دلبند جان که رفته بود ایران ازش خواستم برام چند تا کتاب بیاره.
مخصوصا از دیوید سداریس خواستم. با وقت محدود و احتمالا در دسترس نبودن کتاب فروشی های خوب نشده بود به همه سوسولبازیهای من در خرید کتاب جامه عمل بپوشونه ولی به هر شکل سوغاتی های ویژه من حالا دستم بودن.
دیوید سداریس رو یک رفیق جان بهم معرفی کرده بود با کتاب " بالاخره یه روز قشنگ حرف میزنم" ش با ترجمه پیمان خاکسار عزیز. و بعد از اونم " مادربزرگت رو از اینجا ببر بیرون" رو ازش خوندم.
یه چیز جدید با سداریس کشف کرده بودم. خندیدن بدون لودگی. صرفا با قصه گویی و پیاز داغ دادن (واقعاً؟) به زندگی خود و وقایع اطرافش.
طنز نابی بود که کتاب به دست یه هو قهقهه میزدم اما اگه کسی نزدیک بود به مثلاً میپرسید: "اگه چیز خندهداری هست بگین تا ما هم بخندیم"، بود و نمیشد بگم ...
باید خود طرف میخوند، نه فقط همون چند خط رو، از اول داستان رو، تا بفهمه و بخنده ....
کتابی که از دلبند خواسته بودم "بیا با جغدها درباره دیابت تحقیق کنیم" بود که خوشبختانه با ترجمه پیمان خاکسار رو پیدا کرده بود.
فکر کنم درباره این کتابش توی یه کلیپ مصاحبه با سداریس فهمیده بودم که چطوری ۳ ۴ مرتبه شروع داستان رو بازنویسی میکنه، تا اونی بشه که دوست داره و من هر ۳ ۴ تاش رو دوست داشتم ؛))) - (اموتیکون چشم قلبی).
دلبند جان کتاب دیگه ای هم به اسم "تب بشکه" رو برام آورده بود که نه مترجم و نه ناشرش رو نمیشناختم. اون کتاب داستان و گفتار هایی از سداریس هست که انگار تمرین هایی بوده برای از خودش ننوشتن و سبک هایی میشن که من رو خیلی پس میزنن.
هرچند که کتاب هایی که دوست دارم رو جویده جویده میخونم تا زیادتر طولانی تر بمونه زیر دندونم مزه شوت، این یکی رو به قصد نخوندن و نفهمیدن دارم کند و کم و بد میخونم.
شاید وقتشه که متوسل بشم به کتاب های الکترونیکی و آپ هایی مثل طاقچه.
با خوندن کتاب رو گوشی موبایل غریبه نیستم. کل سینوهه رو رو گوشی نوکیا ۶۶۳۰ خونده بودم. (اون زمانا سیستم عامل سیمبین بود، کسی یادش هست؟؟) اما خوب اون بعد این بود که کتاب های کاغذی ش رو سال ها قبل ترش خونده بودم ...
دسترسی نداشتن به کتاب چاپی یه غمه، نخوندن کتاب یه غم دیگه ...
میتوان نِق نزد!