[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ ۱۲:۴ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

پنچشنبه گیلِن، دفتردارِ شرکت اومد جلوی اتاق و بهم گفت: تو خیلی خوش شانسی که جمعه میری عقد کنی!

گفتم چرا؟ گفت چون میتونی جمعه رو مرخصی با حقوق بگیری. و من واقعا خوشحال شدم. کلی کار بود که باید انجام میدادم. فقط من و عشق جان بودیم. خیلی دست تنها، و با اینکه ساده ترین و نقلی ترین مراسم دنیا رو انجام میدادیم بازم کلی کار بود که باید انجام میشد. زنگ زدم و یک ماشین برای جمعه ظهر کرایه کردم. بعد کارام رو توی شرکت زودتر به سر و سامون رسوندم تا وقت باشه با عشق جان بریم خرید مقدمات رو انجام بدیم.

هیچ کیک مناسبی توی چند تا مغازه شهر پیدا نکردیم. قرار گذاشتیم تا خودمون کیک رو آماده کنیم. همینطور، چیزای ریزه میزه ای برای خوردن. میوه های انگشتی. و کمی شیرینی تا رنگ و بویی بهتر بدیم به برنامه. خوب البته قرار بر این بود که در دادگاه به علت کووید حق بردن هیچ چیز خوراکی نداشتیم، اما برای یک ساعت بعدترش یک برنامه دورهمی خیلی کوچیک در نظر داشتیم.

کیک ها رو پنج شنبه پختیم و گذاشتیم خوب خنک بشه و کم کم رفتیم تو کار آیسینگ کشیدن. اول اصلا به دلم نبود اما مرحله به مرحله بیشتر دوسش داشتم و آخر کار وقتی با یاقوت های انار و بلوبری و توت فرنگی تزیین رو تموم کردم و روش پودر قند دادم ته دلم از کارمون خوشم اومد.

ظهر جمعه کیک آماده بود، داشت توی یخچال برای خودش زندگی میکرد که رفتیم سراغ سفارش دسته گل. عشق جان دیروزش رفته بود به تنها گل فروشی شهر که نزدیک خونه بود و خانوم گل فروش بهش گفته بود هر زمان بیایی حله، و اتفاقا که جمعه گل تازه میاریم. جمعه که رفتیم خانوم گل فروش نبود و دختر جوانی کارا رو انجام میداد. 

خوب به نظر دختر گل فروش خیلی در جریان کار نبود. از گل های موجود 3 شاخه گل رو انتخاب کردیم تا برامون دسته گل بسازه. چون نمیدونستم به فرانسه باید چجوری حالیش کنم دسته گل کوچیکی میخوایم که عروس راحت توی دستش بگیره، روی گوشی عکس دسته گل رو جستجو کردم و شانسی یه عکس بهش نشون دادیم که این مدلی که عروس راحت بگیره ش طی مراسم. محصول نهایی دقیقا همون چیزی بود که تو عکس بهش نشون داده بودیم، یه دسته گل که روی دسته ش دونه های جواهری کار شده بود :)

گل خیلی بزرگ رو البته جدا گرفته بودیم. در نظر داشتیم تا اون رو روی کیک بذاریم. اما سر آخر طراحی کیک عوض شد و گل رو به زور توی دسته گل جا دادیم :)

ساعت 3 و نیم همه چیز آماده بود، کیک و فینگر فود و میوه های به خلال دندون کشیده توی یخچال بودن و خودمون هم آماده بودیم. قرار دادگاه برای ساعت 4 بود. کیف دوربین و سه پایه رو برداشیم و رفتیم دنبال بهمن تا بریم دادگاه. امیر و هدی هم قرار بود همون جلوی دادگاه به ما بپیوندن. کلویی، دوست کبکی عشق جان هم قرار بود دوربین بیاره و عکس بگیره.

3 دقیقه مونده به 4 جلوی دادگاه بودیم. تا رفتیم تو دیدم مسئولش جلوی در ایستاده و منتظر ما هست. ما آخرین ساعت رو انتخاب کرده بودیم و یه جور عجله توشون حس کردیم که انگار برای این بود که میخوان تعطیل کنن. امیر و هدی دنبال جای پارک بودن و کمی دیرتر رسیدن، در حد چند دقیقه اما خانوم مسئول خیلی سریع شروع به آماده سازی کارا کرد تا ما رو دید و پفن شاهدها بیان جلو. با اینکه قبلش از امیر و هدی خواسته بودیم اما تا اونا برسن خانوم مسئول از کلویی خواست تا از طرف عشق جان و بهمن از طرف من شاهد باشن و فرمی رو پر کنن. با گوشی هامون با خونواده ها تماس گرفتیم و دادیم دست بچه ها و من رفتم دوربین رو گذاشتم روی سه پایه و میخواستم از مراسم فیلم بگیرم که دیدم مموری کارت رو فراموش کردم :(

ما و شاهدین پشت میزی قرار گرفتیم و خانومِ مسئول اون ور میز قرار گرفت. بدون اینکه ما چیزی بگیم فهمیدم تمام تلاشش رو داره میکنه که مراسم رو برای ما به انگلیسی انجام بده و بهمون گفت من فرصت نداشتم فامیلی تون رو تمرین کنم، پس به اسم کوچیکتون قناعت میکنیم تا چیز عجیب و غریبی نگم جای فامیلتون :))

بهمن سمت چپ من بود و با گوشیش از روی میز از مراسم فیلم میگیرفت، که خوب سرتاسر کله من بود توی کادر، کلویی سمت راست عشق جان بود و دوربینش رو به امیر داده بود و امیر فکر میکنم عکس های خوب و به درد بخوری انداخت، عشق جان گوشیش رو به انجیلِ روی میز تکیه داده بود تا ما توی ویدیو کال باشیم و گوشی منم دست هدی بود تا از اون سمت میز مراسم رو نشون خونواده م بده.

همه مراسم کمتر از 10 دقیقه انجام گرفت. ساعت 5 به چند نفری از دوستان گفته بودیم تا بیان توی تنها پارک شهر تا با رعایت فاصله دور همی در فضای باز داشته باشم. ناحیه ما از 10 می باز زون زرد شده بود و محدودیت ها خیلی خیلی کم شده بودن. سریع برگشتیم خونه و وسایل رو از یخچال گذاشتیم توی ماشین و مموری کارت رو هم برداشتیم و رفتیم سمت پارک. دو تا میز مناسب زیر سایه درخت های بغل دریاچه بود، رومیزی انداختیم و وسایل رو چیدیم. کم کم از حدود 5 سر و کله دوستانمون تک تک پیدا شد.

15 نفر مهان. 2 نفر کبکی، 7 نفر تونسی، 6 نفر ایرانی.

از بین همه افراد، تنها جواد بود که من سابقه دوستی از دوران کارشناسی ارشد در سرچشمه باش داشتم و همه بقیه دوستان جدید بودن. اونقدر جدید که نمیشد ازشون انتظار خیلی خاصی داشت. خوب اگر راستش رو بگم، اینکه از خونواده ها دور هستیم رو قبول کرده بودم، اما اینکه حتی از تمام دوستان خیلی خوب و صمیمی مون در کانادا هم اونقدر دور و ایزوله باشیم کمی دلگیرم کرده بود. تا همیشه تو جمع هامون حرف به ازدواج من که میرسید همه کلی ذوق داشتن که تو عروسیت باید حسابی غوغا کنیم و بزن و بکوب داشته باشیم و و و. و حالا هیشکی دور و برمون نبود...

اما به عشق جان گفته بودم همه چیز برای ما عجیب رخ داده. و تمام قشنگیش هم به همین شبیه هیچ تجربه مشابهی نبودن هست. 4 روز دیگه تمام این کارا و وقایع برامون قشنگ خواهند بود. مراسم دور همی هم به هر شکل با کلی خوشحالی و خوبی و به خاطره انگیزی طی شد. حتی با عشق جان، برای خودمون 2 تا هم دو تا کارت عروسی گرفتیم. یادگاری این دورانِ عجیب، با همه وقایع عجیب و غریبش ...

خدا نگهدارمون باشه و ریشه عشقمون رو محکم کنه انشااله...

[ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ ۹:۵۰ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

بالاخره مییشه گفت بهار شده، روزهایی هوا زمستانی شد حتی در هفته های گذشته و دو سه باری برف اومد که فردا و پسفرداش اثری ازشون نموند بجز بادهای سرد. یکی دو مرتبه هم تگرگ های خوشگلی اومد. کماکان دارم دویدن رو ادامه میدم و تقریبا روزی 7 کیلومتر رو با جواد و گاهی بانو جان میدویم. بردن گوشی دست و پام رو وقت دویدن میبنده برای همین اغلب از شکار لحظه ها محروم میشم. اما باید فکری کنم براش.

ماه مبارک امروز تمام میشه.

فردا، پنجشنبه عید فطر خواهد بود. یک روز آفتابی عالی و گرم طبق پیشبینی.

عصر جمعه با بانو جان میریم برای انجام عقد. محدودیت های شهر ما از پریروز کمتر شده و به نظر میاد که میتونیم از معدود ایرانی های این شهر هم بخوایم تا همراهیمون کنن. کیک رو امشب تلاش میکنیم خودمون درست کنیم. اگر مطابق میلمون پیش نرفت باید فکر دیگه بکنیم. حلقه ها رو اینترنتی سفارش دادم و سر فرصت رسیدن. همه چیز روی رواله.

یکشنبه هم تولد بانو جان هست. با هم قول و قرار گذاشتیم که تولدها رو سورپرایز نکنیم و سر همین قضیه هدیه تولد رو من خیلی زودتر به بانو دادم، چون به کارش میومد و گفتم دلیل نداره برای دو سه ماه الکی دست من باشه و استفاده نشه :))

و دوشنبه؟ دوشنبه خونه جدید رو تحویل میگیریم.

کلی خرید کردیم و خونه ی کوچولوی الانم حسابی پر شده. اما هنوز کلی چیز اساسی مونده. مبل و سوفا، میز و صندلی ناهارخوری، تلویزیون ...

این شهر و این خونه یک پروژه موقتی ماکزیمم 5 ساله هستن برای ما، اما هر خریدی ما رو توی یک دوراهی قرار میده. چیزی بخریم که خوب باشه، و بعد خوب بعدش چیکارش کنیم، امکانش رو داریم که همراهمون ببریم جای جدید؟ با این احتساب که خیلی دوریم از هر شهر خوب و پتانسیل آینده برای زندگی.

جواد دیروز خبر داد که فهمیده یک زوج ایرانی جدید هم قراره به این شهر بیان و یک پسر کوچولوی 4 ساله هم دارن. کم کم داره جمعیت زیاد میشه :)

این هفته گذشته هوا خنک رو به سرد بود؛ اما هفته پیش رو گرم و بارانی هست. بعد این هفته زمین یه هویی سبز و پر گل میشه ...

به امید روزهای بهتر، برای همه.

 

[ یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ ۳:۱۷ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

دکتر و خانومش در شهری به فاصله یک ساعتی از ما زندگی میکنن. یک ساعت بالاتر و به سمت قطب، اونها دیگه واقعا تنها ایرانی های شهرشون هستن. اما این شهر خیلی خاص هست. پزشکهای درماتولوژی به نظر از این شهر کارشون رو شروع میکنن. برای همین در سال های خیلی قبل باز هم ایرانیانی که پزشک متخصص پوست بودن در این شهر زندگی کرده بودن.

توی اون دورهمی سال نو متوجه شدیم که خانومِ دکتر 7 ماهه باردار هست. دکتر هفته قبل بهم زنگ زده بود تا در موزد یک مسئله پرس و جو کنه: به علت کووید پروازهای منطقه ای خیلی خیلی محدود شدن و شهر ما که قبلا روزی دو تا پرواز داشت الان تقریبا پروازی نداره. دکتر و خانومش تصمیم داشتن بعد از تولد فسقلی، نمونه خون بند نافش رو برای بانک رویانِ مونترال بفرستن و برای اینکار از لحظه تولد تنها 24 ساعت زمان دارن. دکتر میخواست بدونه من کسی یا شرکتی رو میشناسم که بتونن حمل و نقل نمونه بیولوژیک رو انجام بدن؟

به دکتر گفتم خودم این کار رو براشون انجام میدم. تنها نکته این هست که من ماشین ندارم و باید ماشین رو از شرکت رنت کنم و برای این موضوع باید زودتر بدونم ی قرار هست عملیات انجام بگیره! و دکتر گفت توی بازه دو هفته ای که پیش رو داریم هر آنی ممکنه، امادکتر به محض شروع درد به من خبر میده تا شاید 5-6 ساعتی برای هماهنگی داشته باشیم.

دکتر با مونترال هماهنگ کرد و بانک رویان قرار شد یک پیک بفرستن و ما هم از اینجا حرکت کنم و وسط راه همدیگه رو ببینیم تا زمان انتقال نصف بشه. شهر محل قرار مونت لوریه (با ت ساکن) اسم داشت که از ما تقریبا 4 ساعت و نیم و از مونترال هم 4 ساعتی فاصله داشت.

پنجشنبه پیش به دکتر پیام دادم دکتر اگر راهی وجود داره و حس میکنین مثلا فردا احتمال 90 درصدی داره که فسقلی به دنیا بیاد بهم بگید تا بشه ماشین رو رنت کرد. نشه 8 شب به دنیا بیاد و تا 8 صبح که بخوایم ماشین بگیریم الکی 12 ساعت از دست بدیم. دکتر گفت فعلا که خبری نیست. ساعت 2 بامداد شنبه دکتر بهم پیام داده بود که درد شروع شده و ساعت 4 بامداد پیام داده بود که ماشین رو رزرو کنم. برای سحری که بیدار شدم پیام ها رو دیدم و به دکتر زنگ زدم و گفت احتمالا 3-4 ساعتی وقت داریم هنوز تا به دنیا بیاد. اما الان شنبه بود و روز تعطیل!

به شرکت و حتی به گوشی رییس شرکت پیام دادم اما جوابی نگرفتم. ساعت 8 صبح که شد دکتر پیام داد فسقلی شکر خدا به دنیا اومده. هنوز جوابی نبود از ماشین. تیر آخر این بود که از دوستانم کمک بگیرم، به تقوا و حسام (دوستان و همکارام تونسی م) پیام دادم. این دوستان خودشون دو تا فسقلی دارن و پدر و مادر هم هر دو یک ماشین دارن، که خوب ماشین حسام ماشین کوه و کمر هست بیشتر. قرار شد ماشین حسام رو بگیریم و حسام سریع کارای وارد کردن اسم من به بیمه ماشین رو انجام داد و به دکتر خبر دادم. ساعت 10:30 صبح دکتر با یک کیفِ نارنجیِ حاوی نمونه ها دم در خونه ما بود و ما هم لباس پوشیده و آماده برای زدن به جاده. بعد یه چاق سلامتی سریع و تبریک راه افتادیم.

هوا عالی و آفتابی بود با چند تا لکه ابر گنده. دما حدود 17-18 درجه و بهار داشت تلاشش رو میکرد دلبری کنه.

ساعت 3:15 عصر به مون لوغیه رسیدیم و محل قرار. پیکِ بانک رویان یک خانومِ خندان و پر انرژی بود. کیف رو تحویلش دادم و گفتم میشه عکس بگیرم بشه سند تحویل جنس :))

سرتاسر جاده رو با تقریبا سرعت مجاز 90 تا اومده بودیم اما ده کیلموتری محل قرار ماشین کمی ریپ زده بود. زده بودیم کنار و خاموش کرده بودیم چند ثانیه ای اما به نظر همه چیز اوکی بود. روی نقشه نگاه کردیم و فهمیدیم این شهر یک رستوران مراکشی داره، قرار شد بریم اونجا و چیزی بخوریم و برگردیم. مون لوغیه شعری توریستی هست در اصل چون کمی بافت کوه و تپه ای داره و مبردم میان تا در زمستان از پیست های اسکیش استفاده کنن و در تابستان از مسیرهای پیاده روی کوه و جنگلی. اما هنوز فصل خیلی جور نبود برای تفریحات.

به خاطر کووید رستوران ها فقط غذای بیرون بر دارن، پس غذا رو گرفتیم تا بریم توی یک پارک در اطراف بخوریم و در عین حال یک دور کوتاه هم توی شهر بزنیم. 

فکر میکنم کمتر از یک ساعت توقفمون در مون لوغیه بود و باز زدیم به جاده تا برگردیم خونه. توی مسیر یک هو یادمون اومد که مقررات منع رفت و آمد برای ساعت 9:30 شب هست. حساب سر انگشتی میگفت ما 9 شب خونه ایم. کمی بیشتر گاز دادم وسعی کردم کمی تندتر برگردیم. اما جاده در خیلی از جاهاش تک بانده بود و یک مسیر خیلی خوشگل هم پشت یک تریلی گیر افتاده بودیم. ساعت 9:13 رسیدیم به شهر، باک ماشین رو پرکردیم و بردیم جلوی خونه حسام تا ماشین رو دیم و بریم. برای حسام تقوا هم از اون رستوران عرب یک افطار گرفته بودیم که حالا میشد سحری شون :)

حسام ما رو رسوند به خونه و ما قبل شروع منع رفت و آمد خونه بودیم. حسابی خسته و کوفته. اما با کلی حس خوب از انجام یک کار مفید. 

صبح روز بعد، حدود ساعت 11 بالاخره شد که از تخت بزنم بیرون.

این شما و این منظره بیرون خونه در ساعت 11 صبح یکشنبه:

یاد اون تبلیغ تلویزیونی افتادم، سرما در گرما، گرما در سرما ... :))))

[ پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ ۳:۲۸ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

خوب اینی که میبینید شاهکار یک آقا یا خانم سگِ آبی (beaver) هست. خوب به جای دندون هاش روی کنده درخت دقت کنین. و به تکه های چوبی که کنده و ریخته زمین. فوق العاده نست؟ متاسفانه شانس اینکه خود سگ آبیِ قصه رو ببینم نداشتم، اما شاهکارِش رو خیلی خوب دیدم و تصمیم گرفتم اینجا هم به اشتراک بذارم.

از یک قدم عقب تر بهتر میشه دید که چه درخت بزرگی رو انداخته دوست فسقلی مون. اما چرا؟ برای ساختن خونه. خونه ای با کلی جزئیات و سرتاسر مهندسی.

تخصص اصلی سگ های آبی ساخت سد هست. اینجا یکی از زیباترین سدهایی که توسط سگ آبی ساخته شده رو میبینین. به انحنا و قوس قشنگش دقت کنین. این حیوان کوچک به شکلی ذاتی همه علم سد سازی رو از بر هست و میدونه باید سد رو به این شکل کمانی بسازه تا  بتونه جلوی نیروی آب پشتش مقاومت کنه. و صد البته که کا با توجه به طبیعت و دیدن این شاهکارها تونستیم مهندسی رو جلو ببریم و علم پشتش رو استخراج کنیم. اما این سد زیبا خونه سگ آبی نیست! سمت راست عکس، دریاجه بزرگی هست که خونه سگ آبی رو توی خودش جا میده.

دریاچه از نمایی بهتر. توی این عکس با کمی دقت ممکنه خونه سگ آبی رو پشت دو سه تا درخت سمت راست ببینین. خونه ای روی آب، وسط آب.

و اینم خونه سگ آبی. سگ آبی برای خونه ساختن اول جای مناسبی پیدا میکنه که بتونه یک سد ایجاد کنه. و بعد دست به کار میشه و راه آب رو با سدش جوری بند میاره که یک دریاچه خصوصی ایجاد کنه. بعد خونه ش رو وسط آب میسازه تا دسترسی دشمنانش رو به خودش و بچه هش تا حد ممکن کم کنه. اما ممکنه برخی از دشمنانش هم شناگرهای قابلی باشن! پس این مهند باید فکر بکر دیگه ای هم بکنه. خونه رو به شکل قلعه ای با استحکامات زیاد میسازه که از بیرون دسترسی بهش سخت هست و اگر بخوای وارد خونه بشی، همونجوری که خودش میره تو، باید یک شیرجه عمیق بزنی و از سوراخی که زیر آب درست کرده وارد بشی!

نمیدونم که آیا سگ های آبی حیواناتی اجتماعی هستن یا نه، اما روی این دریاچه دو تا خونه در کنار هم دیده میشد. من دوست دارم تصور کنم سگ های آبی این دریاچه دو تا همسایه مهربونن و کلی بچه هم دارن که در طول روز دنبال هم میکنن و شاخه ها رو میجون!

برای اینکه کمی بیشتر کنجکاوی تون رو برانگیزید beaver lodge رو گوگل کنین :)

 

 

[ چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ ۳:۲۳ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

در دو هفته اخیر هوا بسیار خوب بود و پشته های عظیم و قطور برف و یخ جوری آب و محو شده بودن که انگار نه انگار دو هفته قبلترش چجور زمستانی بوده این حوالی.

امروز اما وقتی از خواب بیدار شدم پشت پنجره شهر رو دیدم که باز سپیدپوش شده و به قول مامان لباس عروس تنش کرده. دیشب با مامان حرف میزدیم و میگفت همه چیز رو از دریچه مثبت اندیشی ببینید. به همه چیز انرژی مثبت بدید تا دوبرابرش بهتون برگرده.

قرارمون برای ساعت دو و ربع بعد از ظهر بود در "پَلِه دُ ژوستیس" یا همون دادگاه (معنی لغویش میشه کاخ دادگستری) تا مدارکمون رو برای عقد کانادایی تحویل دفتر ازدواج بدیم و تاریخ عقد رو ست کنیم. 20 روز بایستی بین مصاحبه و تاریخ عقد فاصله باشه و این ما رو میرسوند به جمعه آخر ماه مبارک، و احتمالاً عید فطر. دو روز قبل از تحویل خونه و اسباب کشی.

دعای این شب های من اینه:

خدایا برای همه اونایی که یادم هست و یادم نیست، همه اونهایی که التماس دعا داشتن و نداشتن، همه دوستان و آشنایان، همه اقوام و خویشان، همه اونهایی که حقی به گردنم دارن، معلم ها و اساتید، دعاهاشون رو ختم به خیر استجابت کن،

دستامون رو به کار خیر، پاهامون رو در راه خودت و دلامون رو پر از صداقت و درستی قرار بده.

گناهانمون رو بریز و آبرومون رو نه

 

آمین

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013