[ چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ ۱۰:۱۸ ب.ظ ] [ آلن! ]  | 

یک ماه بیشتر گذشته از سفر دور و درازمون با دلبند جان به دور استان زیبای کبک. داستان از اونجا شروع شد که من 3-4 روز مرخصی شخصی داشتم و اگر استفاده نمیکردم سوخت میشد. به دلبند گفتم که اون هم با اساتیدش هماهنگ کنه و یک هفته رو با احتساب آخر هفته بریم دورِ استان کبک رو بگردیم.

باید براش سفرنامه بنویسم، اما اینقدر کار توی کار پیش میاد که فرصت نشده.

عکس های خوبی هم آماده کردم که حتما سر فرصت اضافه میکنم.

اما خلاصه داستان اینکه از شهر کوچیکمون راه افتادیم و یک جاده خیلی شمالی رو گرفتیم تا بعد از 12 ساعت رانندگی برسیم به شهر سگنه. شب رو اونجا موندیم و فرداش رهسپار کبک سیتی زیبا شدیم اما به مسیرمون خیلی طول و تفسیر دادیم و کل روز به گشت و گذار در نواحی بین راه گذشت. دو شب رو در کبک سیتی سپری کردیم و بعد رفتیم شربروک تا سجاد و الهام و سیندخت رو ببینیم و سوغاتی هامون رو ازشون تحویل بگیریم. بعد دو شب به مونترال رفتیم و دو شب هم اونجا بودیم. شبِ دوم، ساعت 11 و نیم شب، در مرکز خویی مونترال عقد شرعی کردیم. کلی برای خونه جدید خرید انجام دادیدم و با کوله باری پر از خاطره های خوب برگشتیم به شهر کوچیکمون.

 

حالا من هر روز میخوام بیام و بنویسم و نمیشه.

الان و قبل خواب تصمیم گرفتم این یک تیکه رو بنویسم تا یک فشار روی خودم بذارم برای تکمیل و تصحیح این پست.

 

این پست به این شکل نمی ماند.

قول

مشخصات
دنيای آلن - Alen's World می‌توان نِق نزد!
می‌توان پیرمرد غرغرویِ درون را خفه کرد!
با همین دو تا دست!
و تازه، جرم که محسوب نمی‌شود هیچ!
ممکن است حتی جایزه بگیری!!!
می‌شود بشوی شیرین‌ترین دانه‌یِ
بزرگترین انارِ
سفره شب یلدا...

کبک، 24 دسامبر 2013