شیفتهای کاری ۱۰ ساعته هست. از شش و نیم صبح تا چهار و نیم عصر. باید بهش یک ساعت و ربع مسیر رفت و همین مقدار هم برگشت رو هم اضافه کرد. و خوب لازم هست لااقل نیم ساعت زودتر از خواب پاشم تا چیزی بخورم، آماده شم و ده دقیقه تا ایستگاه قدم بزنم. با یه حساب سرانگشتی از یک ربع به چهار بیدارم و وقتی برمیگردم خونه ساعت شیش و نیم هست.
شیش و نیم عصر، فرصت کوتاهی دارم برای گپ زدن با دلبند جان و شنیدن دلتنگیهاش و به روش نیاوردن دلتنگیهام. آماده کردن غذا، کارای شخصی و افطار و نگاه به ساعت که اوه ده شد. خواب تا فردا و همین چرخه.
برای ۸ روز. بعد شش روز میشم مال خودم. البته مال خودم که نه، مال دلبند جان. باید برگردم خونه و کلی دلتنگی هست که رفع و رجوع کنمُ کمکش کنمُ خرید کنیم و و و
آخر کار که داشتم لباسام رو عوض میکردم یکی از تکنیسین ها برگشت و گفت روز بلندی بود؟ منم که کم جون شده بودم گفتم آره خوشحالم تموم شد. گفت تو رَمَدان انجام میدی. گفتم آره. گفت بکتاش هم انجام میده. مهندس فلان شرکت هست که اومده صب نمونه گیر رو انجام بده. گفتم به اسمش میخوره ایرانی باشه گفت نه افغان هست اما خیلی ساله کاناداست. بعد پرسید چقدر مونده؟ گفتم دو هفته. گفت روز اول دیدم جعبه غذات همرات نیست. با خودم گفتم لعنتی یادش رفته. خودمم شده یارم بره خیلی بد وضعیه. بعد روز بعد باز نیاوردی گفتم آها این رمدان انجام میده :)
امشب به هو دلم هوای ماه رمضون های ایران رو کرد. همین الان، قبل تایپ همین متن کوتاه، یوتوب رو باز کردم و زدم مناجات افطار اذان تا اون میکس خوب ربنای و دعا و اذان رو برام بیاره و پخش کنه.
رمدان تون مبارک باشه و پر خیر
میتوان نِق نزد!