تبليغاتX
دنياي آلن Alen's World
کودکانه ... چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 4:9 بعد از ظهر
سلام

من هنوز زنده هستم

بعد این همه زلزله

احیانا از دعای شما که نبوده؟

خوبه

 

چند تا شعر دارم

شعرایی که یه هویی سر کلاس ادبیات نوشتم

این اولیش

 

...

و مرا با خود برد

   ساعتی در پی روز

        سرد در طول کلاس

            و بناگاه وزید

باد گرمی که به خود داد مرا

و دوباره  بعد ایام دراز  من

کودک بودم

    "یادم آید روز باران"          برد مرا

    "گردش یک روز دیرین"     برد مرا

   "خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان"             برد مرا

"کودکی ده ساله بودم"

                            و به یک لحظه ناب حس کردم

                                               متولد شده ام

در پی این لحظه    یک سکوت

باز سرما

بازگشتم...

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

چی بگم چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384 1:8 بعد از ظهر
سلام

آقا فقط اومدم احوال هفته پیش رو بگم

از اینجا شروع کنم که بعد پست هفته پیش با بچه های سازمان ملی جوانان یه کر شیک انجام دادیم

چون که ۵شنبه روز جوان بود برا همینم ۷۰۰۰ شاخه گل رز بین ۷۰۰۰ جوون پخش شد

بعلاوه ۷۰۰۰ کارت تبریک زیبا

بعدشم که رفتم زرند دانشگاه. خوب خبر زلزله رو که دارین اما بدونین از حال من که از گلو درد و درد دندون و گ.ش چرکی داشتم میمردم

یه هویی بچه ها اودن بردنم بیرون و گفتن زلزله شده(من که هیچی نفهمیدم) تا ساعتای ۱۲.۴۵ الی ۱.۱۵ رو محوطه بودم آخرش دیدم صرف نداره رفتم تو تختم خوابیدم و گفتم هرچه بادا باد

روز بعدش هم رفتیم بازدید از معدن پابدانا (معدن ذغالسنگ)

خیلی با حال بود

 

آها

اینکه قبلنا که میرفتم تو بلاگ مردم میدیدم خودشونو میکشن که مردم نظر بدن

منم همیشه مطالبو میخوندم و بدون نظر یا بعضا با نضر میومدم بیرون اما الا که هر دفعه به امید خوندن نظر ها میام تو بالگم میفهمم بد بختا چی میکشیدن

 

اما طبق معمول این نیز بگذرد

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

بازگشت پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384 1:22 بعد از ظهر
این چندمین پست من با این مطلع میباشد؟

اما

قبل هر چیز سلام

یک سلام که باید مزش تا پنجشنبه هفته دیگه زیر زبونتون بمونه

راستی یه شهر نیمایی از یه شاعر خوب خوندم

...

 حتی نتوانستم که ببویم

چه رسد جرآت چیدن

من تو را کال نمیچینم

...

 

قشنگ بود

به من که ساخت

تا هفته دیگه

 

 

بدرود

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

نظر پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384 11:0 قبل از ظهر
سلام

امروز اومدم جبران کنم

دیدم هیچی نظر نیست

منصرف نشدم

آدم اینقدر بی جنبه باشه اصلا خوب نیست

اما  به هر حال

آقا قراره تا چند روز آینده آقای خامنه ای بیان کرمان

خدا

اعوذبالله انگار حضرت مهدی میخاد ضحور کنه

البته همین الان بگم من مخالف رژیم و از این جور جک و جونور ها نیستم اما تا دلتون بخواد مخالف این ریخت و پاشها با اسم اسلام و بد نام کردن مردم هستم

آقا رهبر خامعه هستن درست

احترامشون واجب

اینکه فقط مثلا ۳۰۰۰ تا عکس ایشونو تو قطع بزرگ چاپ کنن و بیل برد کنن تو خیابونات این یعنی چی؟

پیغمبر هم میخاست بره جایی اینقر دبدبه کبکبه داشت؟

این که از کل ایران نیروی گارد ویژه بیارن یعنی چی؟

امام علی هم اونشبی که جای پیغمبر خابید بادی گارد پشت در قایم کرده بود؟

از همه اینا بگذریم

این رسمش نیست

تنها ثمرش بد نامی تو چشم مردمه

که البته این خواست همون گروهیه که دارن این کارا رو پیش میبرن

آقا قرار ملاقات با من

۱ ماه دیگه زندان اوین

 

 

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

چرا زنها میگریند؟ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384 5:47 بعد از ظهر

 

Why Women Cry ?

 


Why are you crying, a young boy asked his Mom?

"Because I'm a woman," she told him.

"I don't understand," he said.

His Mom just hugged him and said,
"And you never will, but that's O.K.".......

Later the little boy asked his father,
"Why does Mom seem to cry for no reason?".
"All women cry for no reason," was all his Dad could say......

The little boy grew up and became a man,
still wondering why women cry.

Finally he put in a call to God and when God got back to him,

he asked "God, why do women cry so easily?"

GOD answered...

"When I made woman,
I decided she had to be special.
I made her shoulders
strong enough to carry
the weight of the world, yet,
made her arms gentle enough to give comfort... !

I gave her the inner strength
to endure childbirth
and the rejection
that many times will come
even from her own children.

I gave her a hardness
that allows her
to keep going and take care
of her family and friends,
even when everyone else gives up,

through sickness and fatigue without complaining....

I gave her the sensitivity to love her children under any and all
circumstances.

Even when her child has hurt her badly....

She has the very special power to make a child's boo-boo

feel better and
to quell a teenager's anxieties and fears....

I gave her strength to care for her husband, despite faults
and I fashioned her from his rib to protect his heart....

I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife,
but
sometimes tests her strengths and her resolve

to stand beside him unfalteringly....

For all of this hard work,
I also gave her a tear to shed.
It is hers to use
whenever needed and
it is her only weakness....
When you see her cry,
tell her how much you love her,

and all she does for everyone, and even though
she may still cry,

you will have made her heart feel good.

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

Women is special!

Send this to all the women you know,

and those with mothers, sisters,
and special women in their lives.

But, also send this to men

so they will understand about what a
wonderful thing a 

  woman is .  

 

 

hope to see u again

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

بازم پست!! چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384 5:34 بعد از ظهر
سلام

باز میخوام پست بدم تا جبران این همه دیرکرد بشه

اینو بخون!

میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری 
میگی عاشق برفی ولی از یه گوله برف می ترسی
میگی عاشق گل هائی ولی اونارو از شاخه می چینی
میگی عاشق پرندهائی ولی اونارو میندازی تو قفس
انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقمی........

خوب؟

حالا من عاشقم یا نه؟

تو چطور<

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

سلام مجدد چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384 5:4 بعد از ظهر
سلام

باز اومدم

بازم یه آخره هفته

بازم همون موقعی که واقعا به دوستام احتیاج دارم و هیچ کدوم هم نیستن

بازم...

اما بیخی

خوب بازم میخام تو این پست یه ترانه بدم

از آلبوم جدید تاتو

شاید جالب باشه براتون

 

200 Kmh In The Wrong Lane :: 30 Minutes(en)

Mama, Papa forgive me

Out of sight, out of mind
Out of time to decide
Do we run, should I hide
For the rest of my life?

Can we fly, do I stay?
We could lose, we could fail
And the more men it takes
To make plans, or mistakes

30 minutes, the blink of an eye
30 minutes to alter our lives
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide
30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame
30 minutes of bliss, 30 lies
30 minutes to finally decide

Carousels in the sky
That we shape with our eyes
Under shade silhouettes
Casting shapes, crying rain

Can we fly, do I stay?
We could lose, we could fail
Either way, options change
Chances fail, trains derail

30 minutes, the blink of an eye
30 minutes to alter our lives
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide
30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame
30 minutes of bliss, 30 lies
30 minutes to finally decide

To decide, to decide to decide to decide

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

بازگشت پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384 11:47 قبل از ظهر
سلام

دوباره اومدم

بعد یه هفته

چفدر این معلم زمین شناسی (منظورم همون استاد زمینه) خوبه

تا فهمید من کرمان کار دارم جمعه رو تعطیل کرد

کلی حرف داشتم که بگم

اینکه اسم اتاقمونو تو خوابگاه گذاشتیم "کتابخونه ملی"

این یه رسمه همونجوری که مثلا "سفارت رشت " " جمهوری آذربایجان" " چایی خونه دایی میثم" و "دادگاه استان ۸" اسم بقیه اتاقاس

 

از اینکه تو دانشکده انجمن علمی کامپیوتر راه انداختم

گروه علمی زبان راه انداختم

به بچه ها برای راه اندازی انجمن علمی معماری کمک کردم

از اینکه اینجا دانشکده نیست " تبعید گاهه"

صبح آب نیست .شب برق نیست . عصر سرویس شهر نیست.شام همبرگر تاریخ مصرف گذشته داریم. کلی هم اتاقی اوشکول با مرام دارم.تو دانشکده کمبود دختر داریم (البته ما که اینکاره چی؟؟؟ نیستیم)

بازم بگم؟؟؟

آها اینکه اگه خدا بخواد سایت دانشکده داره راه میفته

به این معنی که من اینترنت دار میشم

 

اما...

این نیز بگذرد

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |