دلبند جان در این خلق و خوی مهمانی دادن با من شریک است. دوهفته پیش به حافظ گفته بودم تا با خانومش بیان خونه ما. مادر خانمش هم به تازگی از تونس اومده پیششون و گفتم صد البته قدم ایشون رو هم بهر وش چشممون هست.
حافظ رو از اوایل دوران دکترا میشناسم. تازه اومده بود کانادا و قرار بود ارشدش رو با همون استادی بخونه که من و داریوش باهاش به تفاهم برای ادامه همکاری نرسیدیم. کمی به پسر نکات مراقبتی و احتیاطی رو گفتیم و شکر خدا ان درسش رو تموم کرد و فکر میکنم شد اولین دانشجوی تحصیلات تکمیلی که ازاون استاد خروجی گرفت.
دیگه از حافظ تقریبا هیچ خبری نداشتم تا 2-3 سال پیش که اومدم به غوآن برای کار. یه بار همراه مهدی توی شهر راه میرفتیم و من دنبال خونه ای برای اجازه بودم که تخمش رو توی این شهر کوچیک ملخ خورده و به راحتی پیدا نمیشه. یه هو کسی برامون بوق زد و من چون کمترین احتمالی نمیدادم تو این شهر کسی من رو بشناسه رو برنگردوندم و باز صدای بوق اومد. سر خم کردم و دیدم اوه تو ماشین رفیق قدیمی خودمونه که. بهم گفت 3-4 سالی میشه که به عنوان مهندس مشغول شده در معادن طلای این اطراف و ارتباطمون در همین حد گاهی دیدن خودشو بعدتر با همسرش در شهر موند تا من اومدم به محل کار جدید و معدن طلا.
برای این فرصت شغلی توی لینکدین به حافظ پیام دادم و ازش کسب اطلاعات میکردم که پرسید قراره کجا بری و من گفتم هنوز بهم آفری ندادن و واقعا نمیدونم میخوام برم یا نه، اگه قطعی شد بهت میگم. حافظ گفت من میتونم حدس هایی بزنم خودم :)
روزی که برای بازدید کارخانه رفته بودم تا بهم آفر نهایی رو بدن دیدم حافظ هم اونجاست و یک ماهی میشه که با ارتقای شغلی به این شرکت پیوسته. حالا فرصت دست داده بود تا یه مهمونی دیگه ترتیب بدیم و قرار بر این شد این بار به حافظ اینا بگیم. با دلبند جان روی زرشک پلو با مرغ و لوبیا پلو به تفاهم رسیدیم و مهمونی رو با چای خوشرنگ ایرانی با پرهای بهارنارنجی که بابا از درخت خونه خودمون جمع کرده بود شروع کردیم. دکتر و خانمش هم که برای خریدهای خونه جدیدشون اومده بودن غوآن رو هم دعوت کردیم تا جمعمون جمع باشه. همه چیز عالی بود و به همه کلی خوش گذشت.
حالا بعد دو هفته حافظ میخواست ما رو به تجربه یه مهمونی تونسی دعوت کنه. دکتر و خانمش سفر بودم و نشد که بیان اما من و دلبند جان با کمال میل رفتیم. توی اتاق پذیرایی یه جور گلیم مانند کف زمین پهن بود که حافظ گفت مادر خانمش خودش بافته. چند تا پوست دباغی شده بز هم کار مادرخانمش بود که روی زمین بود و حس سنتی طوری به خونه میداد. یه کوزه آب با لیوان سفالی و یه عود که داشت میسوخت و خونه رو خوشبو کرده بود. شام بسیار خوشمزه ای خوردیم. شوربای عدس، یه بشقاب میدههای دریایی بنیه شده (فرانسوی ها به محصولات دریایی مثل خرچنگ، میگو، هشتپا و صدف میگن میوههای دریا) کوسکوس، غذای سنتی کشورهای عرب شمال آفریق که هرجا رسپی مخصوص خودش رو داره و طاجین، یه جور کوکوی چند لایه که توی ظرفی سفالی و دو تکه به اسم طاجین طبخ میشه. برای دسر هم یه چیز کاملا تونسی. یه جور پودینگ که با هسته کاج معمولی درست شده بود. یه طعم خاص و خوبی داشت.

بعد نوبت چای شد. گفت ما توی تونس چای رو تنها بعد وعده غذا داریم و نوشیدنی اصلی قهوه است. چای تونسی اما چای سبز هست که شیرین هم شده. بعد توی لیوانت چند برگ نعناع میندازن و روش چای داغ و شیرین سبز رو میریزن. از قوری های لوله بند سنتی خودشون تو لیوان های استوانه ای نازک و بلند. این عملیات ریختن چای باید از ارتفاع انجام بشه تا چای کمی روش کف داشته باشه و این کف نشانه مرغوبیت است و کسی که چایی رو میریزه قوری رو بالا و پایین میبره حین ریختن که به شوخی بهش میگن متر کردن. چند متر چای بریزم برات؟
اما نکته آخر، اضافه کردن یه آجیل به چای بود. حافظ گفت چلغوز مرغوب ترین آجیل هست که برای این کار استفاده میشه اما برای مصارف عمومی و روزانه از بادام زمینی بو داده هم میشه استفاده کرد.
تجربه بامزه ای بود و هم من و هم دلند جان این ترکیب جدید رو دوست داشتیم.
حافظ میگفت سرو چایی بدون داشتن اون آجیل ها برای ما خوبیت نداره و میگیم چاییش پابرهنه هست. چای ما اما بهترین کفشهای ممکن رو داشت و خیلی تو دل برو مینمود.
میتوان نِق نزد!