حمید مصدق
دوباره شب شد و با من
حديث بيداري
گذشته بود شب از نيمه من ز هشياري
و پلكهاي تو اين حاجبان سحر مبين
چو پرده هاي حريري برآفتاب افتاد
در آن شب تاري
نسيم از سر زلف تو
بوي گل آورد
شب از طراوت گيسوي تو نوازش يافت
به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم
به چشمهاي سياهت كه راحت جانند
به آن دو جام بلور
آن شراب بي مانند
به آن دو اختر روشن
دو آفتاب پر از مهر
به آن دو مايه اميد
به آن دو شعر شرر خيز
آن دو مرواريد
مرا ز خويش مران
با خود آشنايي ده
مرا از اين غم بيگانگي رهايي ده
بيا
بيا و باز مرا قدرت خدايي ده

بدرود
دندونم درد میکنه
سالم سالم
اما عصباش قات زدن
فکر کنم فقط یه ۷۰ تومن پول عصبکشی توش گیر کرده
و منم که دانشجو
...
دلم گرفته
شده مثل دندونه
تو بهاری
پس بیا
بیا و با آمدنت خزان را
از دل من
خستگی را
از روح من
و غم را
از چهره ام بردار
تو بهاری
...
موفق موید و پیروز باشین
(مخصوصا شخصی که خودش میدونه)
همه خوبن؟
کاشکی باشن
چون من خوبم
هورااااااااااااااااااا
آقا من الان کجام؟ مشهد
دیروز با اردو اومدم فردا هم دارم میرم
اینجا هم دست از نت و کافی نت برنداشتم
خوب ملتمسین دعا کامنت بذارن براشون دعا کنیم![]()
موفق باشید جمیعاْ
فل بای
بار دومی که خونه (لونه ) استاد ریاضیم هستم و بار دومی که از خونه اون وصل میشم به نت کلی حال میده!!
آقا شاید اگه جور بشه با دانشکده بریم مشهد یه اردوی جامع
منم که پایه این جور برنامه هام
خیلی ممنون از همه
موفق باشید
فل بای
بازم سلام برا اینکه دیر به دیر میام
اول خبر مهم
اینکه توی دانشکده یه نمایشگاه نقاشی از تاباوهای رنگ و روغن مامانی راه انداختم
اسمش رو هم گذاشتم حرکت سوم
کلی هم استقبال صورت گرفت
حساب کن تویه دانشکده وسط بر بیابون یه نمایشگاه باکلاس برپا میشه
اوپس
حرکت چهارم و پنجم هم در راهه
میخوام از آثار خوشنویسی بابا و دیگر هنرمندها و آثار گرافیکی آتنا هم اونجا یه نمایشگاه بزارم
موفق باشین
فعلا بدرود

