بنین بهم پیام داد که آیا میخوام در یک دورهیِ 21 روزه یوگا شرکت کنم؟! خوب بنین ذاتاً ایدههای خوبی همیشه توی آستین داره و گفتم آره. و همین موقع بود که فهمیدم این دوره مجازی هست. 21 روز، 21 تمرین ساده یوگا باید انجام بشه و 21 تکلیف هم وجود داره. دورهای به نام وفور.

این چالش، توسط فردی به نام دیپاک چوپرا راهاندازی شده. من حالا در این چالش هستم و امروز اولین روز دوره بود. صبح خیلی زود بنین برام روز اول رو فرستاد. باید یه یک فایل یوگای 15 دقیقهای گوش میدادم که توی اون دیپاک مفهوم وفور رو میگه و در انتهاش تمرین سادهای میده. در کنار تمرین یوگا و آرامش، یک تکلیف روزانه هست و تکلیف روز اول این هست:
Task 1: Make a list of 50 people that add or have added value in your life. When making your list, it is important to take a moment and think about all the positive things you have gained from this person and how they helped you grow (don’t just mindlessly write the names. Rather, take time to consider why you want to write their name down) The list has to have 50 names. The importance is to mind the motive of choice at the moment you’re writing. (these can be people you know personally, or not)
و حالا ذهنم پر هست از 50 نفری که باید در این لیست بذارم. باید سفر کنم به کودکی و از اولین روزها آدمهای دور و اطرافم رو مرور کنم.
لیست با مادر شروع میشه. من و آتنا و بعدتر امیر، زندگیِ کودکیمون با مامان سپری شد. بابا دنبال یک لقمه بیشتر نون حلال در مناطق محروم کرمان معلم بود و دور بود از ما. خوب خیلی بچه بودم و نمیدونم چجوری به خونه سر میزد اما یادم هست که ما بابا رو فقط چند روز میدیدیم. من حتی یادم هست وقتی خیلی بچه بودم به بابا احساس بیگانگی داشتم. یه غریبه که اومده توی خونه مون! مامان صمیمیت و مهربونی رو به ما یاد داد. شاید یه کمی بیشتر از خیلی. ماها خیلی احساسی بار اومدم. لابد اثرش از تنهایی مامانِ خیلی جوون و زیبا در شهری که شهر خودش نبوده میاد. جایی که مامان فقط ما رو داشته...
باید بزرگتر میشدم تا بابا برگرده و کرمان معلمی کنه و من نقش پدری رو پررنگ تر ببینم. بابا آدم صاف و صادق و پرتلاشی بود. اگه به چیزی که حقش در زندگی بوده نرسیده، برای من ار تلاش نکردنش نیست. با بابا یاد گرفتم توی یک جامعهای که سهم خرابی و فساد رو به افزایش باشه، با صداقت احتمالاً نمیتونی پولدار باشی، اما چیزای مهمتری تو زندگی از پول وجود داره. شاید کسی که تا خرخره توی مشکل اقتصادی باشه براش سخت باشه باور این صحبت، اما منی که هیچ زمان در طبقه "مرفه بی درد" قرار نداشتم بهتون میگم، من از رفتار بابا یاد گرفتم آرامش نفس خودت از همه چی مهمتره.
هرچی به ذهنم فشار میارم از معلمهای دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانم، کسی نبوده که من بهش نگاهی فراتر داشته باشم و الان بگم آها این فرد خاص اثر خیلی خاصی توی من داشت. چقدر بد هست این حس. یعنی من چندین و چند سال رو روزانه با آدمهایی بودم که اثراتشون ساده و یه اندازه بوده. و شاید هم مشکل از ذهن من هست که نمیتونه خاطرات رو تمیز بده.
توی دانشگاه اما به داشتن دو سه استاد به خودم میبالم. استادهایی جون و بی نام، اما آدمهای خوب و تاثیر گذار. دکتر حمیدرضا خاتمی، که زمانی که من دانشجوشون بودم ارشدشون رو گرفته بودن و دوره سرباز هیات علمیشون رو در دانشکده ما سپری میکردن. بارزترین ویژگی ایشون، در کنار سواد بالا و فروتنی، این بود که همه براشون یکسان و دانشجو بودن، جنسیت و سن و سال و حتی سابقه خوب و بد تحصیلی براشون فرقی نداشت. با وجدان درس میدادن و از همه درس میخواستن.
یادمه به شدت مریض بودم. اونقدر حالم بد بود که نتونستم از تخت بیام بیرون و برم به امتحان میانترم برسم. به همشاگردیها که که هماتاقی هم بودن گفتم به استاد از حال من بگید. امید داشتم حالم رو درک کنه استاد. اولیشون که از امتحان برگشت گفت استاد گفته من که ندیدم حالش بده، برای من غیبت داره و امتحانش از صفر. من با اینکه برای امتحان آماده بودم اما جون رفتن به امتحان رو نداشتم اما به هر ضرب و زوری بود خودم رو از خوابگاه رسوندم به سالن امتحانات. استاد از دور که من رو دید گفت برو برو. با امتحان پایانترمت جبران میکنیم. بعدتر گفت من درک کردم مریض بودی اما چون گواهی پزشکی برای من کسی نیاورد و فقط به حرف بود، نمیتونستم بگم مشکلی نیست. خودت رو که دیدم برام موضوع حل شد.
دنیای مجازی اما برای من آدمهای خوبی رو داشت. طی 5-6 سال گذشته با خوندن افراد زیادی روحیات و احوال من عوض شد. علیرضا امکچی با "A MAN CALLED OLD FASHION" که هر از گاهی روح من رو تازه میکرد با نگاه خاص و زیباش به دنیا. گیس طِلا که نوشتن سفرنامههاش من رو همسفر خودش میکرد از تانزانیا تا مغولستان. کسی که باز بزرگ کردن شادیها و خوشیهای زندگی و کمتر پرداختن (نپرداختن) به غرغر و غم و غصه، طرز تفکر دیگهای به من داد. فرشته با کوله پشتی نارنجیش و همسفر فوقالعادهش رضا، کسایی که زندگی میکنن تا زندگی کنن. خوندن نوشتههای زیادِ مانتهنیا من رو به نوشتن ترغیب میکرد و خوندن و بحث با شهرزاد ذوق هنری و ادبی من رو زنده. اما دوستی و معاشرت با برخی از این رفقا مثل محمد رحیمی صادق من رو به دنیاهای جدیدی رسوند مثل تیاتر، چیزی که تا 34 سالگی کشف نشده مونده بود!
نوشتههای ستارهقطبی و چمدانی در باد من رو به رویا میبردن. به رویاپردازی. و تمام اینها با هم باعث میشد وقتی از زبان و فرهنگ و خاک ایران دور بودم، توی خودم فارسی و ادبیات و فرهنگ رو زنده نگهدارم. جلسات کتابخونی و بلند خونی داشته باشم، کتابخونه شخصیم رو گسترش بدم و کتابهام رو به بقیه امانت بدم و بنویسم. نه هیچ وقت چیز خاص و دندان گیر، اما بنویسم.
اسم پائولو کوئیلیو و پروفسور فتحی حبشی هم در سرتاسر زمانی که این متن رو دارم مینویسم توی ذهنم تاب میخورن. دو کتاب از این دو نفر دیدم. ایمیلشون رو پیدا کردم و بهشون ایمیل زدم. گرفتن جواب ایمیل برای یه پسر 20 ساله ذوق و شوقی وصف نکردنی داشت. کوئیلیو تا چندین سال، سر سال نو یک داستان برای من (و احتمالاً بقیه کسانی که توی لیست ایمیلش بودن) ارسال میکرد و پروفسور حبشی آینده تحصیلی و شغلی من رو با جواب دادن به ایمیلشون و راهنمایی ها و محبتهاشون دستخش تغییر کردن.
هومان، فسقلیِ دوست داشتنی، با عمعمو گفتنهاش شاید یکی از کم سن و سال ترین افراد تاثیر گذار باشه. هومان به من حس و خواست زندگی، ازدواج و پدر شدن رو داد. بله که هنوز نشدم، اما این حس هنوز در من خیلی قوی هست و هومان هم بسیار عزیز.
داریوش، رفیق روزهای سخت و شاد، شهاب، رفیقِ بیخیالِ پر فر و خیال، پروین، آدمی که بلد بود حال خودش رو خودش به تنهایی خوب کنه، و ایضا همیشه برای خوب کردن حال بقیه هم برنامهای داشت، بنین، نمادِ دل کندن و ریسک پذیری و کسی که میدونه با خارج شدن از گوشه امنش پیشرفت میکنه...
برخی آدمها رو توی دل خودم مرور میکنم و اینجا اسم نمیذارم، به هزار و یک دلیل شخصی و غیر شخصی
و حالا دارم فکر میکنم داشتن 50 آدم که توی زندگیت تاثیر گذاشته باشن خیلی خوبه... و فکر کن این 50 نفر رو میشه در هر دوره ای از زندگی داشت. اگه تا 20 سالگی این 50 نفر رو داشته باشی خیلی زندگی برات فرق داره تا به 50 سالگی برسی و 50 نفر تو زندگی ت مهم بوده باشن!...
داشتم فکر میکردم، آیا، 50 نفر هستن که روزی من رو به عنوان آدم مهم و تاثیر گذار توی زندگیشون ذکر کنن؟!