همه وسایل خونه تو کارتن هستن و الان ده روزه که تقریباً چیزی نمیخریم تا هر چی توی یخچال هست رو بخوریم و بعد اسباب کشی بریم یه خرید جانانه انجام بدیم. خیلی از کارها اینجا با یک روال مناسب و خیلی سر راست انجام میشه. اما همیشه هم هستن کارایی که یه هویی عجیب غریب میشن. و چون اغلب این کارها یه روال داشتن و روتین انجام میشدن، این عجیب غریب شدن های ناگهانی باعث میشه همه هنگ کنن و نفهمن چی شده!
مثال؟ همین خونه خریدن ما. تا قبل از رسیدن به تاریخ 17 می، همه چی روی روال و آسون بود. من و عشق جان رفتیم چند تا خونه رو دیدم. از این یکی که قبلا گفتم خوشمون اومد. پیشنهاد قیمت دادیم. فروشنده چونه زد. ما چونه زدیم. به تفاهم رسیدیم. و من یکی دو تا تلاش کردم برای وام گرفتن از بانک خودم که بهم نداد! و بعد از یک بروکر (واسطه معاملات بازرگانی) کمک گرفتم که تونست نرخ خیلی خوبی رو از یک موسسه مالی برام جور کنه. 4 تا کاغذ بازی ساده و امضاهای الکترونیکی و آنلاین و به نظر همه چیز تموم بود. من تا این ثانیه فروشنده ها رو ندیدم و احتمالا قرار هم نیست ببینم.
فروشنده خونه ش رو به بنگاه معاملات ملکی میسپاره و فردی از اون بنگاه مسئول کار میشه. جلوی خونه یک تابلو میزنن که برای فروش و بعد توی سایت های مختلفی هم میشه مشخصات خونه و شرایط و قیمت و غیره رو دید. بعد که معامله ای جوش بخوره، تابلو رو عوض میکنه و بالاش به جای "برای فروش" مینویسن "دیر رسیدین" یا فروخته شد :) با قیافه خندون و دندون نمای آقا یا خانوم معاملات ملکی. هزینه های ایشون رو فروشنده میده. در عوض خریدار، برای نهایی کردن کار انتقال سند، محاسبات پرداخت های مالیات ها (انواع و اقسام مالیات هست که باید پرداخت کرد) و انجام نهایی انتقال کار وام به فروشنده، باید بره و یک دفتردار پیدا کنه. دفتردار میشه حافظ منافع موسسه ای که وام داده و همینجور تقریبا حافظ منافع خریدار با روشن کردن همه جنبه های و قوانین موجود براش. به علت شرایط کرونایی جلسات فروشنده و خریدار با دفتردار جداجدا انجام میشه و خوب این یعنی من خونه ای رو میخرم که هیچ وقت جز اسم فروشنده رو کاغذ، هیچ وقت با خودش طرف نیستم.
وام ما حدود یک ماه قبل از تاریخ نهایی انتقال سند نهایی شده بود. روال این هست که من فرد دفتردار رو به موسسه مالی معرفی کنم. این فرد یک حساب امن داره، و من هزینه های خودش و بقیه هزینه های مربوطه رو به این حساب امن واریز میکنم. موسسه مالی هم وام من رو به این حساب میریزه و دفتر دار پول قیمت خونه رو به حساب فروشنده منتقل میکنه و کلید و سند رو میده به من. که البته این بخش کار، با گذشت 9 روز از زمان پیش بینی شده هنوز انجام نشده و تا همین ثانیه امیدواریم امروز دیگه انجام بشه!
اینقدری که این کارا سرراست هست هیچکس نمیدونه چی شده که پول هنوز تو حساب مذکور نیست. ما از دو سه هفته قبل خونه کنونی مون رو به کسی قول دادیم و اون فرد که همکار جدید من هم هست فعلا داره در اقامتگاه دانشجویی دانشگاه سر میکنه تا ما جابجا بشیم.
هوا خوب شده. خوب که بهتون میگم البته تعریف داره :) برای 3 4 روز هوا یه هو بسیار گرم شد. 27-28 درجه. گاهی آفتابی اما بیشتر ابری و بارونی . این زمین رو خوشگل کرد. اما یه هویی برای دو رو هوا شد 4-5 درجه و سرد :) امروز باز بالای 20 درچه هست و امشب و سر صبح دما به صفر میرسه و روی گوشی ها آلارم یخزدگی اومده.
اما همینکه زمین خوشگله برامون کافی هست. فصل زیبا، تقریبا 6 ماه طول میکشه با احتساب همین روزای گرم و سرد شونده و باید نهایت استفاده رو برد.
سجاد و الهام و سیندخت هم بالاخره اومدن. 3 روز در هتل فرودگاه قرنطینه بودن تا جواب تست بدو ورودشون بیاد. و امروز با اومدن جواب منفی تست رفتن شربروک تا زندگی جدیدشون رو شروع کنن. البته بعد تکمیل کردن 11 روز قرنطینه دیگه در شربروک. خیلی شانسی متوجه شدن یکی از بچه های ایرانی اونجا داره برای سفر یک ماهه میره ایران و شد هماهنگ کنیم خونه ش رو به قیمت خیلی خوبی برای یک ماه کرایه کنن تا دوره قرنطینه و بعد اقامت کوتاه مدت تا پیدا کردن خونه خوب رو اونجا سر کنن. امروز الهام تماس گرفته بود و حسابی ذوق داشت از خوشگلی جلوی خونه شون :)) خوب شربروک، به صورت جاده ای حدود 9 تا ده ساعت پایین تر از شهر من واقع شده و طبیعتا هوای اونجا گرمتر و بهتر هست. و صد البته که شربروک شهریت بالاتری هم داره.
باری، ما هم که فعلا اینجا هستیم و کاری نمیشه کرد جز اینکه شهرمون رو دوست داشته باشیم و از خلاقیت ها و زندگی و سرزندگی آدمهاش لذت ببریم :))
این گل های ریز آبیِ توی عکس که جلوی این خونه رو خوشگل کردن محبوب ترین گل زندگی من هستن. گل های وحشی به اسم "forget me not". قبلا هم در موردشون گفتم و وصف شدنی نیست حجم قربون صدقه ای که من برای هر کدوم از این فسقلی های دلبر میرم. آخه این حجم از زیبایی و سادگی توی یه گل به این کوچیکی؟
این یکی عکس رو با کیفیت اصلی میذارم تا اگر دوست داشتین دانلود کنین :)) شریک باشین تو لذت من.
پ.ن
شروع این پست، برای کمی گلایه بود
اما آخرش کلی حرف دیگه گفتم تا این گلایه بیاد تو پی نوشت
اخبار پر شده از واقعه اکباتان و بعد اسم پزشکان سرشناسی که به تجاوز متهم شدن.
در عین اینکه هر دو واقعه چقدر آدم رو متاثر میکنه و به فکر میبره، من بیشتر از عکس العمل ها ناراحت میشم. سایت های خبری که کارشون اینه. اما درک نمیکنم آدم هایی رو که این اخبار رو بدون فکر و دقت باز نشر میکنن. یه سوال ساده "که چی" رو چرا از خودشون نمیپرسن؟ توی لینکداین چرا باید این خبر بد واقعه اکباتان همرسانی بشه. و هزار جای دیگه که جاش نیست. چون آزادی بیان داریم؟ چون آزادی بیان حق هست، پس حق داری هر جا دلت خواست حرف بزنی؟
اینقدر حجم همرسانی ها بالا میره تا منی که عامدانه سعی میکنم نبینم و نخونم هم مجبور میشم دو پست رو بخونم. و البته شکر میکنم خدا رو که این دو پست رو خوندم.
یکی آقای پزشکی هست که نمیشناسم و روی وال لینکد این میبینم پستی داره با این مضمون که آقا جان همرسانی نکنین. همیشه استثناهایی هستن، اما اونی که ثابت شده هست تلاش مستمر پدر و مادرها برای فرزندان و آینده شون هست. این حجم گفتن این خبر، خبری که این روزها به سادگی به خورد بچه های دبستانی و راهنمایی میره، آیا میدونین چجوری ممکنه اونا رو (در درونی ترین نقاط روحشون) نسبت به والدینشون تغییر بده؟ جوک نسازین، عادیش نکنین، جوک ها رو برای هم نفرستین!!!
یکی دیگه توی فیسبوک هست و محمود فرجامی (مترجم کتاب بیشعوری) نوشته. نقد محمود فرجامی اون طرف اما به این هست که مثلا محسن نامجو رو به شدت توی بوق و کرنا میکنن، اما به برادران علایی که پزشکان سرشناسی هستن و منتقد دولت بودن و زندانی شدن توجه درستی نمیشه. من جسته و گریخته در مورد برادران علایی، در مورد خدماتشون و تلاش های مثبتشون میدونستم، یک سرچ ساده انجام میدم و میرم به ویکی پدیا.
اون چیزی که حالا من رو ناراحت میکنه این هست که ملت همیشه در صحنه دوباره درک نمیکنن این صفحه ویکی نیاید محل جوک و دلقک بازی باشه. این یک دانشنامه هست. بله دانشنامه باز. بله برای عموم. بله همه میتونن توش بنویسن! اما چرا یکی باید به خودش جرات بده و بره در توضیحات حرف نا مربوط بنویسه.
در حالی که به سادگی میشه یه بخش جدید در این صفحه باز کرد و نوشت:
به این افراد اتهام هایی در زمینه تجاوز وارد شده و رفرنس هم بدن. این کار درسته. اون کار غلط!
پ.ن 2
همین الان ایمیل اومد که فروشنده ساعت 3 میره برای امضای نهایی و ساعت 3 و نیم خونه برای ماست :) خدایا شکرت
پ.ن 3
همین الان باز چک میکنم و میبینم بخشی از لوده بازی توی صفحه ویکی حذف شده.
خدایا حالمون رو خوب کن





میتوان نِق نزد!