سالِ 2020، و حتی از نصفِ سال قبل ترش، از نیمهی 2019 و اواخرِ یه هوییِ دوره سربازی، انگار منِ بی جون و بی اختیار رو از پس گردنم دستی ماورایی گرفته بود، و انداخته بود توی یک مخلوطکنِ عظیم و دکمهش رو زده بود.
اتفاق پشت سر اتفاق.
خوب، چیزی که میخوام بگم اینه که آدم بعد از هر دورهای، بعد طی کردن هر خوشی و سختی، وقتی یه روزی که حالش خوبه و دنیا داره خوشگلیهاش رو بهش نشون میده، حتی اگه در همون لحظه نفس نفس زنان باشه و زخمی و خونی، نگاه که بکنه به پشتِ پسِ ذهنش، میبینه بزرگ شده، اوضاع بهتر شده، و روال کلی زندگیش رو به رشد بوده.
از آلبر کامو یه جمله میخوندم که توی یکی از معدود گروههای تلگرامی که دارم، اتفاقی جلوی چشمم اومده بود. خوب خیلی وقت پیش اتفاقی اومده بود جلوی چشمم و مانع شده بود برم و پستهای بعدی رو بخونم. از گروه اومده بودم بیرون و دنبال کارای دیگه، اما هر زمان به گروه سر میزدم اون پست جلوی روم بود و من نمیشد، نمیخواستم، نمیتونستم ردش کنم.
حالا، ردش میکنم. نمیدونم چی بهم این اجازه، این قدرت، این خواست رو میده.
اما میدونم
بدترین چیز دنیا، بهترین چیزشه:
اینکه هیچ چیز در دنیا ثابت نیست ...
پ.ن.
نقل قول از آلبر کامو این هست:
اما قلب حافظه خودش را دارد؛
و من هیچ چیز را فراموش نکرده ام ...
میتوان نِق نزد!