن رو دادیم به پست که زحمت حمل 40 50 کیلو کتاب ازمون رفع شه!!!
احتمالا پایه نمایشگاه های کتاب تهران شدم
یا حق

نمایشگاه کتاب 21 هم شروع شده
تا اونجایی که من اطلاع دارم برا دانشجوهای ملی دوره کارشناسی به بالا تو چند تا دانشگاه مثل باهنر کرمان کارت الکترونیک خرید کتاب صادر شده
منم گرفتم
قراره با دوستان 16 ام بریم تهران
اما هیچ آیین نامه ای که کامل توضیح داده باشه این کارتا چی هستن و چه جوری باید استفاده شن ندیدم
تنها چیزایی که میدونیم اینه که 20 تومن شارژ اولیه دارن ، قابل شارژ هستن و فقط برای خرید کتاب استفاده میشن
و تو نمایشگاه هم یه تخفیف 50% خرید کتاب بش تعلق میگیره
بریم ببینیم چی میشه
یا حق
خیلی وقته که نیستم
یعنی هستما
اما اصلا حال تایپ و بد تر از اون موضوعی برای تایپ ندارم
الان که داشتم برا خودم الکی تو وب وول میخوردم یه هویی رسیدم به یه سایتا که رتبه بندی دانشگاه های دنیا رو توش زده بود
اینجا
یه جستجوی کوچولو انجام دادم
دیدن دانشگاه عزیزمون
یعنی دانشگاه شهید باهنر کرمان رتبه 70 خاورمیانه و رتبه 6320 دنیا رو داره!!!!
خوب اینم یه رتبه هست دیگه
یا حق
کلی دارم به خودم فشار میارم تا بنویسم
نمیدونم چرا دیگه دل و دماغ نوشتن رو ندارم
سال 87 هم شروع شد
کلی اتفاق افتاد
برا اولین بار با ماشین خودمون رفتیم سفر
برا اولین بار رفتم خونه خالم
داداشم داره میره سربازی
کلی فیلم و سریال دیدم
و کلی هم درس نخوندم و تمریناتم همه تل انبار اشده برای نمیدونم کدوم زمان!!!
یه خط ایرانسل گرفتم
کلی اینترنت بازی کردم
و الان هم که دارم مینویسم تک و تنها تو سایت دانشکده ام
و طبق معمول اولین کسی هستم که برگشته زرند
به دانشکده گرانقدر صنعتی و معدنی زرند!!
کلی قشنگ شده اینجا
بهار همه جا قشنگه
راستی مرد هزار چهره هم تو رده بندی فیلم هام رتبه 1 رو کسب کرد
چون به نظر من خیلی خوب تموم شد
شاد باشید
یا حق
امروز
7-12-1386
مقارن با
23 مین سال تولد منه
یه روز کاملا فرخنده و خجسته
تولدم مبارک!!!

منم رفتم تو لیست بالاترینی ها!!! با یه دعوتنامه طلایی از طرف جااوید.کام
یکم دیر فهمیدم چیه
و یکم دیر عضو شدم
اما در هر صورت اومدم
حس خوبی دارم
به افتخار آلن
هوراا!!
امروز ترم دو من شروع شد
با مقاومت مصالح
البته فعلاْ به صورت آزاد میرم سر کلاس
اگه بتونم ۲۹ ام اضافش میکنم
یه تصمیم مهم هم دارم
میخوام درس بخونم
!!!
شاد و پیروز باشید
یا حق
پست های زیادی دارم که عنوان پایان و آغاز دارن
اینم یکی از اوناست
همین الان آخرین امتحان ترم اول دوره کارشناسی ناپیوسته رو دادم
و الان رسماً دیگه V.J (لفظی که خودمون برای ورودی های جدید ساختیم) نیستم!!!
و این شد آغازی برای ترم دوم و پایانی برای تمام خاطرات ترم اول
یا حق
4 تا امتحان پشت سر هم
که 2 تاش رو خراب کردم
زبان 12.02!!!
واقعاً افتضاحه
مثلاً کای ادعای زبان دانی مون میشد.
امروز هم برنامه نویسی معدن داشتیم
برای منی که از قضا ادعای کامپیوتر هم هستم گل کاشتن توی امتحان هم واقعاً افتضاح میشد
که فکر کنم به خیر گذشت
یعنی همه تلاشم رو کردم
برنامه ها رو به روشهایی حل کردم که به عقل جن هم نخواهد رسید
اینکه :من: کیه برام سوال شده
یا حتی از اون بدتر اینکه :چه کسی رت در دل - چه کسی را در جان - بال و پر داده است:
شاد و پیروز باشید رفقا
اینم تقدیم به شما
عطر بوسه زیر امواج مدرن!

ترم اول هم تموم شد
و امروز اولین امتحان من بود
سخت نبود
فردا و پس فردا و روز بعدش هم امتحان دارم و بعدش هم هر دو روز یک امتحان
البته ۲۷ و ۳۰ ام هم لغو میشه و میره برای پایان امتحانات
باید آرشیو بلاگم رو مرور کنم
شاید یه جاییش یه کسی منتظرم باشه
تا ازش یه خبر برای کسی ببرم
اما کجا و کی رو نمیدونم!!!
دعا بفرمایید
یا حق
سلام
هر سال
چند روز مونده به سال نو میلادی
پائولو کوئیلو داستان کوتاهی در رابطه با سال نو مینویسه و برای خواننده هاش میفرسته
داستان امسال رو براتون میذارم تا بخونید و لذت ببرید!!!
Our Lady’s juggler
A medieval legend tells us that in the country we know today as
“Do you know why Santa Claus’s bag never gets empty, although there are so many children in the world? Because it may be full of toys, but sometimes there are more important things to be delivered, what we call “invisible gifts”. In a broken home, he tries to bring harmony and peace on the holiest night in Christianity. Where love is lacking, he deposits a seed of faith in children’s hearts. Where the future seems black and uncertain, he brings hope. In our case, the day after Father Christmas comes to visit us, we are happy to be still alive and doing our work, which is to make people happy. Never forget that.”
Time passed, the boy grew up, and one day the family passed in front of the impressive Melk Abbey, which had just been built.
“Father, do you remember many years ago you told me the story of Santa Claus and his invisible gifts? I think that I received one of those gifts once: the vocation to become a priest. Would you mind if now I took my first step towards what I have always dreamed of?”
Although they really needed their son’s company, the family understood and respected the boy’s wish. They knocked at the door of the monastery and were given a loving, generous welcome by the monks, who accepted the young Buckhard as a novice.
Christmas Eve came around. And precisely on that day, a special miracle happened in Melk: Our Lady, carrying the baby Jesus in her arms, decided to descend to Earth to visit the monastery.
All the priests lined up and each of them stood proudly before the Virgin trying to pay homage to the Madonna and her Son. One of them displayed the beautiful paintings that decorated the place, another showed a copy of a Bible that had taken a hundred years to be written and illustrated, while a third recited the names of all the saints.
At the very end of the line, young Buckhard anxiously waited his turn. His parents were simple people, and all that they had taught him was to toss balls up in the air and do some juggling.
When it came his turn, the other priests wanted to put an end to all the homage that had been paid, since the ex-juggler had nothing important to add and might even mar the image of the abbey.
Nevertheless, deep in his heart he also felt a great need to give something of himself to Jesus and the Virgin. Feeling very ashamed before the reproachful gaze of his brothers, he took some oranges from his pocket and began to toss them in the air and catch them in his hands, creating a beautiful circle in the air just as he used to do when he and his family traveled to all the fairs in the region.
At that instant, the baby Jesus, lying in Our Lady’s lap, began to clap his hands with joy. And it was to young Buckhard that the Virgin held out her arms to let him hold the smiling child for a few moments.
The legend ends by saying that on account of this miracle, every two hundred years a new Buckhard knocks on the door of Melk Abbey, is welcomed in, and for the whole time he remains there he warms the hearts of all who meet him.
شاد باشید
