[ جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ ] [ ۹:۴۶ ق.ظ ] [ آلن! ]  | 

توی شهر کوچیک ما گزینه های رستورانی برای من خیلی محدود هست چون صرفا حلال میخورم و تنها یک روستوران به اسم "مراکش" غذای حلال داره. البته اگه گاهی بچه ها جایی غیر اونجا هم قرار بذارن برای دورهمی من گزینه های سالاد و گیاه خواری و گاهی ماهی هم هست که بشه پیدا کنم.

تا بیشتر تو دل داستان فرو نرفتم بگم که اون کشوری که ما بهش میگیم مراکش رو مردمش "مغرب" یا به شیوه اسپانیولی موروکو نام میبرن. مراکش معروف ترین شهر موروکو هست و در دوره ای مهم از تاریخ پایتخت بوده. پایتخت کنونی موروکو شهر رَباط هست.

القصه - با مینا و مهیار و فسقلی قرار گذاشتیم مراکش تا یه شام دورهمی بخوریم. من کلا آدم خوش خوراکی هستم اما این رستوران چند تا وجه جالب توجه داره برای من. یکی اینکه همیشه کلی طول میکشه سفارش آماده بشه. بعد اینکه مشخص هست سرمایه گذاری عجیب غریبی نکردن و خیلی دلی و خونوادگی و دوستانه دارن میچرخوننش. از تو پنجره آشپزخونه من گاهی میتونم یکی دو تا مامان رو ببینم که دارن غذا رو آماده میکنن. خوب این خودش برای من خاص میکنه. تجربه خوردن غذای مامان پزِ رستورانی :)

به سبک ایرانی ها از در رستوران که اومدیم بیرون باز وایسادیم به ادامه تعریف کردن ها از وقایع مهم و غیر مهم و همینطور که دلبند جان غرق صحبت بود با مینا مهیار یه هو بجه به بغل گفت ا این دره چیه این بغل و رفت تو.

من همیشه دیده بودم آرم باشگاه ورزش های رزمی رو روی در شیشه ای بغل رستوران اما هیچ وقت برام مهم نشده بود :) از بچگی واقعا به ورزش خاصی علاقه نداشتم و ورزش های رزمی هم مطلقا چایی تو مخیله م نداشتن.

به هر شکل مهیار از پله ها اومد بالا و گفت کلاس دفاع شخصب هست و این ترمش از 3 شنبه شروع شده و 2 نفر دیگه جا داره. بریم؟خندیدم و گفتم بریم!

استاد - مستر رون - یه آقای کبکی ریز نقش که سرش رو تراشیده بود با لباس مشکی اومد بیرون و پشت سرش هم یه اقای کبکی با لباس سفید که معلوم بود مثلا کمک آموزگاره. به انگلیسی دست و پا شکسته ادامه داد به مهیار که هفته دیگه 3 شنبه میبینمت و مهیار هم من رو معرفی کرد و گفت ما دو تا میاییم. :)

جلسه اول حسابی زیر بار تمرین و گرم کردن ها بهمون فشار اومد و عضلات جاهایی درد گرفت و دچار گرفتگی شد که اصلا نمیدونستیم اون جاها عضله وجود داره :)

گرفتگی تا رو ققبل جلسه دوم ادامه داشت و همیشن شد شکه تصمیم گرفتیم شونه خالی نکنیم و بریم و ادامه بدیم. جلسه دوم مهیار به بهمن هم گفته بود که بیاد :)) و مستر رو با بی میلی که میل داشتن توش مشهود بود قبول کرد :)) اما گفت این دیگه آخرین نفره و دیگه این تیم تکمیله :)

تو کنفرانس با علی حرف میزدیک که گفتم شروع کردم برم کلاس کانگفو - خندید و گفت نه بابا! چرا حالا کانگفو؟ گفتم چون پاندام :)))

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013