[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴ ] [ ۳:۱۵ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

روز اولی که رسیدم بود یا روز دوم که تلفنم زنگ خورد و نیروانا با خوشجالی از پشت خط داد زد عمو سلام خوش اومدی!. بعد آوینا گوشی رو ازش گرفت و گفت عمو با چی اومدی؟ اوتوبوس یا قطار؟

گفتم با هواپیما خوشگلم. اما ته ذهنم این اومد که فسقلی ها تا الان با پرواز جایی نرفتن و قطار و اتوبوس تنها گزینه های ذهنی شون هست.

برادرم توی ارتش درجه داره و با اون سطح حقوق، با کلی قسط و هزینه زندگی طبیعی هم هست که نشده باشه فسقلی ها رو با پرواز جایی ببره. قرار بود 3 4 روز دیگه بیان پیش ما. با قطار. رفتم دنبالشون تو ایستگاه. نیروانا رو برای بار سوم میدیدم و آوینا رو برای بار اول. از دور دویدن و اومدن تو بغلم.

همونجا بود که فهمیدم بلیط برگشت رو هنوز نخریدن و منم گفتم خوب حالا بعدا میخرین. خونه که رسیدیم براشون پرواز ماهان رو به تهران خریدم. برای یه پدر و مادر و دو تا فسقلی 7 و 2 ساله شد نزدیک 13 تومن. 70درصد حقوق یک ماه برادر من! یادم اومد حمید بهم میگفت وقتی بچه بودن بابای فرهنگیش هر سال با پرواز میبرده شون مشهد! چی به سر وضع ملت اومد این همه سال :(

جمعه صبح ساعت 8 پرواز بود. 6 صبح بیدار شدیم تا صبحانه بخورن مسافرا که دیدم دلبند جان پیام داده: جنگ شد! اسراییل تهران رو زده!

میدونستم که پرواز برگشت خودمونم که قرار بود 3 شنبه باشه به مشکل میخوره. اما بیشتر ناراحت این بودم که فسقلیا با اون همه ذوق و شوق نمیتونن سوار هواپیما بشن :( لااقل این بار.

رفتیم فرودگاه و راهمون ندادن تو - رفتیم ایستگاه قطار - گفتن قطار هست اما یه ربع به حرکت بیاین اگه کنسلی باشه ..

گفتم باید دو ساعت زودتر بریم چون دو تا سناریو ممکنه: کلی از افراد ممکنه کار واجب نداشته باشن و بخوان قطار رو کنسل کنن - یا کلی مسافر که پروازشون کنسل شده و کار واجل دارن اولین گزینه شون قطاره و به همه هم میگن ربع ساعت یه حرکت بیاین ...

قطار 26 تا تا جای خالی نشون میداد رو سیستم اما یه کوپه کامل رو خالی نداشت. جلوی ما چند نفر دیگه هم کنسل کردن. دانشجو، تازه عروس و داماد، آقایی که یه کوپه دربست داشت ....

بالاخره جا داد و تا برنامه خرید نهایی شد 15 دقیقه به حرکت قطار شده بود. از گیت که رد شدن راه افتادم برم که یه هو دیدم نیروانا بدو چسبید به پاهام تا دوباره خداحافظی کنه. گفتم وروجک چجوری از گیت برگشتی بیرون؟ بدو برو تو :)))

اومدم خونه و مامان بهم گفت بریم زیرزمین. میخواست یه عالمه از کتاب های زیرزمین رو بده به افراد مختلف تا ببرن برای کتابخونه های شهرستان ها یا دانشکده ها. موریانه افتاده بود به جون دیوارهای زیرزمین و یه سری خرابکاری هم کرده بود.

کتابخونه های بابا تو زیر زمین رو ده ها بار کارتن کرده بود و بخشده بود و بازم بود. دست دراز کردم و یه کتاب لاغر رو برداشتم. با پلاستیک جلد شده بود. "میرویم کمی هیزم جمع کنیم" ترجمه ناصر زرافشان. چاپ اول 1350. چاپ پنجم 1351.

گزارش مشاهدات عینی مایکل آدامس

بررسی کوتاهی از جنایات صهیونیستها در فلسطین اشغال شده و سرزمینهای عربی

...

فکر کردم این حکومت چیکار کرده با مردم توی این همه سال که خیلیا دچار دوگانگی احساس شدن که این حمله اسراییل و ترور کله گنده ها

[ پنجشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۴ ] [ ۱۱:۳۶ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

پیاده راه افتادم از خونه بیرون تا ببینم شهر چقدر تغییر کرده.

مامان زنگ زد که پسر هوا خیلی گرمه؛ چرا پیاده رفتی و ماشین رو میبردی و ...

گفتم من گرما کم دارم بعد یه زمستون طولانی :))

رفتم تا رسیدم جلوی یه کتابفروشی که قبلا ها نبود. رفتم تو. سراغ کتاب های نشر ماهی ش رو گرفتم. جلد نارنجی خوشگل کتاب های ماهی شده بود صورتی - لابد از موندن زیاد تو آفتاب چون دلم نمیخواد فکر کنم نشر ماهی بیحواس ده و حواسش به کیفیت چاپ نبوده ...

یه کتاب برداشتم. بیشتر به این دلیل که نخواستم دست خالی از مغازه بیام بیرون. بیابان تاتارها

اومدم بیرون و یکی دو تا فروشگاه بعد باز هم یک کتابفروشی بود که حس و حالی مثل شهرکتاب داشت و شهر کتاب نبود. رفتم تو و اونجا هم همین حوالی از لاهیری رو خریدم و یک کتاب از بیژن نجدی - دوباره از همان خیابان ها.

یه بغض گنده - یه حس گمشده ی شیرین و تلخ اومد تو دهنم

کتاب خریدن داشت حالم رو خوب و بد میکرد

حساب کردم و زدم بیرون.

راه رفتن تنها تسکین برای چیزهایی هست که درمانی ندارن ...

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013