[ چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ ] [ ۳:۴۰ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

مامان و بابای دلبند جان اومدن تا دو ماهی پیش ما باشن و دلبند هم کلی برنامه ریخت تا حسابی توی این دوره بهشون خوش بگذره.من برنامه کاری رو جوری تغییر دادم تا بتونم اولی که اونا میرسن 2 هفته تعطیل باشم و کمی سفر بریم. برای اولین برنامه دلبند جایی رو در نیاگارا رزرو کرده بود و قرار بود 4 شب اونجا باشیم. اما یه هو از شرکت بهم زنگ زدن که یه برنامه در دانشگاه مک گیل هست و دوس دارن من اونجا باشم. یه نگاه به دلبند جان کردم و قرار شد یک شب از نیاگارا کم کنیم و من جایی رو مونترال بگیرم و بریم اونجا. من به کارم برسم و اونا هم کمی خرید و گردش کنن.

برنامه دانشگاه مک گیل یه جور سالن کاریابی بود. برای دو روز، شرکت های مختلف فنی و مهندسی ثبت نام کرده بودن تا خودشون رو طی یه صبح تا عصر له دانشجوها معرفی کنن و موقعیت های کارآموزی و احتمالا کار رو بهشون بگن. چیزی که برام جالب بود این بود که چقدر دانشجوهایی که میومدن آماده بودن برای این برنامه. اغلب رزومه های تک برگ و با فرمت ساده رو پرینت شده در دست داشتن. روی لباسشون تگ زده بودن که اسم و رشته تحصیل روش نوشته شده بود. و خیلی خوب و خندان جلو میومدن و سوال های خوبی میپرسیدن. مثلا: چه جور موقعیت هایی رو شرکت شما برای من در نظر گرفته؟ من انتظار چه جور آموزش ها و تجربه هایی رو باید داشته باشم؟ شما چه جور تجربه ها و توانایی هایی لازم دارن؟ چه جور وظایف رو به دانشجوها و کارآموزان میدین؟

چند تا از این برخوردها برام خیلی قشنگ بودن. یکی شون برای دو دانشجوی زیبا و خوش زبان افغان بود. ناهید و امید که مهندسی شیمی میخوندن و کلی برنامه داشتن برای کارآموزی شون. میون کلی چهره؛ پسری جلو اومد که میتونستم حدس بزنم ژاپنی هست. روی تگ لباسش رو که خوندم بهش گفتم من عاشق نام فامیلی ت هستم. بهم نگاه گرد و گفت حتما به خاطر هاروکی موراکامی نویسنده. گفتم ازش چیزی خوندی؟ گفت که آره کافکا در کرانه رو خونده. بعد پرسید که اسم من چیه و وقتی جواب دادم به فارسی سلیس گفت: خوب؛ خوبی؟ چطوری؟؟ گفتم فارسی رو از کجا بلدی و برام گفت که به خاطر شغل پدریش 5سالی رو در ایران زندگی کرده. گفت پدرش مدیر میتسوبیشی بوده که در حوزه نفت و گاز در زمان روحانی کار می کرده و هی با بیشتر شدن تحریم ها اونا مجبور میدن نیرو تعدیل کنن تا اینکه میتسوبیشی ایران شده بود دفتری با دو کارمند. کوچکترین شعبه میتسوبیشی در دنیا.

که همونم البته نشد موندگار باشه و تعطیل شدو

در همین حین یک پسر روس هم جلو اومد و گفت من فقط دو تا جمله فارسی بلدم. بعد با خنده ادامه داد نمیدونم چرا اما بلدم بگم: من خیلی پولدارم :)))))

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013