دو سه روز هوا گرم شده بود. گرم یعنی حدود ۲۹ درجه. خونه ای که معدن داده توی هر اتاق یه پنکه سقفی داره، پنکه ها رو روی دور ملایم گذاشته بودم تا هوای خونه همیشه تکونی داشته باشه. اما کافی نبود و پنجره ها رو هم باز کردم.
اوضاع خوب بود تا پریشب که نیمه شب از زور سرما بیدار شدم، به خواب غلبه کردم و رفتم پنجره ها رو بستم، کافی نبود، بخاری اتاق رو روشن کردم و در رو هم بستم.
توی اتوبوس معدن باز نیمه خواب بودم و تازه چشمام گرم شده بود که صدای نگهبان رو شنیدم که به راننده میگفت: خوب کریسمس شد، چشمام رو باز کردم، داشت برف میومد ....
میتوان نِق نزد!