[ یکشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۰ ] [ ۱۰:۲۰ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

صبح تا حدود ساعت 8:30 - 9 توی تخت موندیم و علاوه بر ما از صاحب خونه هم صدایی در نیومد بسکه بنده خدا تا دیروقت منتظر ما وایساده بود و خسته شده بود. کمکم بیدار شدیم و یه صبحانه خیلی مفصل خوردیم. دلبند خیلی خوب و سریع دوست پیدا میکنه و همون سر میز صبحانه با میزبان که از دوستان قدیمی من بود دوست شد. میزبان با یک اکیپ از ایرانی های اون شهر برنامه چیده بود تا ساعت 10 همگی با هم جایی دیدنی بریم. اما خیلی بی استرس و ریلکس هنوز که پنج دقیقه به ده بود داشت برامون نیمرو و مخلفات سرو میکرد. نگفتم میزبان شیرازی بود؟ :)

محلی که قرار بود بریم مرکز هوای آزاد Bec-Scie نام داشت. یک پارک با مسیرهای پیاده روی و آبشاری قشنگ که حدود نیم ساعت چهل دقیقه ای از شهر فاصله داشت. توی پارکینگ خونه یکی از بچه ها که محل قرار بود با بقیه آشنا شدیم و 2 نفر به ماشین ماپیوستن و راهی شدیم. یکی از نفرات خانومی کرمانی بود که خیلی زود فهمیدیم با هم آشناییم البته به قول خارجی ها در awkward ترین حالت (ترجمه ش چی میشه ضایع؟)

داستان از این قرار هست که در دانشگاه اون شهر استادی داریم در رشته من که کرمان هم هست. من برادر خانوم اون استاد رو میشناسم و حتی حین دوره تحصیل خودم هم یک بار موقعیتی دست داده بود تا خودم برم و دانشجوشون باشم که تصمیم نهایی بر این شد که بمونم و با فیصل کار کنم.

برادر خانوم استاد، هم همرشته من بود و ما با هم دوران کارآموزی مون رو در سرچشمه کرمان سپری کرده بودیم. بعد من به کانادا اومده بودم و اون رفته بود فرانسه و یک ارشد اونجا خونده بود و مدتی بود دنبال دکترا میگشت و من همیشه در تعجب بودم که چرا دکتر برادر خانومش رو نمیگیره به عنوان دانشجوش :)

میزبان ما هم طبق سفارش من با دکتر تماس گرفته بود و حالا دانشجوی دکترای ایشون بود و توی ماشین حرف ناگهان به دکتر رسید و من اون ذهنیتم رو گفتم و دیدم مسافرا نقلی میخندن و میگن مسافر کرمانی مون خواهر خانوم دکتر هست :))) و جالب تر اینکه من با خواهرِشون در یک دوره کوتاه توی کلاس فرانسه همکلاسی بودم :)))

باری، رفتیم به پارک و عجب جای دلپذیری بود و عجب اکیپ خوب و باحالی بودن. کلی زدن و خوندن و رقصیدن و حسابی شادمانی داشتیم.

اگر توی عکس به اون آلاچیق لبه صخره دقت کنین، بعد از یک پیاده روی تقریبا 15-20 دقیقه ای در امتداد رود خونه به اونجا رسیدیم. قرار شد ناهار رو هم اونجا بخوریم. هواشناسی اعلام بارون و رگبار کرده بود و ابرای خوشگل و گنده هم تو آسمون زیاد بودن اما گله له گله از جلوی خورشید کنار میرفتن و آفتاب داغی پهن زمین میشد. اونقدر موندیم تا کم کم قطره هایی رو زمین ریختن  ما هشدار رو جدی گرفتیم و برگشتیم سمت ماشین ها. کلی توق فرنگی وحشی هم اون دور و اطراف بود و بعد اینکه بهشون گفتم خوراکیه کلی دنبالشون گشتیم و چیدیم و خوردیم. 

شکر خدا دلبر جان هم کلی لذت برد از شروع سفر و این شادمانی به من هم تزریق میشد. کلی عکس های زیبا هم یادگاری هایی بود که در در لحظه برای خونواده ها ارسال میشد تا اون ها هم گام به گام با ما شریک باشن. بچه ها برای شام یک رستوران بیرون بر عرب رو شونه گرفته بودن و قرار بر این شد ساندویچ شاوارما بگیرن و بریم توی یه پارک دیگه توی شهر و زیر یه آلاچیق دیگه بخوریم :)) این زمان دیگه بارون حسابی شدت گرفته بود در این حد که با گرفتن دستامون بیرون از آلاچیق تونستیم دست ها رو بشوریم.
مهدی و بتیساف رفقای کرمونی و قدیمی من هم در این شهر بودن و مهدی متاسفانه مدتی بود که کمی مشکل با ریه ش پیدا کرده بود. تماس گرفتم و قرار شد با دلبر و میزبان مون که همگروهی تحصیلی مهدی هم هست بریم بهشون و یک ساعتی بهشون سر بزنیم.

مهدی و بتیسا یک گربه از نژاد پرشن دارن که اسمش رو لونا گذاشت. لون در فرانسه به معنای ماه هست. م از مدت ها قبل متوجه شدم که به گربه آلرژی دارم و اگر کمی با گربه و احتمال زیاد با موی گربه سر و کار داشته باشم چشمام خشک و خارشی میشن. دلبند جان هم کلاً ترس داره از اغلب حیوانات و من نگران بودم اذیت نشه. در هر شکل وقتی پیش بچه ها رفتیم و با استقبال گرم و صمیمی شون مواجه شدیم و لونا هم زیر مبل بود و کلا تحویلمون نمیگرفت! همه چیز خوب و بدون خارش و ترس پیش رفت :)) آخرای کار که میخواستیم بریم اما لونا هم بیشتر دلش خواست خودنمایی کنه و از زیر مبلاومد و رفت روی کولر خوابید تا حداقل جلوی چشم باشه :)

قرار بر این شد که شب رو هم پیش میزبان مهربانمون بمونیم و سر صبح راه بیافتیم و حرکت کنیم به سمت کبک سیتی زیبا. به دلبند خیلی خوش گذشته بود و تا اینجای سفر خیلی خوب و عالی و شکر خدا بدون حادثه و ایمن سپری شده بود.

 

[ یکشنبه دهم مرداد ۱۴۰۰ ] [ ۱۲:۲۶ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

یک برنامه ریخته بودیم تا طی یک هفته ده روز کلی سفر کنیم.

شهر جدید، که حالا بعد گذشت یک سال زندگی توش دیگه شهر جدید نیست :)، از همه شهرهای بزرگ بیش از 7 ساعت فاصله داره. برای همین بهترین نقشه ای که شاید میشد برای سفر کشید این بود که بریم به خیلی شرق، به Saguenay (بخونید سگنه)، و از اونجا شهرهای دیگه رو یکی یکی بازدید کنیم و بیایم به سمت خونه.

فاصله مون تا سگنه حدود 9 ساعت رانندگی پیوسته هست. ماشین رو برای آخر روزِ جمعه رزرو کرده بودیم. ساعت 4 کار که تموم شد دست دلبند جان رو گرفتم و بدو بدو رفتیم خونه تا وسایل رو بذاریم تو ماشین و راهی بشیم. وقت رزرو کردن به دلبند گفتم که من درخواست ماشین ساده میدم، اما همه چی به شانس تو، هر ماشینی که بهمون داد موقع برگشت تا جایی که جا داره حق داری وسایل بخری برای خونه :)) و خوب دلبند جان یک بار دیگه ثابت کرد خیلی خوش شانس هست و ماشینی که برامون آورده بودن یک SUV خوب و جادار بود.

روی صفحه اطلاعات ماشین زده بود که به اندازه 670 کیلومتر بنزین داریم. گفتم خوب پس یک کله میرونیم و تا جای ممکن به مقصد نزدیک میشیم و توی یکی از شهر های آخر مسیر بنزین رو پرکنم.

مسیر انتخابی تنها جاده ی موجود هست که بین دو شهر صنعتی و معدنی اصلی کشیده شده و بین راه به سمت شهرهای سرخپوستی شمال کانادا شکم پیدا میکنه. از مناطقی خیلی بکر رد میشه و با توجه به وضعیت کنونی زمین توی جاده تا ساعت 10 شب روشنایی روز رو داشتیم. روز خیلی زیبایی بود و حدود یکی دو ساعتی از مسیر رو که طی کردیم به دلبند توده ابر خیلی سفید و خوشگل و نزدیک زمینی رو نشون دادم که روی جنگلهای اطراف گسترده بود. البته میدونستیم از حدود 10 شب قراره بارون شدید داشته باشیم اما الان خیلی زود بود. یه هو جاده پیش رومون شلوغ و پر ماشین شد و ما سرعت رو کم کردیم.

شیشه رو پایین دادم و دیدم بوی دود هست که هوا رو پر کرده.یک ماشین پلیس راه رو بسته بود و قدم زنون اومد سمت ماشین ها و گفت جنگل پیش رو آتیش گرفته! و جاده بسته است. همون لحظه یه هواپیمای آبپاش هم از بالای سرمون روونه شد تا آب بریزه روی آتیش. و بعد یکی دیگه. فهمیدیم یه دریاچه اون نزدیک هست و دو تا هواپیما دارن تند و تند آب میبرن.

آقای پلیس در حالی که یه هویج دستش داشت و گاز میزد :)) اومد سمت مون و بهمون گفت تا کجا رو برگردیم و چج.ری مسیر رو تغییر بدیم تا بیافتیم از توی فری و خاکی در ادامه همین جاده بعد از آتش سوزی. این اتفاق و رفتن از مسیر خاکی حدود یک ساعت به طول مسیرمون اضافه کرد.

با دوستمون که قرار بود سگنه بریم خونه اون تماس گرفتیم و خبر دادیم که خیلی بعد از نیمه شب میرسیم پس راحت بخوابه و ما هم با سرعت کمتری میایم که سر صبح برسیم اما از اون اصرار که نه بابا بیاین و ما بیداریم و تعارفات مرسوم ایرانی.

منطقه ما از نظر کرونا در ناحیه سبز بود و سگنه هم سبز بود اما کبک سیتی و بقیه نواحی قرار بود از 2 روز دیگه از نارنجی به زرد بره. جاده رو ادامه دادیم و از زیبایی های منطقه لذت بردیم. جاده خیلی خلوت بود و شاید هر یک ساعت یک ماشین میدیدیم. از یک جایی به بعد اما صرفا ما توی جاده بودیم و یک وانت قرمز رنگ دیگه که جلوتر از ما بود. به هیچ فروشگاه بی راهی قهوه ای هم برنخوردیم توی مسیر و شام رو هم توی ماشین خوردیم.

آسمون که رو به تیره شدن گذاشت بارون هم شروع شد. همون سر شب یه هو یه گربه وحشی پرید وسط جاده اما خیلی تیز و فرز برگشت بیرون اما من و دلبند از دیدنش کلی ذوق کردیم. اما وقتی جاده تاریک تر شد من 4 تا گوزن کانادایی رو در کنار جاده در طول مسیر دیدم که تا به دلبند نشونشون میدادم ازشون رد شده بودیم. خدا رو شکر کردم که هیچکدوم وسط جاده نیومدن. دوتاشون، یک مادر و بچه کوچیکش بود که کنار جاده راه میرفتن.

شهرِ معدنی Chapais (بخونین شَپه) رو هدف قرار داده بودم برای بنزین زدن اما ساعت 9 شب شهر کاملا تعطیل بود. من به اندازه 170 کیلومتز هنوز بنزین داشتم و شهر بعدی، شیبوگامو، یک ساعت دیگه راه داشت و ترسیده بودم که آیا توی یه شهر سرخپوستی ساعت 10 شب جایی باز هست؟

ساعت 9:55 به شیبوگامو رسیدم و بارون با قراتی که انگار هر کدوم اندازه یک استکانن به زمین میریخت. پمپ بنزین چراغش روشن بود و بدون معطلی رفتم توی جایگاه. وانت قرمز هم داشت بنزین میزد. ماشین رو پرکرد و راننده وانت اومد سمت من و پرسید تو بودی کل جاده پشت من میومدی؟ گفتم آره، و هنوز یه 3 4 ساعت دیگه هم دارم توی این جاده. گفت موق باشی من اینجا وایمیستم! :) پول بنزین رو که حساب کردیم  چراغای پمپ بنزن خاموش شد و مسئولش بدو بدو رفت تو ماشین و تموم :)).

حدود دو ساعت دیگه ای تک و تنها تو جاده روندیم. به دلبند گفتم من باید نیم ساعتی بخوابم و ماشین رو بردم کنار در یک انباری که چراغی جلوش روشن بود پارک کردم. چشم ها رو که بستم یک ساعت و نیم گذشته بود و باز صدای زنگ گوشی بیدار شدیم و دوستمون زنگ زده بود تا ببینه کجاییم. راه رو ادامه دادیم و حدود 445 دقیقه بعد رسیدیم خونه دوستمون. 

خلاصه ترین سلام و احوال پرسی ممکن رو کردیم و تشریفات رو گذاشتیم برای فردا و غرق دنیای خواب شدیم.

 

[ چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ ۱۰:۱۸ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

یک ماه بیشتر گذشته از سفر دور و درازمون با دلبند جان به دور استان زیبای کبک. داستان از اونجا شروع شد که من 3-4 روز مرخصی شخصی داشتم و اگر استفاده نمیکردم سوخت میشد. به دلبند گفتم که اون هم با اساتیدش هماهنگ کنه و یک هفته رو با احتساب آخر هفته بریم دورِ استان کبک رو بگردیم.

باید براش سفرنامه بنویسم، اما اینقدر کار توی کار پیش میاد که فرصت نشده.

عکس های خوبی هم آماده کردم که حتما سر فرصت اضافه میکنم.

اما خلاصه داستان اینکه از شهر کوچیکمون راه افتادیم و یک جاده خیلی شمالی رو گرفتیم تا بعد از 12 ساعت رانندگی برسیم به شهر سگنه. شب رو اونجا موندیم و فرداش رهسپار کبک سیتی زیبا شدیم اما به مسیرمون خیلی طول و تفسیر دادیم و کل روز به گشت و گذار در نواحی بین راه گذشت. دو شب رو در کبک سیتی سپری کردیم و بعد رفتیم شربروک تا سجاد و الهام و سیندخت رو ببینیم و سوغاتی هامون رو ازشون تحویل بگیریم. بعد دو شب به مونترال رفتیم و دو شب هم اونجا بودیم. شبِ دوم، ساعت 11 و نیم شب، در مرکز خویی مونترال عقد شرعی کردیم. کلی برای خونه جدید خرید انجام دادیدم و با کوله باری پر از خاطره های خوب برگشتیم به شهر کوچیکمون.

 

حالا من هر روز میخوام بیام و بنویسم و نمیشه.

الان و قبل خواب تصمیم گرفتم این یک تیکه رو بنویسم تا یک فشار روی خودم بذارم برای تکمیل و تصحیح این پست.

 

این پست به این شکل نمی ماند.

قول

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013