تبليغاتX
دنياي آلن Alen's World
من ديوانه ام! - ويرايش شده جمعه هفتم بهمن 1390 10:30 بعد از ظهر
سلام


دلم گرفته

دلم خيلي گرفته

از ديوانه شدن، از ديوانه بودن، از ديوانه موندن

هرچند كه ديوانگي هم حال و هواي خودش رو داره

اما خسته شدم

از آدمايي كه بهم گفتن "تو ديوانه‌اي" - از آدمايي كه گفتن " خودشون ديوانه‌ان" و "تو عالي هستي" و بعد يه مدت اونا هم بهم گفتن " تو ديوانه‌اي"

خيليا بهم گفتن؛ پس احتمالاً هستم - خيلي ها هم بهم نگفتن؛ پس احتمالاً نيستم

اما بودن يا نبودن!! مساله اين است!! كه اصلاً در غمگيني و دلگيري و دلتنگي من اثري نداره


آليس از باباش پرسيد؟

من دارم ديوونه ميشم؟ -- باباش هم دستي رو پيشوني آليش مضطرب گذاشت و گفت: "متاسفانه بله
تو ديوونه شدي، عقل از سرت پريده"

"اما يه رازي رو بايد بهت بگم
بهترين‌ آدم‌ها همه همينطوري هستن"

...

و آليس به كلاهدوز كه پرسيد "من ديوونه‌ام" گفت:

"متاسفانه بله
تو ديوونه‌اي، عقل از سرت پريده"

"اما يه رازي رو بايد بهت بگم
بهترين‌ آدم‌ها همه همينطوري هستن"


نميدونم هنوزم ميشه آليس رو تو سرزمين عجايب پيدا كرد تا ازش پرسيد كه ديوانه‌ام يا نه؟!


من ديوانه‌ام؟

آره؟؟




***پست اصلي در تاريخ:

پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 11:20 بعد از ظهر
ويرايش شده در امروز ***
نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

ماری کوری سه شنبه هفدهم آبان 1390 0:34 قبل از ظهر
سلام

 هفتم نوامبر - 144مین سالگرد تولد ماری کوری - کاشف رادیم و یکی از تاثیرگذارترین زنان تاریخه.

گوگل هم به بهانه این روز تغییر لوگو داد:


ماریا اسکلودوسکا کوری(ماری کوری) در ۷ نوامبر سال ۱۸۶۷ در ورشو پایتخت لهستان متولد شد. در سال ۱۸۹۳ لیسانس خود را در رشته فیزیک دریافت کرد و تنها یک سال بعد در رشته ریاضیات نیز موفق به اخذ لیسانس گردید.

مادام کوری در ۴ جولای ۱۹۳۴ یعنی ۲۵ سال بعد از مرگ شوهرش و در سن ۶۲ سالگی به دلیل ابتلا به سرطان خون درگذشت. سرطان خون یا لوسمی از عوارض بیش از حد در معرض پرتو قرار گرفتن های این شیرزن بود.


یادش گرامی


سبز و دانشمند باشید


نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

تلخند یکشنبه سوم مهر 1390 0:49 قبل از ظهر
و دگر خنده نخواهم سر داد

نکند خاطره ی خنده ی من

خاطرت زخم کند

تو ز چشمان دور

من به قلبت نزدیک

نکند همهمه ی خاطره‌ها

دل تو ریش کند

و دگر شعر نگویم، ننویسم از دل

نکند آنچه زمانی مرهمش می‌خواندی

بخراشد حالا، شیشه ی قلب تو را

من دو دستم بسته، نکند عطر بغل های مرا، باد دزدیده به سویت آرد

من دو پایم ساکن، نکند حرکت من، لرزه بر چینی احساس تو اندازد - نههههه

من نفس حبس کنم، نکند بازدمم، یادت آرد که هنوز، شاعری هست

افسوس



نمیدونم چی بگم

فقط میدونم این روزا شدید

به مفهوم «خیلی دور، خیلی نزدیک» ایمان پیدا کرده ام.

لحظه های شادی که خیلی دورن و ثانیه های غمباری که خیلی نزدیکن و شاید یه لحظه بعد، جای این دو عوض میشه


خدایا لحظه های شادمون رو نزدیک، خیلی نزدیک، و غم و غصه هامون رو دور، خیلی دور کن.

آمین

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

نزدیک، خیلی نزدیک جمعه یکم مهر 1390 11:48 بعد از ظهر
سلام

بی مقدمه تقدیم می‌کنم:


خیلی دور, خیلی نزدیک
تو ز چشمانم دور
و به ذهنم نزدیک
خیلی شاد, خیلی غمگین
فکر بودن باتو شاد
حس لمس لحظه باتو شاد شاد
هرچه غم از ما, دور
باتو بودن, نزدیک
باتو ماندن, نزدیک


با تشکر ویژه از ایده‌های همیشگی محمد
نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

مستانه یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 10:37 بعد از ظهر
سلام


این شعر، مثل خیلی از شعرهای من و محمد رحیمی صادق - محصول مشترکه!

ایده های باحال محمد - که 99.9٪ همراه با داغون کردن شکل شعرهاشه - و بعد دستکاری ها و اضافه شدن حس من - میشه یه شعری که مال من و مال اونه!

اینم یکی از اوناش که خیلی دوسش دارم

که خیلی دوسش داره!


لطفا ز برش جدا نسازید مرا

یا دم به دم آزرده نسازید مرا

مهری است میان دل من تا دل او

آواره و بیچاره نسازید مرا

این عشق مرا رنگ دگر داده، خدا را

سبز است دلم سیه نسازید مرا

 

لطفاً

دلمرده و دلسرد نسازید مرا


سبز و دلگرم باشید


با تشکر ویژه از دوست عزیزم - آقا مهدی (پیام) - که حسابی پشتیبانی میکنن از نوشتن بنده!


نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

دلتنگ یکشنبه ششم شهریور 1390 11:20 قبل از ظهر

سلام

اینم آخرین ثمره قل خوردن های چند روز پیش چشمه احساس و طبع ما!

بیت اول یه اس ام اس معروفه که سال قبل برام اومده بود و یکسال ذهن منو درگیر کرده بود، تا اینکه دیروز پریروز بود نوشتم:


”انگار پای ثانیه‌ها لنگ می‌شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می‌شود“

ساعت به سرعت یک لاکپشت پیر

آرام می‌خرامد و آهنگ می‌شود

برخیز و ره بگیر از این دورة غریب

جایی که فاصله، فرسنگ می‌شود

وقتی دلم برای دلت تنگ می‌شود

حتی دل زمانه هم از سنگ می‌شود

دست از دل سیاه ابر هم کشیده‌ام

وقتی دلت گرفته ببین، ننگ می‌شود

گر تن دهم به فاصله‌ها، ماهی دلم

ناگاه بی‌زبان، طعمة خرچنگ می‌شود

سبز و پررنگ باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

راز نگاه سه شنبه یکم شهریور 1390 0:34 قبل از ظهر




نمیدانم عجب رازی است

که در عمق نگاه توست

نمیدانم کدامین شعر

که پنهان بر لبان توست

بخوان شعر و بگو رازت

که شعر آغاز ناز توست



سبز و زیبا باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

کاریکلماتور دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 0:50 قبل از ظهر

- بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.

- اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.



به یاد پرویز شاپور


سبز و پرخنده باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

چاله‌ی لپ‌هایش پنجشنبه بیستم مرداد 1390 10:4 قبل از ظهر


قهوه چشمانش

خواب من می‌دزدید

و مرا آواره

گرد خود می‌گرداند

من به شبگردی میان جنگل گیسویش

و به نوشیدن شهد

از لبان و رویش

مبتلا می‌گشتم

خاطرم نیست که در دشت شقایق‌های سرخ گونه اش

جای پاهای من افتاد و بماند

یا که بوده است ز پیش

اما

من که هر بار گذر می‌کردم

چاله لپ‌هایش

پای من می‌پیچاند...


سبز و لپ گلی باشید!

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 6:39 بعد از ظهر


... من به طعم تلخ قهوه

سالیانی است که عادت دارم

و عجیب است

همه شب‌هایی

که پیاله خالیست

اما

طعم تلخ زندگی درکامم

جریان می یابد

...

من عسل می‌خواهم



شاد و شیرین باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

سر زیادی دوشنبه هفدهم مرداد 1390 11:51 بعد از ظهر


از نظر گیوتین، سر آدم ها زیادی است.!!!



سبز و سربلند باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

قاب عکس دوشنبه هفدهم مرداد 1390 7:19 بعد از ظهر


تنها تو را در قاب عکسم، حفظ کردم

با چنگ و دندان این یکی را، حفظ کردم

از قاب در که رد شدی، رفتی، همیشه

آزرده، اما بغض خود را حفظ کردم

تغییر راهم با نگاه تو رقم خورد

من آن نگاه آخرت را، حفظ کردم

در انتهای نامه ها، "... امید دیدار"

و انتهای نامه ات را، حفظ کردم



شاد و باهم باشید.

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

دل وبلاگم یه پست جدید میخواست! شنبه هشتم مرداد 1390 9:45 بعد از ظهر
سلام


یه نیمچه دوست جون بامزه پیدا کردم! جیک و پوک! یه همچین چیزیه اسم وبلاگش!!

ما را ترقیب نمود تا پستی جدید بیافزاییم به این دنیای کم پستمان!

خداییش هم دل دنیای مان شدید هوای یک پست جدید کرده بود!




شاد و سبز و پُر پُست باشید!

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

5.5 مگ = 64 کیلوبایت! شنبه بیست و پنجم تیر 1390 1:31 قبل از ظهر
سلام

بابا تکنولوژی

بابا حرفه ای


با گوگل هستما!


از استادم خواستم 2 تا عکس برام ایمیل کنه، فرستاد، دو تا عکس با پسوند TIF

حجم کلشون برابر 5.5 مگابایت بود.

تو گوگل زدم رو Download All که دو تا رو در قالب یه فایل زیپ دانلود کنم، شاید هم کمی حجمشون کمتر بشه زودتر دانلود شه!!!

خیلی خیلی خیلی زودتر دانلود شد! یه فایل شصت و خورده ای کیلوبایتی!!!

باز کردم و هر دو تا عکس با حجم های واقعیشون از حالت زیپ در اومد! 

یعنی یه چیزی در حدود 80 برابر کم کرده حجمشون رو!

خیلی خوبه ها!


 


یادمه خیلی قبلنا یه فایل 4 مگابایتی دانلود کردم که ادعا میکرد کل آفیس 2007 توشه

با یه برنامه به اسمه کا گ ب آرشیور ساخته شده بود

یه نیم ساعتی گزاشتم داشت باز میکرد حدود 130 مگ در آورد!!! از کجاش نمیدونم!!!

این کامپوتر هم علم خوبیه ها!!



سبز و با علم باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

تهنا چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 0:1 قبل از ظهر
من تهنام





هیچوقت تنها نباشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

پروژه جمعه هفدهم تیر 1390 1:8 بعد از ظهر
سلام


بلاخره امتحاناتم تموم شد.

و فقط مونده سمينار و پايان نامه


ميخوام اينو استخراج كنم:

رنيم


از غبارهاي مس سرچشمه

كار سختيه و تو ايران هنوز عملياتي نشده.

اما خوب تو 6 7 تا از كشورهاي دنيا دانشش هست


دعام كنيد


شاد و سبز باشيد

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

رسول صلح و دوستی! دوشنبه سی ام خرداد 1390 7:3 بعد از ظهر
سلام

امروز ایمیل جالبی برام از طرف یکی از دوستام اومده بود که به تازگی به کمپین مبارزه علیه کودک آزاری پیوسته (البته ایمیلش در این رابطه نبود)

برام خیلی جالب و زیبابود - عیناً اینجا میزارم تا شما هم استفاده کنید.

خوشحال میشم نظراتتونرو بدونم - موافق و مخالف - فقط لطفا لطفا بدون تعصب


 لطفا بي تعصب  

بخوانيد
پیامبر اسلام:

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند
 

روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی  آن است . گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند
 
مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی.  اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد
 
 
گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید
 
 
گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار  را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید.  سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود
 
 
مردی در ماه رمضان به سراغش آمد و گفت که در روز با همسر خود نزدیکی کرده و لذا روزه اش را به عمد شکسته و می خواهد کفاره بدهد تا خداوند او را ببخشد. پیامبر گفت باید 60 روز روزه بگیری. جواب داد توانش را ندارم. گفت برده ای را آزاد کن. جواب داد، برده ای ندارم. گفت 60 فقیر را سیر کن. جواب داد بی پولم. پیامبر قدری خرما به او داد و گفت به مردم مستحق بده. جواب داد خودم از همه مستحق ترم. پیامبر لبخند زد و گفت برو و با همسرت این خرماها را بخور  تا خداوند تو را ببخشد
 
بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم
 
 
گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید
 
 
گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد
 
 
روزی زنی را دید که ناخن های خود را از ته کوتاه کرده. گفت برای زن ها زیباتر است که ناخن های خود را بلند کنند
 
 
روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟
 
 
گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر.  خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد
 
 
می گفت ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید
 
 
در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند
 
 
در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند.  از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.
 
وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند
 
هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است
 
هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند
  
گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید
 
به او گفتند این که در قرآن آمده است که مسیحیان و یهودیان، کشیشان و احبار (علمای دین یهود) را به جای خدا می پرستند، به چه معنا است؟ گفت همین که حرفای علمای دین خود را بعنوان حرف خدا می پذیرند و تحقیق نمی کنند، یعنی پرستش.  به اصحاب گفت که هر چه بر سر یهود و مسیحیت آمده، بر سر امت من هم خواهد آمد و زمانی می رسد که آن ها نیز، علمای دینشان را بجای خدا بپرستند
 
 

 
او پیامبر اسلام بود، رحمة للمومنین، رحمتی برای جهان.  ... مهم نیست که امروز پیروانش به نام او و مکتب او سرها را  قطع می کنند و با نشان دادن چنگ و دندان بر مردم سخت می گیرند، مهم آن است که او چنین نبود. او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد(ص) بود. رحمتی جاودانه برای مردم جهان


سبز و صادق باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

یک دانه گیلاس - یک دانه زردآلو دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 11:0 قبل از ظهر
سلام سلام


اول بودن حس خوبیه

اولین نفری که به یه جا میرسه

اولین نفری که یه کاری میکنه

و و و


و آخرین نفر هم بودن گاهی حس نازی میشه


آخرین نفری که جایی رو ترک میکنه

آخرین نفری که کسی رو میبینه

آخرین نفری که آخرین دونه گیلاس یه درخت رو میخوره!

...


دیروز دو بار آخرین نفر بودم!

آخرین گیلاس سرخ یه درخت سبز

و آخرین زردآلوی زرد رو

از مسیری شلوغ شلوغ



حس عجیبیه! با کمی درون مایه شکمویی! که البته خیلی به من میاد.



شاد و گیلاسی باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

3 سیب یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 2:28 بعد از ظهر

آری، دو سه تا سیب دگر مانده، بگیر

گفتی دل من، این دل وامانده، بگیر

چی زل زده‌ای؟ بیا- بگرد - چیزی نیست!

فعلاً که همین سه تاست، شرمنده، بگیر



محمد رحیمی صادق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

تلخِ قهوه چهارشنبه سوم فروردین 1390 1:29 قبل از ظهر
سلام

با دو تا از دوستان رفته بودم بیرون - ولگردی که از ما گذشته - بیشتر هوای دیدار بود - و هوای گردش در شهر و دیدن هجوم آدمها.

خیلی وقته تو سیل حرکت مردم غرق نشدم و ...

تمام کافه‌های شهر - به مرخصی عیدانه رفته اند و تنها یکی - پس از گردش بسیار و جستجوی در به در باز دیده شد.

قهوه تلخ. سفارش من بود تلخی دیگر برای رام و لیوانی بلند از شِیکی مخصوص برای جاوید.

تلخِ تلخ.

کاش می‌شد سفرکرد واقعا با تلخی قهوه. که به راستی هم می‌توان - حال که خواب را ربوده ز سر - و مرا غرق در فکر و خیال و وهم - کاش سفرش لااقل شیرین بود.

عجیب مردمانی که از تلخی روزمرگی و تلخی روزگار و تلخی تلخ زندگی، به تلخی قهوه پناه می‌برند تا در خیالات تلخ و تلخ افکار غرغه شوند!

عجیب است حکایت مردمان


کاش لااقل سفرش شیرین بود...



سبز باشید و شیرین

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |