حجم کار و وقایعی که تند و تند پیش میان و تنبلی در نوشتن و و باعث شده قسمت شوم از سفرنامه کبک ثبت موقت بمونه و تکمیل نشه. اما دارم فکر میکنم لازم هست که بنویسم و معطل نوشتن سفرنامه نباشم.
در همین فرصت،
ماشین خریدیم. به دلبر جان میگفتم این شهر کوچیک هست و ماشین نیاز نداریم فعلا. بهتره تلاشمون رو بذاریم روی پرداختن قسطهای خونه. اما خوب خیلی شیک و مجلسی رفتیم توی یک نمایندگی و با ماشین اومدیم بیرون. البته خودش داستانی داره و باید وقت باشه تعریف کنم.
برای بار دوم عمو شدم. دختر خانوم زیبایی به اسم دایانا به جمع مون اضافه شد.
دست دلبر جان رو گرفتم و یک سفر خوب دیگه هم با هم رفتیم و من با دوستان قدیدمم تجدید دیدار کردم و دلبر جان دوست جدید پیدا کرد.
سارا، رییس مستقیم من، و سیمون همکارم تقریبا همزمان از مرکز رفتن و رایان هم که تازگی ها پدر شده از مرخصی پدرانگی ش استفاده میکنه و اینجوری کلی استرس به من منتقل شده که این همه کار و پروژه باقیمونه رو من دست تنها باید چجوری سر و سامون بدم.
رایان اما خیلی کول و راحت میگه همه چیز به خوبی انجام میشه نگران نباش!
دنیا داره تند و تند جلو میره و هنوز متوجه حضور تابستون نشده بودیم پاییز داره تند و تند توی شهر جولان میده و دما هم راحت گاهی به 5 درجه میرسه و لرز به تن میندازه.
زمستون، اینجایی که ما هستیم، از اونچه فکر میکنین به ما نزدیک تره.
خدا هوامون رو داشته باشه
خدا هواتون رو داشته باشه
میتوان نِق نزد!