دیروز جشن دامادی جواد بود. همین زمان ها، پارسال، با جواد و دلبند توی یک کافه نشسته بودیم و تولدش رو به شکل سورپرایزی بهش تبریک گفتیم. من و دلبند جان نقش مادر و پدری رو برای این پسر در این شهر بازی کردیم :))

خیلی زود وقتی به این شهر اومد با دختری از دوستان دلبند جان آشنا شد. دختری از تونس که مشخصاً آدمی فهیم و خوب بود.
دیروز در دادگاه شهر به عقد هم در آمدند و من و دلبند جان هم در نقش شاهد حضور داشتیم. امیر و ماریه، دوستان دوره دکترای من هم برای دیدار به شهر ما آمده بودند و با هم به مراسم عقد رفتیم و قرار شد برای شام، عروس و داماد هم به ما در خانه ملحق شوند.
عروس، نِسرین، فرانسه و عربی رو به عنوان زبان مادری بلد هست و انگلیسی رو هم خوب حرف میزنه، و حالا نوبت فارسی یاد گرفتنش هست :) جواد هم چون دوره ای رو در فرانسه درس خونده کمی فرانسه بلده، خوب انگلیسی حرف میزنه و حالا وقتشه که فرانسه ش رو عالی کنه و عربی هم یاد بگیره.
داشتم سر شوخی و سر به سر گذاشتن به نسرین میگفتم ما برای عروسی ها یه شعر داریم که میگیم: عروس (بااشاره به نسرین) دومادو (با اشاره به جواد) ببوس با اشاره به لبای غنچه شده خودم :))) که خیلی جدی گفت عروس جواده!!
گفتم نه عروس که شمایی دوماد جواده
گفت نه به عربی عروس جواد هست، من عروسه ام :)))
این همه خون دل خوردیم پسر بزرگ کردیم آخرشم عروس شد.
میتوان نِق نزد!