دلبندجان همه ش تکرار میکرد که امسال باید تولدت رو با دعوت از همه و تو جایی بزرگتر بگیریم. چهل سالگیته. این یه نقطه مهمه تو زندگی.
شهر کوچیک ما اما سالن های زیادی برای اجاره کردن نداره. یک رستوران هست به اسم "La Cage" (بخونین لَ کَژ) - که یک اتاق کوچیک داره که برای یک رزرو حداکثر 26 نفری در اختیار قرار میده به شکل رایگان اما خوب غذا رو باید حتما از رستوران خرید و نوشیدنی نمیشه برد و حداکثر یه دسر رو میتونی خودت ببری.
چون رستوران به یه هتل چسبیده، اگه مهمون ها بیشتر از 26 نفر باشه میشه سالن هتل رو با یه هزینه ای اجاره کنی - جات بزرگتره اما کماکان غذا باید حتما از رستوران باشه، میشه بساط چایی رو هم برد و هتل آبجوش در اختیار قرار میده.
اما من و دلبند جان یه جای دیگه هم پیدا کرده بودیم. توی یکی از روستاهای اطراف، یه پارک هست که توی اون پارک شهرداری یه ساختمون ساخته و اجاره میده ش برای مناسبت های مختلف. ساختمنون چوبی مشتمل بر یک آشپزخونه کوچیک و یه انباری و سرویس بهداشتی و یک سالن هست که راحت 30-40 نفر رو جا میده. همه چیز موافق میل ما که میخواستیم غذا رو خودمون آماده کنیم.

با یک حساب سرانگشتی همه ایرانی های اطراف به مهمونی میومدن. به جز 3 نفر که به دلخواه خودشون از جمع و از ما فاصله میگیرن.
حتی دوست های ایرانی که از شهر هایی با فاصله یک ساعت و نیمی از شمال و غرب شهر ما می اومدن. سر جمع 29 تا آدم بزرگ و 4 فسقلی قد و نیم قد.
این تعداد ایرانی توی جایی اینقدر پرت از دنیا از عجایب هست برای من. اما خدا رو شکر برای بودنشون.
دلبند جان کلی برنامه ریخته بود که چیا درست کنیم و کلی برنامه هاش رو بالا و پایین کرده بود.
آخرین منو به اینجا رسید که یک تعداد سیخ کوچیک از پنیرهای مختلف، کالباس، زیتون و خیارشور و ... درست کنیم و لقمه هایی از نون ساندویچی نرم که لاش سالاد تن ماهی و پیازچه داره تا به عنوان پیش غذا در نظر گرفته بشه. کلی سبزیجات مثل ساقه کرفس و گل کلم و هویج رو هم دلبند جان توی سینی هایی جا داده بود تا به همراه چیپس و پفک هندی؟! با دیپ سالسا و گوآکامول یا همون دیپ آووکادو سرو بشن. سر آخر کمی کالباس و پنیر هم لای نون تورتیا گذاشتیم و حلقه خبقه برش دادیم و سیخ رد کردیم تا مطمئن بشیم کم و کسری وجود نداره :))

زحمت میوه ها رو سعیده و مجتبی به عهده گرفتن و سینی خوشگلی از کار در آوردن.

برای غذای اصلی هم قرار شد میرزا قاسمی داشته باشیم با برش های نون باگت کنارش، چیکن استراگانوف معرکه دلند جان، شپرد پای مخصوص متولد و یه سالاد ماکارونی که مه همه ش گفتم اضافه است و دلبند جان اصرار که نه باید باشه :))

چیزی که شاید هیچ وقت برای من مثل ایران نشه شیرینی هست. هنوز هم بعد این 10-12 سال یه چیزی که بگم ای ول این شد شیرینی محبوب من اینجا یافت نشده. کجان اون دانمارکی های معرکه شیرینی فروشی رضا، کلمپه و کماچ ...
یه مورد که اینجا توی یه سوپرمارکت پیدا کردیم - که خود سوپرمارکت بخش نانوایی و شیرینی پزی هم داره - یه شیرینی تقریبا شبیه به نارگیلی وطنی هست که اینجا بهش میگن ماکارون. قرار شد اون رو بگیریم و به اصرار من یه بسته هم دونات پخت روز سوپرمارکت.
شیرینی اصلی اما قرار بود همون کیک تولد باشه که مهسا قرار بود برامون درست کنه. شبیه ترین چیز به کیکی که ما دوست داریم. با خامه سبک به جای آیسینگ های خیلی شیرینیی که اینجا روی کیک ها میدن و با مغذی موز و گردو که هر بار یه رفیق خارجی مون خورد شوکه شده بود که نه بابا مگه میشه :))

توی ماشین دلبند جان ازم میپرسید چی دوست داری هدیه بگیری. گفتم دیگه اینکه ذوق چیزی رو داشته باشم از سن و سالم گذشته. از یه سنی به بعد - از یه جایی به بعد حتی وقتی سر کار میری و یه عددی به عنوان حقوق دریافت میکنی - میدونی که خوب میتونی چیزی رو بخری که دوست داری. شایدم نخری - شایدم کلی اولویت دیگه داشته باشی - اما انگار اون ذوق و شوق هدیه گرفتنش کم رنگ میشه.
گفتم الان دوست دارم برام کتاب بیارن. کی کتاب میاره؟
هدیه خود دلبندجان رو پیش پیش گرفته بودم. نمیدونم برای پی رفته بودیم توی یه فروشگاه ملزومات اداری و دفتر دستک و کامپیوتر و اینا. دلبند جان اصرار داشت که بیا لپتاپ ت رو عوض کن. لپتاپ فوجیتسو ی ساخت آلمان م !! رو روز اول دوره ارشدم خریده بودم. خیلی پیر شده رفیق اما گفتم نه. سر کار بهم لپتاپ دادن، نیازی ندارم. اما همونجا یه هو محو یه اسباب بازی شده بودم که پشت یه ویترین بود. یه جور ربات نقلی ریز و میز که باید خودت سر همه ش میکردی.
شب دلبند جان از آمازون یه ربات اسباب بازی پیدا کرده بود که به شکل Wall-E محبوب من میشد و اون رو برام خریده بود. اگه بگم ذوق نکردم دروع گفتم :)))
هدیه کاراز و فازی هم لو رفته بود برام و واقعا دوسش داشتم. یه بورد گیم معروف به اسم کاتان. بارها اسمش رو به بچه هایی که خونه ما ریسک و مونوپولی و آزول بازی میکردن گفته بودمو احتمالا همه میدونستن از اون بازی هاست که دوست دارم بکنیم. کاراز به محیا زنگ زده بود که ما میخوایم اینو بخریم - نه خودت بخر نه بذار کس دیگه ای بخره :))).
4 تا ادکلن - چند تا کارت هدیه خرید - یه کاپشن بهاری پاییزی خوشگل - یه ست لباس ورشی که ترغیبم کنه دویدن و کاهش وزن رو از سر بگیرم :)) یه ست ابزار آلات خیلی خوب و کاربردی هم بقیه هدیه ها بودن.
البته
پویا که تو شهر بغلی داروخونه داره با همسرش و خواهر خانومش اومده بودن و اونا هم برام هدیه آورده بودن:

کتاب! حتی یه کتاب فارسی!
به شیرینی تمام وارد چهل سالگی شدم.
این هم از آرزو هام برای خودم و عزیزانم. اونایی که یادم هست و یادم نیست. اونایی که به گردنم حق داشتن و کمکم کردن.
عمرمون دراز - تنمون سالم - قدمامون تو راه حق و خیر و انشااله لبخند رو لبمون همیشگی باشه.
فوووووووت