ناغافل انگشت شصت پام تیر کشید. (خندهم گرفته، فکر کنم اولین باره از این کلمه ناغافل استفاده میکنم، یعنی چی اصلا؟)
دلبند جان بهم پیام داد که با مهیار و مینا میخوان بیان شهر محل کار، قرار بوده سورپرایزی بیان، اما دلبند جان بهم گفت که خونه رو مرتب کنم آبرومون نره ؛)
خوب البته چند دقیقه قبل من به دلبند جان پیام داده بودم که علیرضا زنگ زده و گفته میاین شام پیش ما؟ و بعد جواب پیام، به این نتیجه رسیدیم بهتره مستقیم با بنفشه و مینا هماهنگ کنن و ما مردا رو به عنوان افراد مطیع در برنامه شون داشته باشن.
تا من از سر کار برسم اونا هم از شهر ما رسیده بودن و جلوجلو رفته بودن خونه بچه ها، منم فقط فرصت کردم دست و صورتی آب بزنم و مویی شونه کنم. فکر کنم همین زمانا بود که تیر کشید.
وقتی رسیدم، بعد چاق سلامتی علیرضا پرسید خوبی؟ گفتم نه، پام داره تیر میکشه. انگار دارن شصت پامو میکنن. علیرضا برگشت و رو به بنفشه گفت اوه فکر کنم چی چی چی شده و چند تا اصطلاح پزشکی گفت. مهیار بهم نگاه کرد گفت کفش کارت تنگت نیست؟ اون پنجه فلزی ش به پاي منم فشار میاره ...
جدیش نگرفتم. ساعت که به ده رسید گفتم خوب من برم خونه آماده خواب شم که صبح ۴ باید بیدار شم برا سرویس معدن. دلبند جان گفت با بچه ها برمیگردن شهر خودمون. خونه که رسیدم درد خیلی بیشتر بود، سعی کردم بخوابم اما با هر وول خوردن یه یه چیزی میخورد به پام یا پام میخورد به چیزی انگار به سیم برق وصلم کرده باشن. ساعت از یک شب گذشته بود که خودم رو کشوندم تو دستشویی و وان رو پر آب جوش کردم و پام رو گذاشتم توش. نمیشد لمسش کرد، پس ماساژ چاره نبود. برگشتم تو تخت.تیر، درد بیخوابی. چشمم رو بستم که ساعت زنگ زد.
گفتم تو اتوبوس میخوابم. انگشتم باد کرده بود. مرور کردم هیچ اتفاقی برام نیافته بود. نه خوردن به لبه مبلی. کنج دیواری
نه نیش حشره ای، کفش کمی تنگ بود اما نه جوری که اذیت کننده باشه
جوراب حوله ای ها رو پوشیدم که گرم نگهش دارم.تو اتوبوس حس میکردم داره منفجر میشه. لازم بود یه دست انداز و رد کنیم یا یه سنگ ریزه زیر لاستیک بره و درد تر بکشه. نه توی تن و جون، همونجا، تو همون یه ذره انگشت شست پا.
خواب؟ حروم. رسیدم معدن. لباسا رو عوض کردم و رفتم سراغ پوشیدن بوت ایمنی. از روز اول بندهای کفش ایمنی رو شل بسته بودم تا مثل چکمه پام رو بکنم توش و در بیارم. پای راست رو کردن و پشت بوت رو کشیدم بالا. پای چپ. سر پنجه پا رو که فرو کردم تو بوت تا مغز سرم تیر کشید. نشستم لبه نیمکت. هزار و یک راه رو امتحان کردم. پام خم نمیشد. به مرز گریه رسیده بودم. جلو و عقب کفش رو گرفتم و با بدبختی پام رو جا دادم توش.
لنگان لنگان رفتم سمت آفیس. تا رسیدم در آوردم بوت رو. در آوردن انگار همیشه ساده تره. رگای روی پام باد کرده بودن. دست بردم سمت انگشتم. باد کرده و کمی قرمز بود اما داغ شده بود میشد حرارت رو ازش حس کرد. گوگل کردم درد شدید پا. ویکیپدیا رو باز کردم و در مورد چیزی که نوشته بود خوندم. عکس یه شیطان بود که داشت پای یه آدم اشرافی رو گاز میزد. رو زبان فارسی کلیک کردم، نوشت: نقرس.
داشتم میخوندم چه جور بیماری ای هست و دلایلش چیه. نوشته بود وقتی اسید اوریک خون اشباع بشه، بلورهای سدیم اورات حین شب، تو محل غضروف انگشت های پا شروع به رسوب میکنن. بلورای سوزنی شکل. یه مشت سوزن که از توی بدنت رشد میکنن و تو گوشتت فرو میرن.
داشتم عکس های میکروسکوپی بلورها رو میدیدم و شیمی (بیوشیمی) رسوب بلورها رو مرور میکردم و از درد غافل شده بودم که پای راستم رو گذاشتم رو پام. چشمم حین اکتشاف مطالب و صفحات علمی ثر اشک شد...
میتوان نِق نزد!