پنچشنبه گیلِن، دفتردارِ شرکت اومد جلوی اتاق و بهم گفت: تو خیلی خوش شانسی که جمعه میری عقد کنی!
گفتم چرا؟ گفت چون میتونی جمعه رو مرخصی با حقوق بگیری. و من واقعا خوشحال شدم. کلی کار بود که باید انجام میدادم. فقط من و عشق جان بودیم. خیلی دست تنها، و با اینکه ساده ترین و نقلی ترین مراسم دنیا رو انجام میدادیم بازم کلی کار بود که باید انجام میشد. زنگ زدم و یک ماشین برای جمعه ظهر کرایه کردم. بعد کارام رو توی شرکت زودتر به سر و سامون رسوندم تا وقت باشه با عشق جان بریم خرید مقدمات رو انجام بدیم.
هیچ کیک مناسبی توی چند تا مغازه شهر پیدا نکردیم. قرار گذاشتیم تا خودمون کیک رو آماده کنیم. همینطور، چیزای ریزه میزه ای برای خوردن. میوه های انگشتی. و کمی شیرینی تا رنگ و بویی بهتر بدیم به برنامه. خوب البته قرار بر این بود که در دادگاه به علت کووید حق بردن هیچ چیز خوراکی نداشتیم، اما برای یک ساعت بعدترش یک برنامه دورهمی خیلی کوچیک در نظر داشتیم.
کیک ها رو پنج شنبه پختیم و گذاشتیم خوب خنک بشه و کم کم رفتیم تو کار آیسینگ کشیدن. اول اصلا به دلم نبود اما مرحله به مرحله بیشتر دوسش داشتم و آخر کار وقتی با یاقوت های انار و بلوبری و توت فرنگی تزیین رو تموم کردم و روش پودر قند دادم ته دلم از کارمون خوشم اومد.
ظهر جمعه کیک آماده بود، داشت توی یخچال برای خودش زندگی میکرد که رفتیم سراغ سفارش دسته گل. عشق جان دیروزش رفته بود به تنها گل فروشی شهر که نزدیک خونه بود و خانوم گل فروش بهش گفته بود هر زمان بیایی حله، و اتفاقا که جمعه گل تازه میاریم. جمعه که رفتیم خانوم گل فروش نبود و دختر جوانی کارا رو انجام میداد.
خوب به نظر دختر گل فروش خیلی در جریان کار نبود. از گل های موجود 3 شاخه گل رو انتخاب کردیم تا برامون دسته گل بسازه. چون نمیدونستم به فرانسه باید چجوری حالیش کنم دسته گل کوچیکی میخوایم که عروس راحت توی دستش بگیره، روی گوشی عکس دسته گل رو جستجو کردم و شانسی یه عکس بهش نشون دادیم که این مدلی که عروس راحت بگیره ش طی مراسم. محصول نهایی دقیقا همون چیزی بود که تو عکس بهش نشون داده بودیم، یه دسته گل که روی دسته ش دونه های جواهری کار شده بود :)
گل خیلی بزرگ رو البته جدا گرفته بودیم. در نظر داشتیم تا اون رو روی کیک بذاریم. اما سر آخر طراحی کیک عوض شد و گل رو به زور توی دسته گل جا دادیم :)
ساعت 3 و نیم همه چیز آماده بود، کیک و فینگر فود و میوه های به خلال دندون کشیده توی یخچال بودن و خودمون هم آماده بودیم. قرار دادگاه برای ساعت 4 بود. کیف دوربین و سه پایه رو برداشیم و رفتیم دنبال بهمن تا بریم دادگاه. امیر و هدی هم قرار بود همون جلوی دادگاه به ما بپیوندن. کلویی، دوست کبکی عشق جان هم قرار بود دوربین بیاره و عکس بگیره.
3 دقیقه مونده به 4 جلوی دادگاه بودیم. تا رفتیم تو دیدم مسئولش جلوی در ایستاده و منتظر ما هست. ما آخرین ساعت رو انتخاب کرده بودیم و یه جور عجله توشون حس کردیم که انگار برای این بود که میخوان تعطیل کنن. امیر و هدی دنبال جای پارک بودن و کمی دیرتر رسیدن، در حد چند دقیقه اما خانوم مسئول خیلی سریع شروع به آماده سازی کارا کرد تا ما رو دید و پفن شاهدها بیان جلو. با اینکه قبلش از امیر و هدی خواسته بودیم اما تا اونا برسن خانوم مسئول از کلویی خواست تا از طرف عشق جان و بهمن از طرف من شاهد باشن و فرمی رو پر کنن. با گوشی هامون با خونواده ها تماس گرفتیم و دادیم دست بچه ها و من رفتم دوربین رو گذاشتم روی سه پایه و میخواستم از مراسم فیلم بگیرم که دیدم مموری کارت رو فراموش کردم :(
ما و شاهدین پشت میزی قرار گرفتیم و خانومِ مسئول اون ور میز قرار گرفت. بدون اینکه ما چیزی بگیم فهمیدم تمام تلاشش رو داره میکنه که مراسم رو برای ما به انگلیسی انجام بده و بهمون گفت من فرصت نداشتم فامیلی تون رو تمرین کنم، پس به اسم کوچیکتون قناعت میکنیم تا چیز عجیب و غریبی نگم جای فامیلتون :))
بهمن سمت چپ من بود و با گوشیش از روی میز از مراسم فیلم میگیرفت، که خوب سرتاسر کله من بود توی کادر، کلویی سمت راست عشق جان بود و دوربینش رو به امیر داده بود و امیر فکر میکنم عکس های خوب و به درد بخوری انداخت، عشق جان گوشیش رو به انجیلِ روی میز تکیه داده بود تا ما توی ویدیو کال باشیم و گوشی منم دست هدی بود تا از اون سمت میز مراسم رو نشون خونواده م بده.
همه مراسم کمتر از 10 دقیقه انجام گرفت. ساعت 5 به چند نفری از دوستان گفته بودیم تا بیان توی تنها پارک شهر تا با رعایت فاصله دور همی در فضای باز داشته باشم. ناحیه ما از 10 می باز زون زرد شده بود و محدودیت ها خیلی خیلی کم شده بودن. سریع برگشتیم خونه و وسایل رو از یخچال گذاشتیم توی ماشین و مموری کارت رو هم برداشتیم و رفتیم سمت پارک. دو تا میز مناسب زیر سایه درخت های بغل دریاچه بود، رومیزی انداختیم و وسایل رو چیدیم. کم کم از حدود 5 سر و کله دوستانمون تک تک پیدا شد.
15 نفر مهان. 2 نفر کبکی، 7 نفر تونسی، 6 نفر ایرانی.
از بین همه افراد، تنها جواد بود که من سابقه دوستی از دوران کارشناسی ارشد در سرچشمه باش داشتم و همه بقیه دوستان جدید بودن. اونقدر جدید که نمیشد ازشون انتظار خیلی خاصی داشت. خوب اگر راستش رو بگم، اینکه از خونواده ها دور هستیم رو قبول کرده بودم، اما اینکه حتی از تمام دوستان خیلی خوب و صمیمی مون در کانادا هم اونقدر دور و ایزوله باشیم کمی دلگیرم کرده بود. تا همیشه تو جمع هامون حرف به ازدواج من که میرسید همه کلی ذوق داشتن که تو عروسیت باید حسابی غوغا کنیم و بزن و بکوب داشته باشیم و و و. و حالا هیشکی دور و برمون نبود...
اما به عشق جان گفته بودم همه چیز برای ما عجیب رخ داده. و تمام قشنگیش هم به همین شبیه هیچ تجربه مشابهی نبودن هست. 4 روز دیگه تمام این کارا و وقایع برامون قشنگ خواهند بود. مراسم دور همی هم به هر شکل با کلی خوشحالی و خوبی و به خاطره انگیزی طی شد. حتی با عشق جان، برای خودمون 2 تا هم دو تا کارت عروسی گرفتیم. یادگاری این دورانِ عجیب، با همه وقایع عجیب و غریبش ...

خدا نگهدارمون باشه و ریشه عشقمون رو محکم کنه انشااله...


















میتوان نِق نزد!