تبليغاتX
دنياي آلن Alen's World
افتضاح!!! یکشنبه بیست و سوم دی 1386 8:17 بعد از ظهر
سلام

4 تا امتحان پشت سر هم
که 2 تاش رو خراب کردم
زبان 12.02!!!
واقعاً افتضاحه
مثلاً کای ادعای زبان دانی مون میشد.

امروز هم برنامه نویسی معدن داشتیم
برای منی که از قضا ادعای کامپیوتر هم هستم گل کاشتن توی امتحان هم واقعاً افتضاح میشد
که فکر کنم به خیر گذشت
یعنی همه تلاشم رو کردم
برنامه ها رو به روشهایی حل کردم که به عقل جن هم نخواهد رسید

اینکه :من: کیه برام سوال شده

یا حتی از اون بدتر اینکه :چه کسی رت در دل - چه کسی را در جان - بال و پر داده است:

شاد و پیروز باشید رفقا

اینم تقدیم به شما
عطر بوسه زیر امواج مدرن!

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

آغاز امتحان پنجشنبه بیستم دی 1386 11:7 بعد از ظهر
سلام

ترم اول هم تموم شد

و امروز اولین امتحان من بود

سخت نبود

 

فردا و پس فردا و روز بعدش هم امتحان دارم و بعدش هم هر دو روز یک امتحان

البته ۲۷ و ۳۰ ام هم لغو میشه و میره برای پایان امتحانات

 

باید آرشیو بلاگم رو مرور کنم

شاید یه جاییش یه کسی منتظرم باشه

تا ازش یه خبر برای کسی ببرم

اما کجا و کی رو نمیدونم!!!

 

دعا بفرمایید

 

یا حق

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

هدیه سال نو یکشنبه دوم دی 1386 5:9 بعد از ظهر

سلام

 

هر سال

چند روز مونده به سال نو میلادی

پائولو کوئیلو داستان کوتاهی در رابطه با سال نو مینویسه و برای خواننده هاش میفرسته

داستان امسال رو براتون میذارم تا بخونید و لذت ببرید!!!

 

Our Lady’s juggler

 

 

A medieval legend tells us that in the country we know today as Austria the Burkhard family – a man, a woman and a child – used to amuse people at Christmas parties by reciting poetry, singing ancient troubadour ballads, and juggling.  Of course, there was never any money left over to buy presents, but the man always told his son:

“Do you know why Santa Claus’s bag never gets empty, although there are so many children in the world?  Because it may be full of toys, but sometimes there are more important things to be delivered, what we call “invisible gifts”.  In a broken home, he tries to bring harmony and peace on the holiest night in Christianity.  Where love is lacking, he deposits a seed of faith in children’s hearts.  Where the future seems black and uncertain, he brings hope.  In our case, the day after Father Christmas comes to visit us, we are happy to be still alive and doing our work, which is to make people happy.  Never forget that.”

Time passed, the boy grew up, and one day the family passed in front of the impressive Melk Abbey, which had just been built.

“Father, do you remember many years ago you told me the story of Santa Claus and his invisible gifts?  I think that I received one of those gifts once: the vocation to become a priest.  Would you mind if now I took my first step towards what I have always dreamed of?”

Although they really needed their son’s company, the family understood and respected the boy’s wish.  They knocked at the door of the monastery and were given a loving, generous welcome by the monks, who accepted the young Buckhard as a novice.

Christmas Eve came around.  And precisely on that day, a special miracle happened in Melk: Our Lady, carrying the baby Jesus in her arms, decided to descend to Earth to visit the monastery.

All the priests lined up and each of them stood proudly before the Virgin trying to pay homage to the Madonna and her Son.  One of them displayed the beautiful paintings that decorated the place, another showed a copy of a Bible that had taken a hundred years to be written and illustrated, while a third recited the names of all the saints.

At the very end of the line, young Buckhard anxiously waited his turn.  His parents were simple people, and all that they had taught him was to toss balls up in the air and do some juggling.

When it came his turn, the other priests wanted to put an end to all the homage that had been paid, since the ex-juggler had nothing important to add and might even mar the image of the abbey. 

Nevertheless, deep in his heart he also felt a great need to give something of himself to Jesus and the Virgin.  Feeling very ashamed before the reproachful gaze of his brothers, he took some oranges from his pocket and began to toss them in the air and catch them in his hands, creating a beautiful circle in the air just as he used to do when he and his family traveled to all the fairs in the region. 

At that instant, the baby Jesus, lying in Our Lady’s lap, began to clap his hands with joy.  And it was to young Buckhard that the Virgin held out her arms to let him hold the smiling child for a few moments.

The legend ends by saying that on account of this miracle, every two hundred years a new Buckhard knocks on the door of Melk Abbey, is welcomed in, and for the whole time he remains there he warms the hearts of all who meet him.

 

شاد باشید

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |

و به زمستان سلامی دیگر باید گفت! شنبه یکم دی 1386 5:54 بعد از ظهر
سلام دوستان

امروز زمستون شد!!

توی وبگردی هام به وبلاگ نون والقلم رسیدم

متن زیر یا بهتریه بگم شعر فروغ رو که در زیر نوشتم از اونجا برداشتم

و همینطور موزیکی که پایینه متنه!!

بخونید و لذت ببرید.

 

 

 زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
   چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.
آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟
اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
                                                           پناه آورد؟
   ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
   اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود
و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد
من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...
چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.
اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.
پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت
و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...
من از کجا مي آيم؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

فروغ فرخزاد

 

شاد باشید دوستان من

نوشته شده توسط Alen  | لینک ثابت |