[ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸ ] [ ۱۰:۳۷ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

حالا میدونم که بنین خیلی از من جلوتر نیست توی این دوره یوگا. امروز صبح که برامون تمرین و تکلیف رو فرستاد فهمیدم که تکلیف امروز پیدا کردن کسانی هست تا من به گسترش این فراوانی با دخیل کردنشون در دوره کمک کنم. طبق تعریف دیپاک، بدون بخشیدن و پذیراشدن انرژی ساکن میمونه و انرژی ساکن توانایی تغییر نداره. امروز باید گروهم رو ایجاد کنم. فردا متن خوشآمدگویی رو بذارم و از روز پنجم به انتقال تجربه روزهای قبل به اعضای گروهم کوشش کنم ضمن اینکه خودم در گروه بنین تمرین و تکلیف میگیرم.

تعداد اهمیت نداره و دیپاک میگه 2 نفر خوبه و 200 نفر هم خوبه. من فی المجلس دو نفر رو دارم. 

دیشب با دو نفر از دوستان رفتیم سینما. فیلم زنان کوچک. یادمه خیلی سال پیش کارتونش رو توی تلویزیوت میدیدیم. فیلم خوبی بود. از فیلم بهتر سالن سینما. کلا ما سه نفر بودیم! آخرین سانس سینما اغلب زبان اصلی هست و تنها کسایی که ساعت 9 و نیم شب با این فیلم به زبون انگلیسی حال میکردن احتمالا ما 3 تا ایرانی بودیم :))

وسط فیلم خیلی شیک و مجلسی بلند صحبت میکردیم که خوب اینجا چی شد؟ آها! چی؟ بابا بلندتر بگو :)))

[ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ ] [ ۹:۴۷ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

بعد حوادث اخیر فشار خیلی بالایی روی من بود. حجم اتفاقات و اخبار به حدی زیاد بود که من نمی‌تونستم خودم و روحم رو تحت کنترل داشته باشم. به این آشفتگی، اتفاقات و وقایع شخصی و زندگی رو هم اضافه کنید. نمیتونسم این حجم از تغییرات رو در این مدت خیلی کوتاه که از سال نو گذشته هضم کنم. شاید فقط چند روز قبلترش بود که استاد داریوش برای احوال‌پرسی و تبریک سال نو بهمون سر شده بود. این مردِ خوب رییس مرکز هست و خیلی خاکی و متین. با داریوش براش توضیح داده بودیم که ما سال 2020 رو سال خوبی میبینیم. چون تو فرهنگ ما 20 یعنی عالی و حالا 2020 شده. خیلی عالی!

چه تناقضی!

از همه گروه‌های خبری و غیرخبری بیرون اومدم. به یکی دو تا از دوستان که بیتابانه برام اخبار رو میفرستادن گفتم لطفا دیگه چیزی بهم نگن. یکش شون که آتیش تندی هم داره بهم گفت نه، قوی باش، کنار نرو، الان کنار کشیدن یعنی خیانت به کشور و خودت!

گفتم تو من رو خیانت‌کار حساب کن، اما من الان آرامش روحی‌م رو باید بتونم بازیابی کنم. براش کمی توضیح دادم که زندگی با این اتفاق‌های بزرگ تو چشم ما، اما خیلی خیلی کوچیک تو چشم خودش (زندگی)، جلو می‌ره. باید غمگین شد، باید شاد شد، اما باید زندگی رو ادامه داد و این شرایط کنونی زندگی من رو مختل کرده...

کل هفته گذشته، علی‌رغم اینکه از گروه‌ها هم بیرون بودم (هرچند که دزدکی باز به برخی سایت های خبری سر میزدم) به هیچ کاری نکردن گذشت. صرفا صبح زود میرفتم دانشگاه و عصر برمیگشتم خونه. اما هیچ فعالیت مفیدی نردم. البته به جز ورزش صبحگاهی.

از بعد تعطیلات ژانویه صبح خیلی زود از خواب پا میشم. 6. وسایل و مقدمات ناهار و صبحانه را آماده میکنم. و بیست دقیقه به هفت از خونه حرکت میکنم سمت دانشگاه. ساعت 7 و با باز شدن در داخل می‌شم. مستقیم میرم آفیس، وسایل رو میذارم و لباس‌های ورزشم رو برمیدارم و میرم طبقه اول و مینی جیم دانشگاه. دو تا تردمیل و دو تا دوچرخته و یک دستگاه وزنه و کمی لاستیک و تشک، کل اقلام مینی جیم هستن. روز اول حدود 15 دقیقه دویدم و 200 کالری سوزوندم و هس هس کنان و غرق عرق رفتم سالن دوش. دوش گرفته و لباش پوشیده ساعت 8 توی آفیسم بودم. جمعه گذشته و بعد دو هفته تمرین تونستم 35 دقیقه روی تردمیل باشم و بعدش هم 22 بار حرکت شکم برم و 650 کالری بسوزونم.

توی این دو هفته وزنم از 110 رسیده به 106، و دور شکمم از 116 به 112. البته نکته مهم در تغییر سبک خورد و خوراکمم هست. کالری هرچیزی که میخورم رو میسنجم. توی این دو هفته ماکزیمم کالری دریافتی روزانه من 1800 کیلوکاری بوده، در حالی که برای پسری به ابعاد و سن من، 3300 کالری نیازه. اما غذای سالم‌تری می‌خورم. نسبت میوه و سبزیجات رو بالا بردم و تقریباً همیشه چیزی میخورم، اما با حجم کم. گرسنه نمیشم و فکر میکنم بدنم رو تونستم با حجم کمتر غذا منطبق کنم.

با انجام ورزش و تغییر سبک غذا، این مدت احساس بهتری نسبت به خودم دارم.

اضافه کردن برنامه یوگا هم به نظرم گام دوم خوبی بود تا بتونم بیشتر به خودم مسلط شم، اتفاقات بد رو کمرنگ کنم و تلاش کنم صبوری و نگاهم به زندگی رو بازیابی کنم. دیروز، روز اول، در دقیقه نود تونستم تمرین و تکلیف اون روز رو به سرانجام برسونم. روز خوبی نبود. اما به هر شکل انجام شد. حالا روز دوم هست. برای روز دوم تکلیف این هست:

This time, please write a list of people in your life who you view as successful, (the number of people is not important here). Either in your family, friends or surroundings. People who have accomplished their missions in life (all or some) and who are happy.

فکر میکنم این تمرین با من سازگارتر باشه. میتونم آدمای خیلی زیادی رو موفق بدونم. من حتی خودم رو موفق میدونم. الزامی نداره توی همه جنبه‌های زندگی. هرکسی با هر انتخابی که انجام میده توی زندگی، مسیرش رو دستخوش تغییر میکنه. من، داریوش، شهاب پسر :) (متفاوت از شهاب بابای هومان یا شهاب پدر هست)، امین و محمدرضا دانشجو بودیم و سرباز. من تصمیم گرفتم برگردم و خدمتم رو انجام بدم. بقیه تصمیم‌شون این نبود. حتی بارها من رو منع هم می‌کردن که چرا میخوای بری. من دلهره خودم رو داشتم. من سعی کرده بودم تو زدنگیم کار خلاف انجام ندم. وقتی ساده زندگی کرده بودم بارها به مشکلات قانونی خوردم، فکر اینکه کار غیر قانونی هم بخوام بکنم پشتم رو میلرزوند. ماشینی که کمتر از یک سال بود خریده بودم رو فروختم. چوب حراج زدم به وسایل خونه‌م و خونه‌ای که خودم محل امنم کرده بودم رو داغون کردم و برگشتم ایران. با یه کاغذ آ4 که بهش میگفتن مدرک دکترا، که فهمیدم تو ایران پشیزی ارزش نداره.

اون زمان که می‌اومدم هیچ امیدی نداشتم تا پروژه تحقیقاتی کسری از خدمتی که قبل رفتن به کانادا انجام داده بودم به من واقعاً کسری برسونه. دلم رو صاف کرده بودم که دو سال خدمت میکنم و آزاد میشم. اما توی همین مدت، انتخاب‌های متفاوت پیش روم باعث شد تا بتونم پیگیر اون پروژه بشم و خوشبختانه تونستم کسری خیلی مناسبی هم ازش به دست بیارم. 14 ماه ایران بودم و برگشتم. و حالا میدونستم هر زمان بخوام برم ایران آزادم. هیچ وقت این ترس رو ندارم که اگه الان اتفاقی بیافته و بخوام برگردم سرباز فراری هستم و ممکنه از خروجم جلوگیری بشه (حالا البته آدم همیشه یه ترسی ته دلش داره وقتی میاد ایران). اما همزمان اون دوستان دیگه احتمالا انتخابشون برنگشتن بوده. تو چشم اون‌ها من احتمالا آدم موفقی هستم. دکترام رو خوندم، سربازی‌م رو انجام دادم، برگشتم. پرونده‌های کاریم با موفقیت جلو رفته و از روزی که برگشتم هم سر یک کار (پست‌داک) جدید هستم.

توی چشم من اما همه اون‌ها آدم‌های موفقی هستن. امین هیچ‌وقت بعد از اولین خروجش از ایران به ایران برنگشت. الان بیش از 10 ساله. دوست‌دختری یونانی داشت که باهاش ازدواج کرد و الان بچه‌دار هم شده. توی یه شرکت توسعه تکنولوژی کار داره و مهندس ارشد هست. تو شهر کوچیکی زندگی آروم و بی دردسری داره. محمدرضا هم کار مناسبی توی یک شرکت توسعه تجهیزات صنعتی و آزمایشگاهی پیدا کرده. داریشو تحقیقات علمی خیلی خوبی انجام داده مقالات با کیفیتی چاپ کرده که ازش محقق و مهندس خیلی خوبی میسازه. اونم حالا پست داک خوبی داره و نیم نگاهی به یک کار صنعتی داره. شهاب پسر دکتراش در دانشگاه ما رو نیمه کاره رها کرد و یک ارشد دوم گرفت. بعد رفت دانشگاه تورنتو که بهترین دانشگاه کاناداست و اونجا دکترای دیگه ای رو شروع کرد. در مقایسه با دانشگاه لاوال که رتبه 13م دانشگاه‌های کانادا رو داره، تحصیل توی دانشگاه تورنتو، اول کانادا و جزو 20تای اول دنیا، موفقیت خیلی خوبی هست. ضمن اینکه استادش یکی از بزرگترین های اون علم در دنیا به حساب میاد ...

 

الناز پیامی توی یک گروه دوستی گذاشته بود که راهی پیدا کرده تا مبالغی برای کمک به سیل سیستان برسونه و اگه میخوایم بهش کمک‌های دلاری مون رو برسونیم. بهش گفتم حالا که پیشقدم شده پیامی توی گروه ایرانی‌های کبک سیتی بذاره و این کار خیر رو علنی کنه و از همه کمک جمع کنه. یه مبلغ خوب دلاری، مبلغ خیلی خوبِ ریالی میشه و اون رو میشه به نهاد مطمئنی انتقال داد تا کمک و مرهمی باشه.

ترسید، کلی بهش روحیه دادم، که توی کار خیر پررو باش. و البته شفاف. توی متنت خودت رو معرفی کن. هدفت رو بگو و بگو چه روزی کجا هستی تا ملت کمک‌ها رو بهت برسونن و اینکه از مراحل کار گزارش عملکرد رو میدی بهشون. حتی متن اولیه رو براش نوشتم. ترغیب شد و انجام داد.

دو روز بعد توی گروه دوستی دیدم داره میناله و چند نفر دیگه هم همراهی میکنن باهاش.

از برخورد برخی آدم‌هایی که هیچوقت نفهمیدیمشون. آدمایی که آماده هستن تا برای هر کاری آیه یاس و ناامیدی بخونن و بدون اینکه راهکاری داشته باشن فقط ضدحال باشن برای بقیه. آدم‌ها تو دنیا یه مسئولیت دارن، و انگار برخی مسئولیتشون زایل کردن احساس خوب و مفید بودن بقیه هست. 

جالبه، که کمی قبل‌تر و طی یه بحث سازنده دیگه، یکی از همین افراد خطاب به من که داشتم جو رو آرومتر و به منطق دعوت میکردم می‌گفت: اکه کمی از رفتار این کانادایی ها گرته برداری بکنیم جای دوری نمیره ...

خدا به همه‌مون رحم کنه

[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ ] [ ۸:۰ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

بنین بهم پیام داد که آیا میخوام در یک دوره‌یِ 21 روزه یوگا شرکت کنم؟! خوب بنین ذاتاً ایده‌های خوبی همیشه توی آستین داره و گفتم آره. و همین موقع بود که فهمیدم این دوره مجازی هست. 21 روز، 21 تمرین ساده یوگا باید انجام بشه و 21 تکلیف هم وجود داره. دوره‌ای به نام وفور.

این چالش، توسط فردی به نام دیپاک چوپرا راه‌اندازی شده. من حالا در این چالش هستم و امروز اولین روز دوره بود. صبح خیلی زود بنین برام روز اول رو فرستاد. باید یه یک فایل یوگای 15 دقیقه‌ای گوش میدادم که توی اون دیپاک مفهوم وفور رو میگه و در انتهاش تمرین ساده‌ای میده. در کنار تمرین یوگا و آرامش، یک تکلیف روزانه هست و تکلیف روز اول این هست:

Task 1: Make a list of 50 people that add or have added value in your life. When making your list, it is important to take a moment and think about all the positive things you have gained from this person and how they helped you grow (don’t just mindlessly write the names. Rather, take time to consider why you want to write their name down) The list has to have 50 names. The importance is to mind the motive of choice at the moment you’re writing. (these can be people you know personally, or not)

و حالا ذهنم پر هست از 50 نفری که باید در این لیست بذارم. باید سفر کنم به کودکی و از اولین روزها آدم‌های دور و اطرافم رو مرور کنم.

لیست با مادر شروع میشه. من و آتنا و بعدتر امیر، زندگی‌ِ کودکیمون با مامان سپری شد. بابا دنبال یک لقمه بیشتر نون حلال در مناطق محروم کرمان معلم بود و دور بود از ما. خوب خیلی بچه بودم و نمیدونم چجوری به خونه سر میزد اما یادم هست که ما بابا رو فقط چند روز میدیدیم. من حتی یادم هست وقتی خیلی بچه بودم به بابا احساس بیگانگی داشتم. یه غریبه که اومده توی خونه مون! مامان صمیمیت و مهربونی رو به ما یاد داد. شاید یه کمی بیشتر از خیلی. ماها خیلی احساسی بار اومدم. لابد اثرش از تنهایی مامانِ خیلی جوون و زیبا در شهری که شهر خودش نبوده میاد. جایی که مامان فقط ما رو داشته...

باید بزرگتر می‌شدم تا بابا برگرده و کرمان معلمی کنه و من نقش پدری رو پررنگ تر ببینم. بابا آدم صاف و صادق و پرتلاشی بود. اگه به چیزی که حقش در زندگی بوده نرسیده، برای من ار تلاش نکردنش نیست. با بابا یاد گرفتم توی یک جامعه‌ای که سهم خرابی و فساد رو به افزایش باشه، با صداقت احتمالاً نمی‌تونی پولدار باشی، اما چیزای مهم‌تری تو زندگی از پول وجود داره. شاید کسی که تا خرخره توی مشکل اقتصادی باشه براش سخت باشه باور این صحبت، اما منی که هیچ زمان در طبقه "مرفه بی درد" قرار نداشتم بهتون میگم، من از رفتار بابا یاد گرفتم آرامش نفس خودت از همه چی مهمتره.

هرچی به ذهنم فشار میارم از معلم‌های دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانم، کسی نبوده که من بهش نگاهی فراتر داشته باشم و الان بگم آها این فرد خاص اثر خیلی خاصی توی من داشت. چقدر بد هست این حس. یعنی من چندین و چند سال رو روزانه با آدم‌هایی بودم که اثراتشون ساده و یه اندازه بوده. و شاید هم مشکل از ذهن من هست که نمیتونه خاطرات رو تمیز بده.

توی دانشگاه اما به داشتن دو سه استاد به خودم میبالم. استادهایی جون و بی نام، اما آدم‌های خوب و تاثیر گذار. دکتر حمیدرضا خاتمی، که زمانی که من دانشجوشون بودم ارشدشون رو گرفته بودن و دوره سرباز هیات علمی‌شون رو در دانشکده ما سپری میکردن. بارزترین ویژگی ایشون، در کنار سواد بالا و فروتنی، این بود که همه براشون یکسان و دانشجو بودن، جنسیت و سن و سال و حتی سابقه خوب و بد تحصیلی براشون فرقی نداشت. با وجدان درس میدادن و از همه درس میخواستن.

یادمه به شدت مریض بودم. اونقدر حالم بد بود که نتونستم از تخت بیام بیرون و برم به امتحان میان‌ترم برسم. به هم‌شاگردی‌ها که که هم‌اتاقی هم بودن گفتم به استاد از حال من بگید. امید داشتم حالم رو درک کنه استاد. اولیشون که از امتحان برگشت گفت استاد گفته من که ندیدم حالش بده، برای من غیبت داره و امتحانش از صفر. من با اینکه برای امتحان آماده بودم اما جون رفتن به امتحان رو نداشتم اما به هر ضرب و زوری بود خودم رو از خوابگاه رسوندم به سالن امتحانات. استاد از دور که من رو دید گفت برو برو. با امتحان پایانترمت جبران میکنیم. بعدتر گفت من درک کردم مریض بودی اما چون گواهی پزشکی برای من کسی نیاورد و فقط به حرف بود، نمیتونستم بگم مشکلی نیست. خودت رو که دیدم برام موضوع حل شد.

دنیای مجازی اما برای من آدم‌های خوبی رو داشت. طی 5-6 سال گذشته با خوندن افراد زیادی روحیات و احوال من عوض شد. علیرضا امکچی با "A MAN CALLED OLD FASHION" که هر از گاهی روح من رو تازه می‌کرد با نگاه خاص و زیباش به دنیا. گیس طِلا که نوشتن سفرنامه‌هاش من رو همسفر خودش میکرد از تانزانیا تا مغولستان. کسی که باز بزرگ کردن شادی‌ها و خوشی‌های زندگی و کمتر پرداختن (نپرداختن) به غرغر و غم و غصه، طرز تفکر دیگه‌ای به من داد. فرشته با کوله پشتی نارنجی‌ش و همسفر فوق‌العاده‌ش رضا، کسایی که زندگی می‌کنن تا زندگی کنن. خوندن نوشته‌های زیادِ مانته‌نیا من رو به نوشتن ترغیب می‌کرد و خوندن و بحث با شهرزاد ذوق هنری و ادبی من رو زنده. اما دوستی و معاشرت با برخی از این رفقا مثل محمد رحیمی صادق من رو به دنیاهای جدیدی رسوند مثل تیاتر، چیزی که تا 34 سالگی کشف نشده مونده بود!

نوشته‌های ستاره‌قطبی و چمدانی در باد من رو به رویا می‌بردن. به رویاپردازی. و تمام این‌ها با هم باعث میشد وقتی از زبان و فرهنگ و خاک ایران دور بودم، توی خودم فارسی و ادبیات و فرهنگ رو زنده نگهدارم. جلسات کتابخونی و بلند خونی داشته باشم، کتابخونه‌ شخصی‌م رو گسترش بدم و کتاب‌هام رو به بقیه امانت بدم و بنویسم. نه هیچ وقت چیز خاص و دندان گیر، اما بنویسم.

اسم پائولو کوئیلیو و پروفسور فتحی حبشی هم در سرتاسر زمانی که این متن رو دارم مینویسم توی ذهنم تاب می‌خورن. دو کتاب از این دو نفر دیدم. ایمیلشون رو پیدا کردم و بهشون ایمیل زدم. گرفتن جواب ایمیل برای یه پسر 20 ساله ذوق و شوقی وصف نکردنی داشت. کوئیلیو تا چندین سال، سر سال نو یک داستان برای من (و احتمالاً بقیه کسانی که توی لیست ایمیلش بودن) ارسال می‌کرد و پروفسور حبشی آینده تحصیلی و شغلی من رو با جواب دادن به ایمیلشون و راهنمایی ها و محبت‌هاشون دستخش تغییر کردن.

هومان، فسقلیِ دوست داشتنی، با عم‌عمو گفتن‌هاش شاید یکی از کم سن و سال ترین افراد تاثیر گذار باشه. هومان به من حس و خواست زندگی، ازدواج و پدر شدن رو داد. بله که هنوز نشدم، اما این حس هنوز در من خیلی قوی هست و هومان هم بسیار عزیز.

داریوش، رفیق روزهای سخت و شاد، شهاب، رفیقِ بیخیالِ پر فر و خیال، پروین، آدمی که بلد بود حال خودش رو خودش به تنهایی خوب کنه، و ایضا همیشه برای خوب کردن حال بقیه هم برنامه‌ای داشت، بنین، نمادِ دل کندن و ریسک پذیری و کسی که میدونه با خارج شدن از گوشه امنش پیشرفت میکنه...

برخی آدم‌ها رو توی دل خودم مرور میکنم و اینجا اسم نمی‌ذارم، به هزار و یک دلیل شخصی و غیر شخصی

و حالا دارم فکر می‌کنم داشتن 50 آدم که توی زندگی‌ت تاثیر گذاشته باشن خیلی خوبه... و فکر کن این 50 نفر رو میشه در هر دوره ای از زندگی داشت. اگه تا 20 سالگی این 50 نفر رو داشته باشی خیلی زندگی برات فرق داره تا به 50 سالگی برسی و 50 نفر تو زندگی ت مهم بوده باشن!...

داشتم فکر می‌کردم، آیا، 50 نفر هستن که روزی من رو به عنوان آدم مهم و تاثیر گذار توی زندگی‌شون ذکر کنن؟!

[ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ ] [ ۲:۵۱ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

امروز اولین مصاحبه کاری (حرفه‌ای) عمرم رو انجام دادم :)

دیروز که باهام تماس گرفتند و گفتن پرو درخواستتون برای شغل "محقق - مدیر پروژه" باهاتون تماس گرفتیم، کی وقت مصاحبه رو ست کنیم؟ توی دلم یه چیزی تکون خورد. کلاً این اتفاق زیاد میافته و هر بار توی دلم چیزی تکون می‌خوره یعنی اتفاقی میافته. امیدوارم خیر باشه این اتفاق.

موقعیت من در کانادا با یک دوره پست‌داک در زمینه روش‌های نوین در فرآوری عناصر نادر خاکی (پست داک دوم و کنونی‌م در رابطه با ذخیره سازی گاز دی‌اکسید کربن هست- مرتبط با دکترا)، دکترای "مهندسی شیمی"، تزی که به مباحث زیست‌محیطی (به طور ویژه گازهای گلخانه‌ای) می‌پرداخت، و پیشینه تحصیلی من در مهندسی معدن (عنوان رشته استخراج، اما تز و کار من روی فرآوری مواد معدنی) از من کاندیدایی ساخته که در یک کلمه میشه شترگاوپلنگ اسمش رو گذاشت.

برایِ این شترگاوپلنگ داستانِ ما هم موقعیت‌های کاری فراوونی یافت نمیشه. اینجا از معدود جاهایی بود که من فکر میکردم میتونم توش نقشی داشته باشم و فکر میکنم جزو 5 محل اولی هست که برای کار در اونها درخواست دادم (هی همین هفته اول ژانویه هم).

قرار مصاحبه برای امروز ساعت 3 بود. دیروز صبح وقتی تماس گرفته شد به من گفتن که ایمیلی دریافت میکنم و توی اون تایید میشه زمان مصاحبه. بعد که قطع کردم و دو سه ساعت گذشت و ایمیل مذکور نیومد خودم تماس گرفتم و فهمیدم اصلا مصاحبه حضوری مد نظرشون بوده :)) شرکت در شهری با فاصله حدود 100 کیلومتری کبک سیتی (به سمت جنوب) واقع شده و شهر اسمش رو از معدن آزبست (کریزوتیل) واقع در اونجا گرفته. کبک در سال‌های قبل بزرگترین تولید کننده آزبست بوده و اینجا قطب تولید. حالا که آزبست بنا به دلایل آلودگی و بهداشت ممنوع شده، شهر از رونق معدنی افتاده اما هنوز زندگی توش جریان داره و شرکتها تغییر ماهیت دادن و فعالیت های توسعه تکنولوژی و زیست محیطی انجام میدن.

خانومِ محترم وقتی متوجه شد من ماشین ندارم و باید ماشین اجاره کنم اول دنبال یک برنامه گشت تا من جوری برم و بیام که کمترین هزینه رو برام داشته باشه. اما چند دقیقه بعدتر دوباره تماس گرفت و گفت با رییسش صحبت کرده و تصمیم گرفتن مصاحبه رو اینترنتی انجام بدن :)

امروز تر و تمیز و شیک و مرتب رفتم دانشگاه. شاغلوت از سر صبح بهم سر میزد و نکاتی رو برای مصاحبه بهم میگفت. داریوش هم چند سری حرف‌هایی بهم زد که رعایتشون مهم بود و خودش توی مصاحبه‌هاش استفاده کرده بود. به هرشکل من زمان زیادی برای آماده شدن نداشتم. دیشبش رو به خوندن وبسایت شرکت صرف کرده بودم و امروز از صبح به خوندن نکات و سوال جواب های مرسوم در مصاحبه های کاری.

شاغلوت (همون شارلوت که آر به فرانسه اِغ تلفظ میشه) بهم گفت بهتره یک اتاق جلسه رزرو کنم و کمک کرد براش.از نیم ساعت قبل در اتاق مستقر شدم و نرم‌افزار مصاحبه رو آماده کردم و نور اتاق و کاغذهام و لیوان آب و و و و رو سر و سامون دادم :)

ساعت 3 و یک دقیقه مصاحبه شروع شد و من به زبان فرانسه به مدت 40 دقیقه مشغول گپ و گفت و وسال و جواب بودم. خودمم فکر نمیکردم بتونم در این سطح به فرانسه ارتباط بگیرم برای همین دیروزش از خانومی که تماس گرفته بود امکان انجام مصاحبه به انگلیسی رو جویا شده بودم. اِبِغ (همون هربرت) مدیریت جلسه رو به عهده داشت و ازم پرسید به انگلیسی یا فرانسه؟ که من گفتم با فرانسه شروع میکنم اما هرجاش نکشیدم و شما متوجه نشدید سوییچ میکنیم :))

 

خوب تقریباً تمام مصاحبه رو به خوبی جلو بردم، اِبِغ و دَوید (همون دِیوید) سوال پرسیدن و بیشتر سوال‌ها هم فنی بود و خانوم اِمانوئل (همون کسی که تماش گرفته بود) صرفا حضور داشت.

این موقعیت به چند چیز نیاز داشت که من نداشتم اما با پررویی تمام براش اقدام کردم. اولین مورد 5 سال سابقه کار بود، که من گفتم چون دکترا دارم میشه همین سالهای تحصیل رو معادل کرد، چون کار من هم اجرایی و در آزمایشگاه بوده و میشه تقریب خوبی از کار تحقیقاتی صنعتی باشه.

دوم اینکه به عضویت در نظام مهندسی استان کبک نیاز داشت که من نشدم و این عضویت واقعا سخت و زمان بر هست. بهشون گفتم من ذاتاً شرایط عضویت رو دارم اما چون مدارک تحصیلی غیر کانادایی دارم برای تهیه و ترجمه اون‌ها به سبکی که نظام مهندسی میخواد، زمان و هزینه لازم بوده که موکول کردم به وقتی که کار رو قعطی داشته باشم.

از مصاحبه‌م خیلی راضی بودم و حسم این بود که افراد شرکت هم راضی بودند. بهم گفتن افراد دیگه‌ای هم هستن و اینکه برای بازدید از محل کارخونه و شرکت و اینکه نتیجه نهایی چی هست طی یکی دو هفته آینده باهام تماس میگیرن. تا هر چه خیر هست پیش بیاد.

منتظر دعاهای خیر و انرژی مثبتتون هستم

 

پ.ن.

تصاویر شهر تتفورد ماین، کل شهر از حفره معدن کنارش کوچیکتره ... :)

[ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ ] [ ۶:۵۹ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

دیروز، 15 ژانویه، ساعت 13، دانشگاه های کانادا از افرادشون خواسته بودن تا به احترام کشته شده های پرواز  شماره 752 اوکراینی یک دقیقه سکوت کنن.

ما ایرانی ها که هنوز در شوک هستیم و بیشتر از یک دقیقه در سکوت.

اما رویکرد آدم ها برام مهم هست. از این میترسیدم تا وجهه ما هم خراب شه از این اتفاق، تا ما رو به چشم آدم هایی که به خودشون هم رحم نمیکنن ببینن، تا تحقیرمون کنن، تا ...

اما وقتی فردای حادثه اومدم دانشگاه شاغلوت اومده جلو و بهم میگه میدونم خیلی سخته و کم رو در آغوش میگیره،

داریوش با گروهش جلسه داره و و میگه توی جلسه صحبت شده و نظر عموم این بوده که اگه آمریکا منطقه رو امنیتی نمیکرد الان همه پیشمون بودن،

دل ما گرم شد به حمایت این افراد

کاش راهی برای دل خونواده ها بود...

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ ] [ ۱۰:۱ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

یکی از اتفاقات تقریباً غریب در بلاگفا (من شناختی از بقیه شبکه های وبلاگی ندارم) اینه که غالباً نظردهنده ها مخالف جنس نویسنده مطالب هستن.

حالا جدا از اینکه من نویسنده های خوب کمی رو میشناسم و متاسفانه دو نویسنده و دوست خوب وبلاگی رو هم سر اشتباهات و سوتفاهم ها از دست دادم، شده گاهی حتی تلاش کنم برای کشوندن چند نفر همجنس به وبلاگم. هیچ زمان دنبال بازدیدکننده و افزایش آمار نبودم. برای خودم می نویسم و اغلب کسانی هم که اینجا رو خوندن، یا کاملا اتفاقی و از طریق لیست به روز شده های بلاگفا اومدن، یا از نظری که من برای کس دیگه ای در وبلاگ دیگه ای گذاشتم و با شانس کمتری با جستجوی چیزی که رسوندشون به من (مثل دوستی که سرباز پدافند شده بود و احتمالا با سرچ رسیده بود اینجا).

اما چند بار نویسنده های مذکر خوبی رو شناسایی کردم و به شکل سیستماتیک براشون پیام و نظر گذاشتم، که شاید جواب پاشون باز بشه، و نشد!

الان به صورت اتفاقی به وبلاگ کسی رسیدم با تعداد بالای 15 کامنت برای هر پست. پست های زرد و با کنجکاوی در نظرات دیدم تقریبا صد در صد افراد با اسم جنس مخالفن ...

 

این یه جور پارادوکس نیست؟ قرار نیست نویسنده مثلا مجهول بمونه و حرفش باشه که اصلِ مطلب هست؟

 

نمیدونم...

[ چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ ] [ ۶:۳۹ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

بعد برگشتن مجدد به کانادا، پستی نوشتم که اینجا چاپ نشد. با هواپیمایی اوکراینی اومدم و تجربه و حوادث و خاطراتم رو نوشتم. اما به هزار و یک دلیل شخصی و غیر شخصی اینجا ننوشتم.

توی بخشی از اون مطلب نوشته بودم:

 

... آخرین بار با پرواز عمان ایر آمده بودم و خوب بود. تا مونترال هم میرفت. اما چشمم به پرواز دیگری هم بود. پرواز با هواپیمایی ملی اوکراین. به کبک میرفت. اما با یک توقف در تورنتو. این خودش میتوانست راحت طول پرواز را 3-4 ساعت بیشتر کند. و خوب غذا هم که حلال نیست لابد. خودم را قانع کردم که گیاهی میخورم. مرگ ندارد که. اما اول به تورنتو و بعد کبک! باز به خودم قبولاندم که خوب با عمان ایر هم اول باید از تهران بروم مسقط و باز از روی تهران رد شوم  تا مونترال. دلم میخواست این یکی، از 4-5 انتخاب محدود برای سفر از ایران به کانادا را هم شخصاً تجربه کنم. نیمه شب، سجاد و سیندخت و سعید من را بردند تا فرودگاه امام. دلم تنگشان بود. حسم غریب بود و هنوز ته دلم آرامش نداشتم. تجربه بد خروج از کشور در زمان دانشجویی هنوز دلم را چنگ میزد که نکند باز بگویند اجازه خروج نداری... هرچند همین 3 روز پیش در کرمان باز هم رفته بودم پلیس گذرنامه و خواسته بودم چک دوباره بکنند که همه چیز روبراه است. گفته بودند روبراه است. از افسری که مهر زد روی گذرنامه و زیرچشمی من را و بعد گذرنامه را نگاه کرد که رد شدم، کمی دلم آرام گرفت که روبراه است. فرودگاه امام وقت رفتن، زیباتر از وقت آمدن بود. سالن ترانزیت، کوچک اما پرنور و زیبا بود. نشستم. چند تا از مسافران برایم آشنا شده بودند. خانم و آقای مسنی که میرفتند بچه ها را ببینند و 4-5 چمدان داشتند و کمکشان کردم تا چمدانها را تحویل بدهند.آمدند و نزدیکم نشستند. پیرمرد با دلبری به دختر پشت کانتر گفته بود: “اینا همه وزنشون کمتر از 23 کیلو هست، آخه من پیرم باید بتونم خودم بلندشون کنم” و شیرین خندیده بود. پسری که از من پرسید وضعیت پرواز و خروجی را. او هم دانشجو بود و مقصدش کانادا. داشتم با خودم فکر میکردم من صبح جمعه ساعت 10 رسیده ام تهران. تا ساعت 5:05 که پرواز بلند شود حدود یک روز است که نخوابیده ام. تهران تا کییف را باید تخت بخوابم. پروازی که پذیرایی ندارد و هواپیمایش هم قدیمی و بدون امکانات سرگرمی است بیشتر مجابت میکند که بخوابی. اولین بار با پرواز ایران ایر و از مسیر لندن آمده بودیم. من و داریوش. پرواز ایران ایر عالی بود. هواپیما قدیمی بود اما عالی بود. آب در دلمان تکان نخورده بود و ناهار پرواز رویایی بود! چلو کباب! هواپیمای اوکراینی کوچک بود، قدیمی بود، و تنها پذیرایی رایگانش آب. دو سه روز قبل تر یکی از رفقا برایم خاطره مسافری از این پرواز را گذاشته بود که خیلی ناراضی بود، اما من بلیطم را خریده بودم حالا و خوب یا بد مسافرش بودم. مهمانداران اما در چشم من با ادب بودند. بیرون زیبا بود و من کنار پنجره. پس بخش زیادی از سفر را باز هم به بیرون چشم دوخته بودم و به خانم جوان صندلی جلویی که کنارش پسرکی در حدود دبیرستانی بود گوش میدادم. خانم جوان به پسرک امید میداد در مورد زندگی در کانادا. پسرک برای کالج راهی شده بود. خانم جوان در دبی زندگی میکرد و با مردی کانادایی ازدواج کرده بود. کنار من پدر و مادری بودند که به دیدار بچه ها میرفتند و تجربه اولشان نبود اما هنوز ترجیح میدادند من کمکشان کنم. با لبخند گفتم به روی چشم. تعداد مسافرانی که حالا میشناختمشان در کییف بیشتر هم شده بود. خانم جوان دیگری که برای اولین بار از ایران خارج میشد و اعتماد به نفسش روی زبان انگلیسیش کم بود و در صف چک گذرنامه در جلوی من ایستاده بود. کمی کمکش کردم که جواب افسر را بدهد و افسر با خنده میگفت بگو که خیلی عجیب است انگلیسی نمیدانی و به تورنتو میروی. به افسر گفتم برای توریستها دانستن زبان آنقدرها الزامی نیست. لبخند زد. لبخند زدم. رد شدیم. دو خانم معلمِ بازنشسته مسن کنارم بودند و خاطره میگفتند از دوران خدمت. یکیشان معلم ریاضی بود. یکیشان میگفت مدیر بوده، دبیر بوده، ناظم بوده، همه کاری در لباس فرهنگی کرده. از حقوق 150 تومنی میگفتند و از قیمت گوشت. برای حرفهایشان جوری نگاه میکردند که انگار منتظر تایید حرفهایشان از سمت ما بودند. خانم جوانی که کنارتر نشسته بود شیرین لبخند میزد. خانم مدیر سابق میخواست گوشیش را به اینترنت فرودگاه وصل کنم تا به محسن بگوید که رسیده اینجا و میآید حالا ...

 

 

با این پرواز اومدم، از همین مسیر، در همین ساعت، با همین آدما و این پرواز با همه بی کیفیتی و قدیمی بودن هواپیماش، برای من خاطره ساز بود. شیرین، دوست داشتنی بود ...

حالا همین پرواز، که به نظر میاد هواپیمای بسیار نوتری در این مسیر داشته، برای آدم های دیگری هم خاطره شده، تلخ، تلخ، تلخ ...

دنیا عجیب و کارهای دنیا عجیب تر از اون. شیوار از علم نجوم و کائنات میگفت که در فاصله خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی سال عجیب و غریب و سختی پیش بینی می شود.

دوست دیگری حدیثی از امام صادق را منتشر کرده که کسوف در ربیع الثانی به چه احوال است و سخت است و تلخ است و درد ...

 

به چرخش افلاک اعتقادی ندارم هرچند که کی میدونه، شاید هم اثراتی داشته باشند. اتفاقات زمینی تنها از اعمال آدم های زمین نشات میگیرند، این چیزی هست که فکر می‌کنم صحیح باشه. اگر در استرالیا آتشی به جان طبیعت افتاده، اگر فلان یخچال بسیار باستانی جهان امسال نابود شده و برای اولین بار است که آن ارتفاعات یخی ندارند، اگر همین امروز، همینجا، دمای هوا نسبت به میانگین 25 سال گذشته - بیش از 15 درجه گرمتر - از آدمهای زمین است. آدم ها نه به خود، به خانه خود هم رحم ندارند، خدا به ما رحم کند ...

[ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ ] [ ۷:۵۵ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

کبریت میکشیدند و روشن به سمت هم پرت می‌کردند.

روی جعبه «بی خطر» حک بود، کبریت کشیدن هم لابد بازی ....

اما کبریتی به خرمن چند ساله افتاد ...

خدا به داد رسد ...

[ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ ] [ ۷:۱۴ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

داشتم آرشیو وبلاگم رو کمی بالا و پایین می‌کردم.

نفسی بالا و پایین شد

خدایا شکرتی گفتم و یه هو این پست رو جلوی چشمم دیدم:

 

از دست و زبان که بر آید؟

گاهی فقط میشه گفت خدایا شکرت. هیچ کار بیشتری بر نمیاد!

همه‌مون خوبی‌هایی داریم. و صد البته بدی‌هایی. همه‌مون نیکی‌هایی کردیم که اگه ناخواسته و از سر دل بوده، شده سنگی که رفته در دجله، تا توی یه برهوتِ تنهایی، جایی که تهِ دلت خالی از همه چیزه، ایزد بهت پس بده و ندونی از کجا دیدی این خیر رو.

چجوری میشه شکر نکرد خدایی رو که حساب هیچی از دستش در نمیره؟!

 

جمعه پنجم آبان ۱۳۹۶ - ۲:۲۹ ب.ظ - آلن!

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۸ ] [ ۹:۲۲ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

حدود دو ماه پیش یک بسته‌ی غلات رو از فروشگاه کاستکو برای صبحانه خریده بودم. پرک‌های جوی دو سر و ورقه‌های بادوم که با عسل فرآوری شده بودن و توش یک نوع بِری (توت) به نامِ کِرِین‌بری هم داشت. کِرِین‌بری بومی آمریکای شمالی هست و خیلی محبوب.

این محصول رو بارها قبل از این هم خریده بودم و همیشه راضی بودم. خرید از کاستکو یعنی خرید در حجم زیاد (البته طبق معیارهای اینجا). جعبه این محصولی هم که من گرفتم متشکل از دو بسته بود. بسته اول رو با کمال آرامش و دل خوش مصرف کرده بودم و نوبت بسته دوم بود. تا بسته رو باز کردیم و غلات رو توی کاسه ریختم یه تیکه پلاستیک آبی افتاد توی کاسه م. چیزی بود مثل نوار چسب. چسبکی، با تیکه هایی از غلات که بهش چسبیده بود.

خوب اینجا ذاتا سیاست برگشت کالا بدون سوال و جواب در صورت عدم رضایت مشتری در خیلی از فروشگاه‌ها رعایت میشه. کاستکو سردمدار این سیاست هست. اما من تصمیم گرفتم این مورد رو به گوش شرکت تولید کننده برسونم. درنتیجه سایت شرکت رو پیدا کردم. ایمیل تماس با ما رو در آوردم و بعد متنی رو آماده کردم و از تجربه‌ی خوبم در طی سال‌های گذشته از کیفیت محصول و مزه خوبش گفتم و سر آخر گفتم که چه چیزی رو امروز مشاهده کردم. همچنین عکس‌هایی گرفتم و ضمیمه اون ایمیل کردم.

دو یا سه روز بعد به ایمیل من پاسخ داده شد. فهمیدم که مقر اصلی شرکت در آمریکا هست. مسئول روابط عمومی از من خیلی تشکر کرده بود توی تماسش و گفته بود که خیلی سختگیرانه روی کیفیت و بهداشت محصولاتشون کار میکنن و خیلی براشون مهم بوده ازن بازخورد از سمت من. همچنین گفت که برای من پاکتی ارسال میشه که هزینه برگشتش پرداخت شده از قبل و اگه ممکنه هرچی از محصول رو که مصرف نکردم و اون قطعه اضافی رو بهشون برگردونم تا بررسی بیشتر کنن و عیب کار رو دریابن. و در آخر ایکه کل هزینه من رو بهم برخواهند گردوند و من رو مطمئن کردن که کیفیت محصول رو مثل همیشه خوب حفظ میکنن و مهمه که من اطمینانم رو به محصولات شرکت از دست ندم.

دیروز پاکت نامه‌ای برام اومد که تقریباً همون صحبت‌ها توش بود و به ضمیمه‌ش یک چک بود به مبلغ 13 دلار آمریکا. این مبلغ حتی از دوبرابر قیمت اون محصول هم بیشتره. هرچند که توی نامه گفته بود پاکت پست جواب قبولی هم ارساله شده اما کماکان دست من نرسیده اون پاکت و من محصول و اون تیکه چسب رو کماکان نگه داشتم تا اگه رسید بهشون برگردونم. 

این اتفاق من رو برد به سال‌هایی که در دانشگاه صنعتی شاهرود درس می‌خوندم. توی قطار بودم و از تهران به شاهرود میرفتم. 3 نفر کارگر یک شرکت تولید محصولات غذایی (کیک و کلوچه) در کوپه من بودن و تمام مدت صحبتشون سر نامردی رییس کارخونه بود. البته غر غر نبود، تمام مدت مسخره بازی بود و جوک گفتن سرش. نمیدونم چی شد که یکی شون گوشی ش رو برگردوند و بهم نشون داد. فیلم گرفته بود از توی کارخونه. کیک‌های مرجوعی که تاریخشون سر رسیده بود رو داشتن کارتن کارتن باز میکردن و با پنبه آغشته به مواد پاک کننده تاریخ چاپی رو از روشون پاک می‌کردن و دوباره میدادن زیر دستگاه چاپ ...

چقدر تفاوت دارن آدم‌ها ...

 

پ.ن.
صحبتم اصلا سر خوب بودن این ور و بد بودن اون ور نیست

اینجا هم کلی اتفاق میافته که من نمیتونم هضمش کنم. توی همون فروشگاه کاستکو برای مثال، اگه موزها لکه بزنن درسته میافتن تو سطل آشغال. و من بارها شاهد بودم پالت‌های بزرگ موز که معدوم شدن. و خیلی چیزهای دیگه ... من به سیاست اون‌ها کاری ندارم که مثلا میخوان مشتری همیشه مطمئن باشه جنس عالی دریافت میکنه ...

 

 

[ سه شنبه سوم دی ۱۳۹۸ ] [ ۸:۵۹ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

چهارده ماه نبودم و همین کافی بود تا چیزی باقی نمونه از کتابخونه‌ای که ساخته بودم. برای هر کاری باید از 0 تا 100 حضور داشته باشی و همیشه حواست باشه تا همه چیز طبق روال مطلوبت جلو بره. حالا که کمی جاگیر شدم و استرس‌هام کمتر شده، تصمیم گرفتم جون دوباره به کتابخونه گنبد کبود بدم.

یک گروه تلگرامی ایجاد کردم تا توی اون افراد کتاب‌هاشون رو معرفی کن. امضا بزنن، یا اهدا کنن به مجموعه من و یا به صورت شخصی به افراد علاقمند امانت بدن. اینجوری هرکسی میتونه قوانین خودش رو برای امانت دادن کتاباش داشته باشه. مثلا قانون من اینه: با کتاب‌ مهربون باشید. کتاب رو جوری بخونید که انگار خونده نشده هنوز! یه نگاه به کتابخونه من بندازین، بخشی از این کتابها خونده شدن، اما اونقدر سالم و تا نخورده هستن که انگار هیچوقت خونده نشدن :) این ایده  یه جور کتابخونه شناور و پویا رو میسازه.

این ایده رو در گروه ایرانی‌های کبک سیتی به اشتراک گذاشتم و از ملت خواستم به گروه اضافه بشن و همکاری کنن.

یکی هست که تقریباً همیشه باید ساز ناکوک بزنه. سریعاً پیام داد که چرا همین کتاب‌ها رو به کتابخونه دانشگاه اهدا نمیکنین؟ اینجوری بقیه فارسی زبان های شهر هم میتونن استفاده کنن (حالا بماند که من چه دل خونی دارم از ایرانی/ آدم هایی که هیچ استفاده ای از امکانات دانشگاه و شهر نمیکنن ...)

براش نوشتم:

"چون اون وقت دیگه کتابخونه گنبد کبود نیست ؛)

من این حرکت رو از کتاب‌های شخصی خودم شروع کردم

کتاب ها رو به افراد علاقه مند و مراقب کتاب امانت دادم
تا وسط این همه شلوغی زندگی فارسی و ادبیات یادشون نره"

البته لازمه که بگم من قبلا به ایجاد یک قفسه کتاب فارسی در یک کتابخونه خوب شهر فکر کردم

اما این نیازمند اینه که تعداد کتاب های موجودمون بیش از 150 عنوان باشه

تا لااقل یه قفسه کوچیک رو بشه چونه زنی کرد!

 

دیشب شروع کردم به خوندن شب‌های روشن داستایوفسکی. در بخشی از داستان شب اول، شخص اصی میگه: "من رویابافم، از زندگی واقعی اونقدر بیگانه هستم که مجبورم این جور لحظه‌های بینظیر رو دوباره در رویا بچشم". شاید در اثر همون باشه که من هم الان یه رویا بافتم. یک رویای شیرین. "شایدم خودم روزی یه خونه فرهنگ ایجاد کردم در این شهر، خانه فرهنگ ایران و توش محلی رو به کتابخونه اختصاص دادم، محلی رو به معرفی هنر و فرهنگ ایرانی، شاید حتی کافه کوچیکی داشته باشه که توش چای زعفرانی سرو کنم و کلمپه های خرمایی ..."

رویاهاتون شیرین

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ ] [ ۲:۱۲ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

یلدا شب محبوب من نبوده

پروین صبح پیام داده که جشن رو میرم و میگم نه. میگه باید انجمن رو حمایت کرد. میگم درسته اما من این جشن رو نمیام. کمی دیگه اصرار میکنه و من روی موضع خودمم.

طی این سال‌ها که به فهمیدن رسیدم، به دوست داشتن و نداشتن. هیچ یلدایی مطلوب نبود.

روزم با تبریک‌های ریز و درشت شروع میشه. برخی وصله‌ش میزنن به کریسمس.

از توی تمامش دو تا پیام هست که تفاوت داره

البرز برام نوشته عمر دوستی‌مون شد یک سال... 

فردین برام نوشته چطوری؟ هنوزم شب یلدا دلت میگیره؟

...

و منتظر پیام سومی ام که هیچوقت نمیرسه

فرق یلدا با بقیه شب‌ها فقط این میتونه باشه. برای من یلدا یک دقیقه تلخ‌تره ...

 

روز رو توی خونه سپری میکنم. کتاب جنگل نروژی رو تموم میکنم.

گلوم لبالب از بغضه و راه نجاتی نیست

 

جایی نوشته:

خنده، بخیه است
بوسه، بخیه است
فراموشی، بخیه است
مهربانی، بخیه است
آدم، بی‌بخیه متلاشی می‌شود
آدم زخم است...


- ‎طاهره خنیا

 

میگن کره بادوم‌زمینی احساس شادی به آدم میده.

صبحم با کره بادوم‌زمینی شروع شده.

میگن بستنی هم همینطوره.

بستنی توی فریز از اتفاق حادثه تکههای کره بادوم زمینی هم توش داره.

برم امتحانش کنم

اگه اثر نکرد میگن دمنوش زعفران ...

 

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013